وقتی به هشتادوهفت رسیده بود، به‌خاطر تطابق چشم‌هایش با تاریکی، اتاق روشن‌تر شده بود. اشکال دورش به‌آرامی شروع به شکل گرفتن کرده بودند. چشم‌های عظیم توخالی، از میان تاریکی، با گرسنگی به او خیره شده بودند و سایۀ محو دندان‌های دراز اره‌مانندی را می‌دید. حساب از دستش دررفت. چشم‌هایش را بست و لبش را گاز گرفت و ترس را سرکوب کرد. وقتی دوباره نگاه بکند، هیولاها رفته‌اند. هیچ‌وقت وجود نداشته‌اند. تظاهر کرد که سیریو در تاریکی پیش او نشسته و در گوشش زمزمه می‌کند. آرام مثل آب ساکن. قوی مثل خرس. درنده مثل گرگ. دوباره چشم‌هایش را گشود.
هیولاها هنوز آنجا بودند، اما ترس رفته بود.

وقتی [آقای جادوگر] اینچنین داستان می‌نویسد، من که به‌شدت هوس می‌کنم هر تاج‌وتخت و مشغله‌ای را رها کنم و کتاب بخوانم، کتاب‌های نیمه‌کاره‌ام را سروسامان بدهم و یکی‌یکی تماک کنم. اصلاً حتی کتاب‌های مارتین را دوباره بخوانم! یا بروم سراغ متن اصلیشان.

این بخش از داستان را به‌تازگی گوش کردم (کتاب صوتی). انقدر خوب و شیرین و حرفه‌ای خوانده شده که شنیدنش برایم بسیار لذت‌بخش است. فکر کنم تا  حالا نصف کتاب اول را گوش داده‌ام. هنوز هم مصمم‌ام می‌شود متن اصلی را خواند. فکر می‌کنم گاهی یک‌سوم کل واژه‌ها و اصطلاحات را نمی‌دانم. زمان‌های اندکی هم این نسبت معکوس می‌شود، دوسوم را شاید نفهمم. ولی کلیت داستان و بعضی جزئیات را متوجه می‌شوم و همین برایم کافی است.

 

آریا برخاست و بااحتیاط حرکت کرد. کله‌ها در هر طرف بودند. یکی را از روی کنجکاوی لمس کرد تا ببیند آیا واقعی است. نوک انگشتانش روی آروارۀ عظیمی کشیده شد. کاملاً واقعی به‌نظر می‌رسید. استخوان زیر دستش صاف بود و سرد و سخت حس می‌شد. انگشتانش را روی یک دندان سیاه و تیز به پایین کشید؛ خنجری ساخته شده از سیاهی. لرز به اندامش افتاد.


«اون مرده. فقط یه جمجمه است، نمیتونه به من صدمه بزنه »:با صدای بلند گفت. با این حال، به‌نظرش می‌رسید که هیولا از حضور او باخبر است. می‌توانست احساس کند که چشم‌های خالی از میان تاریکی به او زل زده‌اند و چیزی در این اتاق کم‌نور وسیع وجود دارد که از او خوشش نمی‌آید. از جمجمه فاصله گرفت و پشتش به یکی دیگر خورد که از اولی بزرگ‌تر بود. یک لحظه حس کرد که دندان آن به شانه‌اش فرو رفت، انگار که
می‌خواست گوشت او را گاز بگیرد. آریا چرخید، جلیقه‌اش به نوک چنگالی عظیم گیر کرد و پاره شد، و بعد او داشت می‌دوید. جمجمه‌ای دیگر درمقابلش ظاهر شد، بزرگ‌ترین هیولا بین همه، اما آریا حتی از سرعت دویدنش کم نکرد. از روی ردیفی از دندان‌های سیاه به درازی شمشیر پرید، به میان آرواره‌های گرسنه دوید وخودش را روی در انداخت.

 

کتاب آخری که از کتابخانه گرفتم، آن‌قدر شیرین و حرفه‌ای و خواندنی است که سرعت کندشدۀ ماشین کتابخوانی‌ام را به‌شدت افزایش داد! تقریباً همه‌اش را در وقت‌های مرده خواندم و بهتر است بگویم از وقت‌های مرده به‌نفع خواندنش استفاده کردم! مدت‌ها بود کتابی را به‌پایان نرسانده بودم. فکر کنم از ابتدای تابستان حتی. البته خدا را شکر، کتابی را رها نکردم. همه نیمه‌کاره مانده‌اند و در گوشه و کنار، روی میز کوچک پاتختی، انتظار می‌کشند برای تمام شدن. نزدیک است دیگر آنجا شکم‌هایشان باد کند!

 

اگر اتاق هیولاها تاریک بود، راهرو سیاه‌ترین چاله در هفت‌جهنم محسوب می‌شد. به خودش گفت: آرام مثل آب ساکن، اما حتی بعد اینکه به چشم‌هایش فرصت برای تطابق داد، چیزی جز طرح محوی از دری که از آن وارد شده بود، نمی‌دید. انگشت‌هایش را جلوی صورتش تکان داد، جریان هوا را حس کرد، چیزی ندید. کور بود. به خودش یادآوری کرد که رقاص آب با تمام حس‌هایش می‌بیند. چشمهایش را بست و به سه شماره
تنفسش را آرام کرد، خودش را به سکوت سپرد، دست‌هایش را دراز کرد.
انگشت‌هایش در سمت چپ روی سنگ صیقلکاری‌نشدۀ زبری کشیده شدند. دستش را روی سطح کشید، دیوار را با قدم‌هایی کوتاه دنبال کرد. همۀ راهروها به جایی م‌یرسیدند. هرجا که ورودی دارد، راه خروج هم دارد. ترس عمیق‌تر از شمشیر می‌بُرد. آریا تسلیم ترس نخواهد شد. به‌نظرش خیلی راه آمده بود که ناگهان دیوار خاتمه یافت و جریان سرد هوا از کنار گونه‌اش وزید. چند تار مو به‌نرمی روی پوستش کشیده شدند*.

*نغمۀ یخ و آتش، جلد اول: بازی تاج‌وتخت

The song of ice and fire, Game of thrones



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٧/٩ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_من بندۀ آن کتابم که هنگام خواندنش، در ایستگاه آخر با اکراه و سختی قطار را ترک کنم، آن هم از ترس جا ماندن!

_ امروز قبل رفتن، هی می‌گشتم ببینم چه کتابی مناسب خواندن توی مسیر است، هم کم‌حجم و هم برانگیزاننده. بین نخوانده‌ها چیزی چشمم را نگرفت. نیم‌خوانده‌ها هم زودتر از رفت‌وبرگشت من تمام می‌شدند. آخرش پیرمردی که رمان‌های عاشقانه می‌خواند را برداشتم تا برای بار دوم بخوانمش. کتابی در فقط 100 صفحه که فکر می‌کنم بیش از 80 صفحه‌اش خوانده شد!

_ نه‌تنها دلم نمی‌خواست باهمۀ خستگی‌م از قطار بیرون بروم، که برخلاف همیشه از هردو ایستگاه تاکسی گذشتم و در ایستگاه اتوبوس نشستم تا همان 10-12 دقیقۀ انتظار را هم چند صفحه بیشتر بخوانم! توی اتوبوس، از میانۀ راه سرگیجه مجبورم کرد کتاب را برگردانم توی کیف.

_ توی راه حساب که کردم، دیدم بار اول 8-9 سال یپش بود که این کتاب را خواندم، آن دفعه هم توی مترو بود! این‌بار، برخلاف دفعۀ پیش، بیشتر شبیه خود پیرمرد کتاب خواندم. نه دقیقاً مثل خودش که واژه‌ها را هم می‌بلعید هم هضم و جذب می‌کرد. ولی با دقت و مکث و تکرار بیشتر. و چقدر این خواندن لذت‌بخش است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/٧/٦ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_گوشَت را به تنه‌ام بچسبان و صدای قلبم را بشنو.

تپ، تپ، تپ، تپ!

_ همه می‌دانند تو حرف می‌زنی؟

_نه، فقط تو می‌دانی و بس.

_ منتظر بمان. تا یک هفتۀ دیگر به اینجا می‌آییم. تا آن‌وقت حرف زدن را فراموش نکنی!

_ دیگر هرگز از یادم نمی‌رود! فقط با تو!

***

درخت زیبای من (فایل صوتی)، با صدای بهروز رضوی



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٧/٥ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«زندگی خوب» جایی نیست که قرار باشد به آن برسی, بلکه لنزی است که از میان آن, می بینی و می آفرینی.


هروقت به این جملۀ بالایی:

1. رسیدم و با گوشت و خون درکش کردم،

2. عملگرای باانرژی و منطقی و باآرامشی بودم،

خوشبختم!




تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٥/٦/۳۱ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وسط خواب عجیب و غریبم و در آن موقعیت خوابی خاص، که بیشتر فکر محافظت از کسانی بودم که برگشته بودند به دوران کودکی، خرده‌‌ریزهای سال‌های دور را پیدا کردم. ماجرایی که درگیرش بودیم، طوری ذهنم را مشغول کرده بود که ابتدا به‌جا نیاوردمشان. می‌خواستم ازشان بگذرم. اما آن‌قدر بودند، گویی طی این سال‌ها در خوابم تکثیر شده بودند، که بالاخره به‌خاطر آوردمشان. همه را سریع جمع کردم تا با خود ببرم.

چند دقیقۀ پیش که دفتر یادگاری‌هام را ورق می‌زدم، یاد این بخش خوابم افتادم. وگرنه که بیشتر خوابم مربوط به آن دخترۀ پولدار با دکمه‌های گران‌قیمتش بود که به زعم من، حماقت کرده بود زن آقای بیژی شده بود.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٦/٢٩ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پس از آن‌همه کوشش برای ترساندن من، خودش از وحشت مرد.

خانۀ ارواح، ایزابل آلنده، ص257

***

گاه زندگی کردن مثل محکومیت در زندان است.به خودت که نگاه می‌کنی، اراده‌ات را درراستای زندگی کردن نمی‌بینی. انگار همه‌چیز آن‌سوتر از میل و انتظار توست. در زندانی اسیر شده‌ای، زندان تن، دنیا، شرایط، ... هرچه هست، برنامه‌اش با توافق و هماهنگی با تو نبوده. آن‌قدر این احساس قوی است که حتی تجسم برآورده شدن آرزوهات هم دردی دوا نمی‌کند. درست مانند اینکه سپر مدافعت همۀ دیوانه‌سازها را پس بزند به‌جز این یکی. شاید بهترین پاسخ این باشد که سپر مدافع را باید این‌بار با ذهنیت متفاوتی بسازی.

در چنین وقت‌هایی، بلافاصله پس از تصور زندان، تصور دیگری در ذهنم شکل می‌گیرد. اینکه می‌شود از پشت میله‌ها به آسمان آبی نگریست، یا حتی تصور کرد در پس دیوارهای سخت چنین آبی بی‌انتهایی وجود دارد. همین!

*این تصویر را مدیون شعر(؟) کوتاهی‌ام که دکتر قمشه‌ای در یکی از سخنرانی‌هایش بازتعریف کرد.

گاهی باید «به‌ناچار» از پنجره به آسمان آبی نگریست و امیدوار بود این محکومیت قرار است روزی «به شکلی» تمام شود.




تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/٦/٢۸ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی اوقات چیزهای غریبی در هوا موج می‌زند.در اطرافت احساسش می‌کنی، یا وقتی می‌چرخی تا بخشی از مسیر آمده را برگردی، به سبکی می‌خورد تو صورتت. چند متر جلوتر، یا قدری آن‌سوتر، ته اتاق یا در ورودی اتاق روبه‌رو که نور بیرون را به تو می‌تاباند، گاه حرکت‌هایی در مولکول‌های هوا می‌بینی که انگار دریچه‌هایی قصد گشوده‌شدن دارند. به‌خوبی درک می‌کنی که این زمان‌ها وقت حرکت به سمت آن دریچه‌هاست. حتی اگر از آن‌ها عبور نکنی یا چندان بهشان نزدیک نشوی، همین‌که احساسشان می‌کنی یعنی داستان و روایتی به جریان افتاده. چون دوست داری داستانی به‌موازات جریان عادی پیش برود. بهترین وقت برای خلق داستان است، اگر خودت چیزی ننویسی هم می‌شود با خواندن کتابی یا دیدن فیلمی، لذت غرق شدن در داستان (به‌معنای واقعی و صرفش) را از دست ندهی.




تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٦/٢٦ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هرچه سن آدم بالاتر می‌رود، پرتغالی‌های زندگی تعدادشان بیشتر می‌شود.

شاید قبلاً برخلاف این فکر می‌کردم؛ فکر می‌کردم آدمی با بزرگ‌تر شدن، با مجرب‌تر شدن، کمتر به پرتغالی نیاز پیدا می‌کند. مثل اینکه من از آن آدم‌هایی‌ام که قورباغۀ قوروروی قلبم به این زودی‌ها مرا ترک نمی‌کند، یا جایش را به جغدی داده که شب‌ها با زبان رمزی هوهو برایم داستان‌هایم را بازخوانی می‌کند.

* روز آخر مرداد 95

اما از یک روز به بعدش، ماجرا طوری شد که دیگر احساس می‌کنم خودم هم شبیه پرتغالی هایم می‌شوم. دیگر همیشۀ اوقات نگاهم از پایین به بالا نیست به آن‌ها. گاهی هم‌ترازی دیده می‌شود. هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم که چنین رابطه‌ای هم ممکن است وجود داشته باشد. چه رسد به اینکه بخواهم کیفیت آن و نظر خودم درموردش را حدس بزنم یا ازپیش ارزیابی کنم.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٦/٢٦ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این سر، به صفحه‌ای رسیدم که از نگاه معلم به منظرۀ آن سوی پنجرۀ کلاسش می‌گفت. کلاسی در ساعت آخر روزی پاییزی، در مدرسه‌ای امریکایی که شاگردان دبیرستانی یک‌به‌یک جلو کلاس می‌ایستند و کنفرانس می‌دهند.

    دلم خواست روزی پاییزی، پیش از غروب، جایی بنشینم و به سایه‌دار شدن درختان در آخرین تابش‌های خورشید چشم بدوزم. آن‌قدر که سایه‌ها کشیده شوند و یکهو رنگ ببازند و آرام آرام محو شوند. به شکل متفاوتی یک غروب آرام خاص خودم را تجربه کنم.

*چندیـــن کتاب نیم‌خوانده روی دستم مانده. برای همین و طبق اصول خودم، ترجیح می‌دهم فعلاً اسم این کتاب را ننویسم تا از خوب پیش رفتن روند خواندنش مطمئن شوم.

** دفتر جانم خوش‌قدم بوده. گاهی روزها آن‌قدر کار مثبت انجام می‌دهم که برای نوشتن از آن‌ها خسته و بی‌وقت هستم.

***روز عجیب گربه‌ای، با جیمی، میشا کوچولو، بولت، پیشی و مشکی. مشکی خاص نازنین باوقار. نسخۀ کوچک‌شدۀ باگیرای کتاب جنگل. شاید اگر بیشتر برایش وقت می‌گذاشتم با من حرف می‌زد! من معتقدم گربه‌های سیاه اگر موقعیت مناسب باشد، حرف می‌زنند با آدم‌ها!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/٦/٢٥ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تا پایان دهۀ دوم زندگیم، لحظاتی پیش می‌آمد که مقابل تابلویی می‌ایستادم یا تصویری کوچک‌تر در کتاب (یا چیزهایی مشابه این‌ها) که مرا حسابی مدهوش و مسحور می‌کرد. اولین چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که بتوانم وارد آن منظره و فضا شوم. انگار با ورود به آن، می‌شد دنیای دیگر و زندگی مطلوب‌تری را تجربه کرد. شاید گاهی اوقات برای آن تصویرها داستانی در ذهنم می‌ساختم تا حضورم را در بطنشان حقیقی‌تر و دلپذیرتر کنم.

    اما آن تصویر سرنوشت‌ساز که بیش از همۀ موارد مشابه در خاطرم مانده، نقشۀ گوبلنی بود از آن مستطیلی‌های بزرگ که شاید ماجرای زندگی روزمرۀ تعدادی کلبه‌نشین را در جنگلی روایت می‌کرد. فکر می‌کنم 1-2 اسب و شاید هم بیشتر در تصویر دیده می‌شدند. درختان و چند مرد و 1-2 زن که به کار روزانه مشغول بودند. مرا از جهتی یاد سرخپوست‌ها یا حتی مهاجران به امریکا می‌انداخت. آن نقشه به سرانجام نرسید اما تا زمانی که جلو چشمم بود، شوق ورود به آن دنیا هم با من بود. شاید فکر می‌کردم اگر جزئی از آن دنیا شوم، می‌توانم مثل آن مردمان به کشف و ساختن دنیای خاص خودم اقدام کنم.

    یک‌بار جرئت کردم و از خودم پرسیدم: «خب، وقتی وارد آن دنیا شدی، بعدش چه؟ چه می‌کنی؟ چه سر و شکلی خواهی داشت؟ چه اتفاق‌هایی خواهد افتاد؟» و همه‌چیز به‌ناگهان درمقابل چشمانم رنگ باختند! تمامی هیجان و شگفتی خیره شدن به تابلوها و تصویرها و آرزوی ورود به آن‌ها. متوجه شدم به محض ورود، باید با «واقعیت» دنیا روبه‌رو شوم. حالا هر دنیایی که می‌خواهد، باشد. یعنی چیزی درست مشابه همین دنیایی که در آن حضور و وجود دارم.

    انگار همۀ شگفتی، تا آن لحظه، مربوط می‌شد به همان مرز باریک و شفاف بین من و تصویرها. همان چیز نادیدنی که همیشه با شیطنت از چشمان و دستانم می‌گریخت تا به چنگش نیاورم و نتوانم پا از این سو به سوی دیگر بگذارم. همۀ هیجان و اشتیاق من، با گذشتن از آن مرز، قرار بود محو شود. نه، محو نمی‌شد؛ در میدان جاذبۀ بسیار قدرتمند همان مرز نادیدنی باقی می‌ماند. فقط باعث می‌شد من با تمام وجود از آن رد شوم و دیگر تمام! دیگر چیزی همراهم نبود. من در دنیایی واقعی قرار می‌گرفتم و ممکن بود، شاید، احتمال داشت دنیایی که از آن آمده بودم، اسیر در تابلو یا تصویری، پشت سرم باقی بماند. شاید اگر می‌شد وارد آن جنگل بشوم، دنیای پیشین خود را نمی‌توانستم در محل زندگی‌ام بیایم. شاید روزی گذارم به منزل فرماندار منطقه می‌افتاد، یا حتی عجیب‌تر، به منزل بزرگ و سرشار از اشیای یادگاری شرق‌شناس یا مجموعه‌جمع‌کنی که تصویری از زندگی قبلی مرا قاب‌گرفته بر دیوار خود داشت.

    تصویری ناآشنا از دنیایی که نمی‌دانم با دیدنش آیا اشتیاقی برای گذار از مرز نادیدنی پرجاذبه در من پدید می‌آمد یا نه!

 ***

نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد


و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند

سهراب سپهری

بخشی از شعر «مسافر»

***

تکمله: هرچه فکر می‌کنم، خودم را آدم پرسه زدن در حوالی میدان جاذبۀ همان مرز می‌بینم. در بسیاری از موارد، همیشه هیجان پیش از لحظۀ عبور از مرزها برایم بیشتر و جالب‌تر بوده. حتی در داستان‌هایی که در ذهنم می‌نویسم، بیشتر اوقات ماجراهای دوروبر مرزها را روایت می‌کنم. اندکی پیش و پس از عبور. این هم شاید نکتۀ روان‌شناختی ماجرا باشد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/٦/٢۳ | ٩:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اینکه برقصی _چه در واقعیت، چه در ذهنت_ و خسته شوی، آن‌قدر موزیک گوش بدهی که روحت سیراب شود، پنجره‌های واقعی و مجازی و خیالی را رو به هرچه زیبایی و نور و خوبی بگشایی، همۀ این‌ها فقط مسکّن‌اند. نهایتش مسکّن‌هایی قوی، که دست عصب‌های درد را کوتاه یا قطع کنند. اما در حقیقت، حتی نمی‌توانند بین تو و آن‌ها _همان واقعیت‌های موجود_ فاصله بیندازند. از بین بردنشان که هیچ! بهتر است اصلاً فکرش را نکنی!

آنچه روی بخش‌هایی از روح و حافظه‌ات نقش شده، همچنان با همان کیفیت اولیه باقی خواهد ماند. تضمین می‌دهم تا آخرین ثانیه‌ها، و حتی شاید در زندگی بعدی هم. این نه بد است و نه خوب. حقیقتی است که به آن ناموس جهان، مکتوب، قانون ازلی، و چیزهای مانند آن می‌گویند. فقط هست و ماندگار هم است.

اینکه فکر کنی قدرتش را داری یا خواهی یافت که از بین ببریشان، فقط باور نادرستی است که ممکن است تو را بعدها ناامید کند یا درکت را در این مورد به تعویق اندازد. فقط باید مسکّن مناسب هر لحظه را بیابی و در جیبت، دم دستت قرار بدهی. با «درد» بسازی و آن را منتشر نکنی. آن غدۀ چرکین را به حال خود بگذاری تا گاه گاه سر باز کند و سرریز شود. بعد مانند نهنگی دوباره سرش را به زیر بکشد و فقط برآمدگی کوچک بی‌حرکتی از آن در دیدرس بماند که از هیبتش چندان هول و هراس به دل راه ندهی. باید نهنگت را در قلمروش به رسمیت بشناسی و با حرکت‌های گاه و بی‌گاهش کنار بیایی.

* پس حواستان جمع باشد درمورد برخی چیزها. نکــُـنید! روی هرچه از روح و شخصیت انسان‌ها به دستتان می‌آید، نقش‌های دردناک رقم نزنید! به‌ویژه کودکان.

هنوز نمی‌دانم می‌شود روزی از آن نهنگ سواری گرفت و با مدارای دوسویه‌ای راه به سمت آب‌های بیکران ناشناخته باز کرد یا نه. ماجرای کاشفی که بر نهنگ دردهایش سوار می‌شود و بدون نفی آن‌ها، راز رام کردنشان را می‌آموزد تا سرزمین‌های موازی دنیایش را کشف کند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/٦/٢۳ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از جایی در زندگی‌م فهمیدم باید به خودم خوشامد بگویم، بابت ورود به مرحلۀ «همینه که هست!» ...  که در موارد گوناگونی هم کاربرد دارد:

_ همینه که هست، تو خوب باش!

_ همینه که هست، برای بقیه هم بوده، عجیب نیست.

_ همینه که هست، تو نمی‌توانی بعضی موارد را در خودت تغییر بدهی. برای کنار آمدن با آن‌ها چاره‌ای بیندیش.

_ همینه که هست، نمی‌توانی تحمل کنی، فاصله بگیر. تا می‌توانی، زخم نزن، نه به خودت نه به دیگران.

_ همینه که هست، می‌شود تغییرش بدهی؟ کمی تلاش کن!

_ همینه که هست، کشفش کن!

_ ...

و فکر می‌کنم هرچندگاه امکانش هست با «همینه که هست» جدیدی روبه‌رو بشوم. همینه که هست دیگر! قانونش همین است.

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٦/۱٩ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مثل لامپ دوتایی هال،

که فرقی ندارد روز روشن شود یا شب. هروقت باشد، بیشتر مرا یاد تاریکی و کمبود نور می‌اندازد. بیشتر برای تقویت لامپ‌های دیگر روشنش می‌کنم.

شاید هم تاریکی‌ها و زوایای مغفول‌مانده را بهتر نشان می‌دهند! 

مثل رویارویی با بعضی واقعیت‌ها.

نورهایی که نشان می‌دهند میزان و عمق واقعی تاریکی چقدر است. ابعاد هرچه را وجود دارد، پررنگ‌تر نشان می‌دهند. نوع دیگری از روشنایی را به ارمغان می‌آورند.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/٦/۱۸ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یکی دیگر از چیزهایی که هنگام دیدن تصاویر طبیعت، به‌شدت هیجان‌زده‌ام می‌کند، دیدن قطره‌های آب روی عناصر طبیعی یا هرچیز دیگری است. بیشتر از همه، روی تارعنکبوت! شاید در پس آن احساس آرامشی  به من منتقل می‌شود که همیشه برایم خوشایند است، در هر حالتی که باشم.

مورد اول، نور خورشید است، به‌ویژه آفتاب دم‌صبح که از لابه‌لای چیزی نفوذ می‌کند و اگر آن چیز عنصری طبیعی باشد، لذتش بیشتر است

* این را نوشتم که بعدها یادم باشد دیوانه‌سازی مشغول باد کردن شقیقه‌هام بود و امیدوارم به زودی به درک واصل شود!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٥/٦/۱٧ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. از چند روز پیش، ترس عجیبی سراغم آمد و به صرافتم انداخت که دوبراه به روزانه‌نویسی روی بیاورم. البته نه همچون گشته، در سالنامه‌ها، و نه طولانی‌نوشته‌های هرروزه. قصد دارم فقط کارهای هرروزۀ خودم را به‌اختصار بنویسم و اگر اتفاقی افتاد، یادآوری کوچکی برای خودم داشته باشم. همۀ این‌ها کلاً به‌قصد یادآوری هستند.

یادآوری، یادآوری، یادآوری، ....

گاهی می‌ترسم فراموش کنم در این روزمره‌های شخصی عجیب چه کارهایی انجام داده‌ام و روزهایم چطور پر شده‌اند و ... و دوباره همان خود-سرزنشگری دوست‌نداشتنی به سراغم بیاید.

2. انگار با این تصمیم، مأموریتی تازه پیدا کرده باشم. از اتفاق، دفتر یادداشت خاص و متفاوتی پیدا کردم که همان لحظه پسندیدم. قطع و فاصلۀ سطرهایش مناسب است، طرح جلد قشنگی دارد و توی صفحه‌هایش نقاشی‌های متنوع دارد که می‌شود آن‌ها را رنگ کرد و از طرفی، بعضی‌هاشان مرا یاد فیلم عشق در زمان وبا می‌اندازد!

توانستم یکی از کتاب‌های محبوبم را هم بخرم که مجموعه شعری بسیااار کوچک است. فعلاً نمی‌خواهم درمورد آن صحبت کنم. شاید بعدها از آن نوشتم.

دنبال کتاب دیگری هم بودم که مجموعه عکس‌هایی از یک نمایشگاه بود. اما قطع عکس‌ها خیلی کوچک بود و از خریدنش منصرف شدم.

3.

مراتب ارادتم را

ابراز می‌کنم

به درخت

برگی می‌افشاند

شاید به نشانۀ پاسخ

ص 81

این شعر دقیقاً برای من اتفاق افتاده! و انقدر بابتش هیجان‌زده و خوشحال بوده‌ام، که از آن روز، مدام آن صحنه را در ذهنم تکرار می‌کنم! فقط یادم نمی‌آید چه شد که آن برگ را برنداشتم. آن‌قدر این تصویر در ذهنم تکرار شده که مثل داستانی خیالی و مجرد، بدون وابستگی به زمان و مکان در خاطرم مانده. طوری که یادم نیست کجا این اتفاق افتاد، دقیقاً چه روزی...، فقط یادم است برگ از این پنجه‌ای-شکل‌های سبز بود که یکی از نوک‌هایش لول شده بود.

و امروز که کتاب جدیدم را باز کردم و به سرعت چندین شعر از آن را خواندم، به این شعر رسیدم و خشکم زد!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٦/۱٥ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی جسمت شروع می‌کند به اخطار دادن، کم کم پوستت می‌خارد و می‌بینی آن ماه کامل شده و باید با پنجه‌های خشک روی آسفالت و علفزار بدوی و از نفس که افتادی، رو به ماه زوزه بکشی، ...

    آن‌وقت، دلت باز هوس هزار چیز می‌کند؛ از شربت و آبمیوه و دلستر گرفته تا فیلم و سریال و دوخت‌ودوز. و گرگ خوشبختی هستی که به همۀ این‌ها ناخنک می‌زنی، هرچند باز هم چند پروژۀ نیمه‌کاره روی میز اتاق و هال مانده باشند.

_ وای المنتری عزیزم! نازنینم! چقدر دوستت دارم! چقدر دلم برایت تنگ شده بود! الآن اپیسود 13 از فصل 2 هستم. خوشحالم که مارکوس و هلمز میانه‌شان خوب شده، واتسون عزیزم از همه سر است و چشمانم به جمال تامی گرگسون آقامنش روشن می‌شود. تا یادم می‌آید، سال جدید هیچ اپیسودی از آن را ندیده بودم، شاید فقط یکی، آن هم با تردید! خوشحالم که با سریال عزیزم تجدیددیدار کردم.

__ خانۀ هلمز، با آن ورودی قشنگش:

و آن به‌هم‌ریختگی خاص هلمزی و درونۀ قدیمی رها شده در بی‌توجهی و رنگ قشنگ نارنجی-قرمز-آجری‌اش،

آن آشپزخانۀ قدیمی، ...

خیلی برایم دوست‌داشتنی است.

چقدر دلم برای تندتند حرف زدن‌های شرلوک و حالت‌های ناخودآگاه چهره‌اش و تکان خوردن‌هاش تنگ شده بود!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/٦/۱۳ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. خداوند عمرو دیاب نازنین را حفظ کند که هرچند وقت، آهنگی از او پیدا می‌کنم که تکانم می‌دهد و دوستش دارم.

[متن و ترجمۀ آهنگ]

     معمولاً همان ابتدای یافتن آهنگی که معنایش را نمی‌دانم، سراغ ترجمه‌اش نمی‌روم. درمورد آهنگی حتی سال‌ها طول کشید تا کنجکاوی‌ام مرا به سمت ترجمه و دانستن معنایش کشاند. اما طی سال‌ها، آن‌قدر به معنایی که از آن در ذهنم ساخته بودم، عادت کرده بودم و آن‌قدر با همان تصاویر به من انرژی می‌داد که حالا هم فقط کلیتی از معنای واقعی‌اش در ذهنم مانده. اما معنای آهنگ بالا را بعد از 1-2 روز پیدا کردم. و عجیب مفهومش با موسیقی و لحن خواندن و احساسی که پیش از فکر کردن به معنایش در ذهنم شکل گرفته بود، جور درمی‌آید.

2. تا چند دقیقۀ پیش، فکر می‌کردم دارم از این «چیز» فرار می‌کنم. ولی وقتی بیشتر به «فرار کردن» فکر کردم، به‌نظرم رسید شاید «فرار» لغت مناسبی نباشد. اصلاً کار درستی هم نباشد. فعلاً در مرحلۀ جاخالی دادن و سر را به آن‌سو چرخاندن هستم.

* برای-خود-نوشت: خیره شدن به خورشید برای چشم‌ها ضرر دارد و اگر بلندپرواز باشی، بال‌‌هایت ذوب می‌شود. پس از کنار بعضی ورطه‌ها دامن‌کشان عبور کن.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٥/٦/۱٠ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بی‌هوا سطری از ترانه را سرچ کردم، با تصویرها، شاید عکس‌نوشته‌ای برایش پیدا کنم. تصویرهایی متنوع و دوست‌داشتنی آمدند و ...

سرگرمی جالبی شد!

نه بی‌تو سکوت،

نه بی‌تو سخن ...

[ارمغان تاریکی قشنگ همیشه دوست‌داشتنی من]



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/٥/۳۱ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

«واقعیت اونه که هرچند ازش فرار کنی ، بدون داد و فریاد و کولی‌بازی فقط تو رو به سمت خودش می‌کشه .. آروم و بی‌صدا . هر طرف که بری بهش بر می‌خوری و خودتو در اون و گوشه‌هایی از اون رو در خودت پیدا می‌کنی
تنها چاره‌ت اینه که باهاش به‌طور مسالمت‌آمیزی کنار بیای؛ سرشاخه‌هاشو بچینی یا برعکس بهش بال و پر بدی ، حشو و زوائدشو باحوصله حذف کنی و خوبیاشو تقویت .. اما همیشه هست.
اگرم کلاً مراقب نباشی که با گرمای رخوت‌انگیز و لزج مردابیش تو رو تا خرخره و بلکه‌م بیشتر در خودش فرو می‌بره»

دقیقاً همین امروز؛ منتها سه سال پیش

***

_ از دیروز تصویری در ذهنم جان می‌گیرد و مثل قطره‌های باران که بی‌هوا شروع شده و پوست و نفس را تازه می‌کند، به من هیجان می‌دهد. دلم یاد روزهای بیم و امید پارسال تابستان می‌افتد و از بین همه چیز، هوس کرده بعضی کتاب‌های سال گذشته را دوباره بخواند. نمی‌دانم چه جوابی بدهم به این خواستش! هم تأییدش می‌کنم هم از او وقت می‌گیرم.

بیشتر یاد بیگانه‌ای در دهکده می‌افتم که کلی خاطرۀ خوب سال‌های دور با آن دارم و بعد خانۀ کاغذی که فکر می‌کنم هنگام خواندنش حق مطلب را ادا نکردم.

__ دلم برای ...

چند ساعت پیش، نامه‌ای خواندم از عزیزی که ....

عزیزی که برای عزیزش نامه نوشته بود، خیلی سال پیش ...

نوع دلتنگی‌هایمان فرق دارد با هم. شاید جای آن برش و عمق آن هم در قلبمان متفاوت باشد. اما دست‌کم در یک چیز مشترک‌ایم، در ناتوانی انکار زخمی که به‌نام زده شده.

___ «محتسب داند که من این کارها کمتر کنم» (حافظ)



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٥/٢٩ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ چند روز پیش، خواستم ببینم چه چیز جدیدی آمده، چشمم افتاد به من پیش از تو. حدس زدم از روی همان رمان این-روزها-مشهور ساخته شده باشد. گفتم «چه بهتر!» لازم نیست اصلاً به خواندن آن حجم رمان احتمالاً عامه‌پسند فکر کنم. فیلم را 1-2ساعته می‌بینم و خلاص، و احتمالاً فیلم را هم بعد از یک‌بار دیدن، پاک می‌کنم. جملۀ آخر هنوز به قوت خودش باقی است اما راستش به‌خاطر آن منظره‌های زیبا حیفم می‌آید!

داستان فیلم چیز جدیدی برایم نداشت و اتفاقاً فکر می‌کنم جای خالی در روایتش کم هم نبود. فقط جمله‌ای که پدر لو به او گفت، پیش از رفتن لو به سوئیس، خوب بود و روی‌هم‌رفته، همۀ چیزهایی که ذهن را در آن جهت شکل می‌دهند. آدمی با دنیای بسته مثل لو، یا آدمی که در ابتدای جوانی باشد و هنوز خیلی چیزها را نیازموده، فکر می‌کند می‌شود روی دیگران تأثیر گذاشت. یا، نمی‌دانم، تصمیم خوب مطلق و بد مطلق وجود ندارد. وقتی فردی با گذشته‌ای آن‌چنانی، در شرایط پسر داستان باشد، به‌یقین خودش را ته چاه تاریکی می‌بیند با دست‌های بسته و هیولاهایی که هرروز گوشت تنش را می‌کَنند.

بازیگر نقش لو خوب بود، خیلی خوب بود. امیلیا کلارک را فقط در نقش مادر اژهایان دیده بودم با آن قیافۀ مقتدر و موهای بسیار روشن، که به‌نظرم خیلی هم بهش می‌آید. هی به چهرۀ مادر داستان نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم به یاد بیاورم کجا و کدام فیلم یا سریال...؟ تقریباً اواخر فیلم یادم آمد نقش آن زن دوست‌داشتنی را در فیلم آلبرت ناب بازی کرده! انتخاب بازیگرشان برای فیلم چنان بود که چندبار با خودم گفتم «حیف این پسر با درک بالا و آن چال لپ نیست که چنین و بعدش هم چنان؟»

نکته‌های دیگری که دوست دارم از این فیلم در یاد داشته باشم:

مادر و خواهر لو، جوراب‌‌شلواری زنبوری، متیو لوئیس (نویل لانگ‌باتم)، رفتار پاتریک با لوییسا، پدربزرگ لو، ...

__ دیروز؛ آزادی مشروط. فیلمی ایرانی با بازی‌های خوب و داستان تلخی که دوستش داشتم. بازی رامبد جوان خیلی خوب بود. نقش و بازی حسین پاکدل هم عالی بود. هم آن ورود محکم و چکشی‌اش به صحنه و هم ملایمت و درک انتهای حضورش در فیلم. سعید و آصف و آقای بخشدار بهترین شخصیت‌های داستان بودند.

 

ــــــــــــــــــــ اتفاقی چند نکتۀ هری پاتری پیدا کردم. برای اینکه بیشتر یادم بمانند اینجا ثبتشان می‌کنم:


1. اگه  ماگلی هاگوارتز رو پیدا کنه، ساختمان قدیمی و بزرگی رو می بینه که کنارش روی یک تابلو نوشته "خطرناک دور شوید"
2.سیریوس و فرد هر دو با خنده مردند
3.وقتی فرد و جرج به کوئیرل گلوله ی برفی از پشت پرتاب می کردن نمی دونستن که دارن ولدمورت رو میزنن
4.در هاگوارتز 13 نفر قبول کردند که پشت در ورودی باشند و مبارزه کنند اما در همان ابتدا هر 13 نفر کشته شدند پروفسور لوپین اولین کسی بود که به سوی جسد ها رفت و بعد از آن توسط دولاهوو کشته شد به این ترتیب یکی دیگر از پیشگویی های تریلاونی درست در آمد: " در روز جنگ اولین کسی که دست به کار شود اولین کسی است که وداع می گوید"
5.ولدمورت نتوانست عاشق شود زیرا بچه ای بوده که با معجون عشق به وجود آمده
6.رابرت پتینسون گفت ترجیح میداده نقش سدریک دیگوری رو بازی کنه تا ادوارد کالن
7.فرد و جرج تنها پسر های ویزلی ها بودند که ارشد نشدند !
8.رولینگ اسم راننده و کمک راننده ی اتوبوس شوالیه رو گذاشت ارنی و استنلی که اسم دو تا پدربزرگ هاش بود
9.پاترونوس هرماینی سمور هست چون رولینگ خودش رو در هرماینی می بینه و سمور ها رو بسیار دوست داره
10.کسی که شخصیت میرتل گریان را بازی کرده 37 سال داره و از همه ی کسانی که نقش دانش آموز هاگوارتز را بازی کردن بزرگ تره
11.اسنیپ از نویل بسیار متنفر بود زیرا او می توانست پسر منتخب باشد یعنی ولدمورت به جای این که لیلی را بکشد می توانست مادر نویل را بکشد
12.بعد از این که هری وجودی از ولدمورت را توسط ولدمورت از خود در آورد دیگر نمی توانست با مار ها صحبت کند
13.مینروا مک گانگل در تیم کوییدیچ گریفیندور بوده
14.وقتی که فیلم 5 در حال فیلمبرداری بود (مرگ سیریوس) اما واتسون گریه می کند او می گوید دن واقعا عالی بازی کرد قیافه اش وقتی که داشت پدر خوانده اش را از دست می داد بسیار غمناک بود
15.در فیلم 5 صدای جیغ کشیدن هری/دنیل در فیلم پخش نشد زیرا آنقدر بلند بود که تصمیم گرفتند پخش نکنند
16.دمنتور ها برگرفته از خواب رولینگ هستند
17.هرماینی به هاگوارتز برگشت تا سال هفتم را بخواند
18.سوروس اسنیپ تنها مرگ خواریست که قادر به اجرای پاترونوس هست
19.جورج بعد از مرگ فرد هیچ وقت قادر به ساخت پاترونوس نشد
20.جی کی رولینگ گفت که بلاتریکس لسترنج حقیقتا عاشق ولدمورت هست!!!!!!!!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٥/٢٩ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«سرچ» می‌کنم و نمی‌یابمش!

*آنچه پیدا می‌کنم، مثل حروفی است که با جوهر فانی کمرنگی روی کاغذ اصیل مانایی نوشته شده باشد. جوهر به‌راحتی در آب حل می‌شود و می‌دانی، مطمئنی نقش واقعی نادیدنی ناخواندنی بر بدنۀ کاغذ درج شده، حک شده، و شاید گاهی در پرتو جادویی نوری، بشود چند کلمه‌ای از آن خواند.




تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٥/٢٥ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

می گویند نا امنی بخصووص نا امنی درکودکی ، باعث می شود که بعدها ؛ ادم ها دوربر خودشان را از اشغال پر کنند ...کتاب اخر دکتروف هم درباره همین موضوع است
اما چه جور می شه ذهن را از اشغال ها پاک کرد -چون پاک کردن خانه از اشغال زیاد سخت نیست ....
دلشوره ونگرانی های بیخودمیتواند بیناد زندگی ادم ها را برباد بدهد
بیماری های جسمانی -بخشی از آن ها - از همین دلشوره ها و اضطراب ها سرچشمه میگیرد
همین حالا از پیش خانمی می ایم که حتی روی میز اشپزخانه اش هم پراز اشیا ست
حتی روی مبل ها
انگاری تو انباری زندگی می کنه
خیلی حرف زدم
ولی دورباطل می زد
برمی گشت به کودکی و ..
بهش گفتم یعنی می خوای تا اخر عمرت کودکی ات را به دوش بکشی مثل صلیب ؟ وبدبختی هایت را ( نقل قول ازکتاب خانم تونی ماریسون )
گفت نمی دونم کی مرا طلسم کرده
گفت حتما یکی مرا طلسم کرده که کار نکنم که زندگی نکنم
این جا به درجا زدن ها و دورخود گشتن ها می گویند BLOCK
یادم می اد که قدیما می گفتن شانست را قفل کردند ...
بخصوص برای کسانی که کارشان گره می خورد
حالا درقرن بیست ویکم دردل امریکا یه خانم اروپایی بهت بگه طلسم شدم یامرا طلسم کردن
اصل موضوع به نظرمن اینه : وقتی عشقی در زندگی ادم نباشه دور باطل می زنه عشق به ادم شور زندگی می ده وشور زندگی ادمی را وادار به کار می کنه و ...
اما نمی شه گذشته را بهانه کرد و یا تجربه های قبلی را
به نظرم اول ادم باید فکرکنه که یه موجود معمولی است و خدا نیست ومعجزه ای درکار نیست و نجات دهنده ای و فرشته نگهبانی که همه هوش وحواسش به تو باشه
بعدش هم دنبال یه عشقی باشه توزندگی ش
دلت تکون نخوره زندگی مفت نمی ارزه



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٥/٢٥ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هرآنچه تو را به یاد من بیاورد، زیباست



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/٥/٢٤ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدم اینجا تنهاست

تنهاست

تنهاس...

و در این تنهایی

«چه عشقی می کند»!

سایۀ ناروَنی تا ابدیت جاری‌ست

به سراغ من اگر می‌آیید

«نیایید آقا نیایید!

مرسی»

شده روزی یک تراک از درگلستانۀ عزیزم را گوش می‌دهم، شاید بیشتر، شاید کلش را. می‌طلبد این حال‌هایم. بار برمی‌دارم (لود می‌شوم) برای قدم‌های بعدی. حال عجیب شیرین خوشایندی دارم با خراش‌هایی در جایی از روح، بعضی‌هاش شاید حوالی دل. احساس می‌کنم به پوست‌اندازی دچار شده‌ام که هنوز دوره‌اش سپری نشده. بعضی وقت‌ها احساس شکفتگی می‌کنم. دست‌کم یک دریچۀ جدید به رویم باز شده.




تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٥/٢٢ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«نمی‌شد به داستان فکر نکنه. داستان از کجا اومده بود؟ کی نوشته بودش؟ در اون کلمات، با چیزهایی مواجه شده بود که تمام و کمال ازشون تأثیر گرفته بود و همچنین، با این حقیقت رو‌به‌رو شد که هیچ‌وقت نمی‌تونه اون‌طور بنویسه»

***

فیلم عزیزی که دیروز و امروز دیدم. The Word! فیلم درمورد کتاب و به‌ویژه، داستان است. به‌صورت داستان در داستان روایت می‌شود. همان ابتدا، نویسنده‌ای برای مراسم امضای کتابش آمده که دو فصل از آن را برای حضار می‌خواند. این خوانش‌ها می‌شوند ماجرای اصلی فیلم. روری قهرمان فیلم است ولی درواقع، قهرمان کتاب کلیتون همند حساب می‌شود. قهرمانی که با نگاه خستۀ پیرمردی در ابتدای فصل دوم کتاب، درهم می‌شکند. فیلم ماجرای سه نویسنده، سه مرد و سه زن را روایت می‌کند؛ سه سرنوشت مشترک برای همۀ آن‌ها.

***

«همه‌مون توی زندگی تصمیم‌هایی می‌گیریم. کار سخت اینه که با این تصمیم‌ها زندگی کنیم. هیچ‌کس نمی‌تونه بهت کمک کنه.

***

پیرمرد: وقتی اون کلمات رو تصاحب کردی، زجر همراهشون هم نصیبت می‌شه.

پیرمرد از لحظات اندوه و خوشی زندگی‌اش نوشته بود و روری با تصاحب آن نوشته‌ها، همان‌طور که لذت موفقیت را می‌چشید، باید به عذابی درونی هم می‌رسید. چیزی که در آن با نویسندۀ اصلی و پیرمرد مشترک بود.

مدت‌ها بود می‌خواستم این فیلم را ببینم و از تماشایش لذت بردم. رازآلودی خاص و حقیقت واضحی که در آن بود، دوست داشتم. خیلی سخت بود آدم خودش را جای روری قرار بدهد. واقعاً در آن موقعیت چه کاری بهتر بود؟ در طول فیلم فکر می‌کردم اگر حتی بخواهم انسانی‌ترین تصمیم را بگیرم و جانبداری حقیقت را بکنم، پس چرا قدم در آن راه گذاشته باشم؟ راهی که تعریف و تاوان مشخصی دارد. تازه اگر سروکلۀ پیرمرد پیدا نمی‌شد! با حضور او، قضیه سخت‌تر هم شد. یا در وجه دوم، آمدیم و تصمیم اشتباهی هم در زندگی گرفتیم. اول اینکه هرلحظه برای جبران آن اقدام کنیم بهتر از هیچ است. دیگر اینکه، خلاصی از بار عذاب وجدان خوب است، اما سایۀ چنین اشتباه و پیامدش تا مدت‌ها و چه‌بسا تا آخر عمر زندگی‌مان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

اینجا انگار مقابل خانۀ همینگوی در پاریس ایستاده بودند

اشاره‌هایی هم به همینگوی شده بود در فیلم؛ پاریس، جنگ، روزنامه‌نویسی، کتاب خورشید همچنان می‌دمد در قفسۀ کتاب‌های پیرمرد در روزگار جوانی‌اش، اگر اسم همسر همینگوی سلیا بوده پس می‌شود سلیای فیلم را هم اضافه کرد، حتی به‌نظرم در صحنه‌ای پیرمرد در روزگار جوانی‌اش پولیوری طوسی داشت که نمی‌دانم چرا مرا یاد همینگوی می‌انداخت، ...



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/٥/٢۱ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن