کتاب کم حجمی از نویسندۀ محبوب ، جرُم دیوید سلینجر هست و در مورد دختر ثروتمندی به اسم کُرین نوشته شده. ماجرا از جشن تولد یازده سالگی کُرین شروع میشه .  در اون شب از پسر همکلاسی ش، ریموند فورد که کُرین خیلی بهش علاقه داره، تا مدتها دور میفته و بعد سالها ، طی یک اتفاق جالب پیداش می کنه.

راوی ماجرا سوم شخص (دانای کل محدود ) هست اما 2-3 جای کتاب به صورت اول شخص درمیاد و خودش رو معرفی می کنه. کسی که به دلیلی زندگی کُرین رو زیر نظر داره و الان داره روایتش می کنه؛ تمام تلاش های اون برای پیدا کردن ریموند و ارتباطشون ...

ریموند حالا یک شاعر مطرح هست و کُرین هم اتفاقا از طریق یکی از آثارشه که به وجودش پی می بره و دنبالش میره.

_ داستان خوبی بود و اینکه میشد طی چند ساعت خوندش و بعد بهش فکر کرد یکی از نقاط مثبتشه. ما چند سال از ریموند بی خبریم و نمی دونیم چطوری بزرگ شده اما خلاصه ای از اونو که برای کُرین تعریف میکنه پیش رو داریم. من خودم هیچ وقت از اون ریموند کوچولو توقع نداشتم توی بزرگسالی ش اون طور رفتار کنه.

اسم کتاب «جنگل وارونه» / «جنگل واژگون» هم از متن یکی از شعرهای فورد که درداستان نقل شده، برداشته شده. یه جورایی میتونه به درونمایۀ داستان هم اشاره داشته باشه.

_ « کُرین هیچ وقت دست از جست و جو برای پیدا کردن فورد برنداشت. ناشر فورد هم همین طور. کلمبیا هم. همه اغلب فکر می کردند سرنخی از او در دست دارند و اما همیشه یا از پشت تلفنی گم می شد یا بین جملات اخباری سادۀ نامۀ یک مدیر هتل می مرد. » ص 73

« کُرین روی یک صندلی نزدیک میز (فورد) نشست _در فاصله ای بسیار نزدیک به او. می دانست که اوضاع فورد خیلی به هم ریخته است. می توانست در هوای اتاق احساسش کند. » ص77

 

*از این کتاب دو ترجمه هست به نام های:

«جنگل وارونه» ؛ ترجمۀ علی شیعه علی ، نشر سبزان

«جنگل واژگون»؛ ترجمۀ بابک تبرایی و سحر ساعی ، نشر نیلا



موضوعات مرتبط: کتاب , جی دی سلینجر

تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز برای تعویض کتابا رفتم کتابخونه. یه کتاب آمریکای لاتینی رو تمدید کردم و «سرگذشت آروتور گوردون پیم»* رو ، دوسوم خونده، برگردوندم. الآن شرایط خوندن ادامۀ توصیفاتش از اون ماجرای خاص رو ندارم.

این روزا قدری به سمت کتابای نخوندۀ خودم کشیده میشم؛ یه جلد کتاب از ایزابل جان دارم که گذاشتمش توی آب نمک و حس می کنم خوندنش انرژی بیشتری بهم میده، کلی کتاب PDF هست که باید یه جوری با خوندنشون کنار بیام و عادت خوندن کاغذی رو از شکل تعصب ناخودآگاهش دربیارم. و...

اما طبق معمول که دلم نمیاد دست خالی برگردم، « دلتنگی های .. » سلینجر رو برداشتم. منتها بارکد کتاب مشکل داشت و نتونستم فعلاً بگیرمش. برای همین « جنگل وارونه » و « تیرهای سقف... » از همین نویسنده رو گرفتم . «جنگل وارونه» یه کتاب کم حجم ِ که بدون ته نوشتش، 82 ص هست. برای همین از ظهر تا عصر خوندمش. یه پاراگراف هم از «تیرهای سقف.. » خوندم که فهمیدم درمورد خونوادۀ فرَنی هست. اولش ترغیب شده بودم همونو شروع کنم ولی بالاخره این کتاب کوچولو پیروز شد و سر قولش هم موند و زود تموم شد.

پست بعدی هم درمورد همین کتابه.

* نوشتۀ ادگار الن پو



موضوعات مرتبط: کتاب , نویسندگان ، مترجمان ، شاعران ؛ هنرمندان , جی دی سلینجر , سرهای هیدرا

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب به سلامتی قالب مرموز آرامش بخش وبلاگ من هم پرید.

راستش هیچکدوم از قالبهای پیچک رو دیگه روی این وبلاگ نشون نمیداد برای همین از یه سایت دیگه این جدیده رو گذاشتم. قالب قبل تر که فیروزه ای روشن بود، به نظرم به این یکی ارجحیت داره. حالا یه کاریش می کنم.



موضوعات مرتبط: اینجوریاس

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

طی این ده روز، یه کتاب از جین وبستر دستم بود که به کندی خونده می شد. بین کتابای کتابخونه چشمم بهش افتاد و خواستم امتحانش کنم. اسمش هست «جِـری جوان» Jerry Junior. ماجراش در 200 ص و درمورد یک پسر جوان امریکایی هست که در یه منطقۀ زیبای کوهستانی و توریستی خلوت در ایتالیا حوصله ش سررفته و دنبال هیجان و ماجراست. یکی از خدمۀ هتل به اسم گوستاوو هم توی نقشه هاش باهاش همراهی می کنه. اینطوریه که با یه خانوم زیبای امریکایی آشنا میشه و طی فراز و نشیب هایی و با مسخره بازیای جالبی عاقبت بخیر میشن .

بد نبود، منتها تصویر روی جلد کتاب، شبیه این نقاشی های انیمه ئی از یک پسر نوجوونه که جاذبۀ کتابو از بین می بره.

برای خودش تجربه ای محسوب می شد در کتاب خونی.



موضوعات مرتبط: کتاب , جین وبستر

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٦:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خدا را شکر،

بابت وجود فیلم هایی تکان دهنده، خوش ساخت، روح نواز، با مناظر زیبای مسحور کننده، با قهرمان های دوست داشتنی زیبا که لزوماً همه شان نمی میرند، پایان بندی خوب، پرداخت خوب تلخ کامی ها، ..

و همۀ اینها به خوبی یک جا جمع شده باشند.

_ این فیلم، انتهای دوگانۀ درهم پیچیده ای دارد که تلخی و شیرینی رو هم زمان به خورد آدم می دهد

_ طبق معمول ؛ ساخته شده از روی یک کتاب :

«کتـاب دزد» اثر مارکوس زوساک

The book thief

by Markus Zusak



موضوعات مرتبط: کتاب , فیلم و سریال , supposed love , کتاب دزد

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢٦ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدمیزاد تنهاست. این را به هرحال در دوره(ها) یی از زندگی اش می فهمد. گاهی انکارش می کند و میخواهد خلافش را ثابت کند، گاهی هم این خلأ را با چیزی پر می کند. ولی مسأله، وجود این خلأ/ واقعیت در زندگی آدمیزاد است.

وقتی نوبت فهم من شد، آن خلأ را در خودم احساس کردم. اما یادآوری داستان سهروردی و تمثیل «قصۀ غربت غربیه» اش آرامم کرد؛ اینکه انسانی اهل تفکر و عمیق به این نکته اشاره داشته باشد برای من اتمام حجت بود، یعنی تلاش تا یک جاهایی معنا و نتیجه دارد و بیشتر از آن آب در هاون کوبیدن است.

انسان ، موجود غریبی که در چاه ظلمات این جهان غریب افتاده و همواره در پی یافتن راه بازگشت به اصل و مبدأ خود است ...

گاه که در عمق چاه راه می روم و یک باره همه جا در تاریکی فرو می رود، آرام آرام دست می کشم به فضای خالی تا که دستم دیواره ای را لمس کند. سنگ تیرۀ سردش با خاطرات مبهمی که در پستوهای ذهنم خانه کرده اند، آشنایی دارد. پشتم را به آن تکیه می دهم ، می خزم به پایین تا بتوانم بنشینم و زانوها را بغل کنم تا دوباره کورسویی برای ادامه دادن پیدا شود. شاید آن نور، راه به ناکجا آباد ببرد و شاید راهنمای مسیر درست باشد؛ به هرحال باید منتظر آن بمانم تا بتوانم از جا بلند شوم و ادامه بدهم.

_ وقت هایی بوده که در عمق تیرگی، دیوار هم سرناسازگاری داشته؛ مرا به خود نپذیرفته و انگار نخواسته آنجا بنشینم. به ناچار دست برآن ساییدم؛ این بار برای یافتن جای مناسب نشستن و تکیه دادن. گاهی اینطور میشود. چاه است دیگر، بزم خوبان که نیست.



موضوعات مرتبط: مونولگ های یک بره ی گمشده , اینجوریاس

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢٦ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعد از قرار مهمانی فردا، اولین چیزی که به ذهنش آمد ، مهیا شدن فرصتی برای پوشیدن لباس جدیدش بود

نیم ساعت بعد مهمانی لغو شد.

لباس در گوشۀ کمد آویخته می ماند.



موضوعات مرتبط: نوشته هام

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢۱ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از دیروز ، روزگارم به نوشیدن دمنوش بابونه می گذره .



موضوعات مرتبط: فانوس دریایی

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢۱ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_تعطیلات عید مثل باقی همتایان اخیرش و طبق قانونی که حدوداً ده سال از عمرش می گذره، به «نخواندن کتاب» گذشت. موضوع اینه که کتاب خوندن منع نمیشه، منتها حس و حال بهاری و هیجان و مخلفاتش اونو به سایه میرونه و تا وقتی واقعا حسش نباشه یا بهش محتاج نباشم سراغ کتاب و مطالعه نمیرم. بیشتر دوست دارم این روزا کارایی رو انجام بدم که خیلی خاص این روزا هستن .. حالا بگذریم.

_دیگه نهایتش تموم کردن اون 20-30 ص باقی مونده از اون جلد کتاب نارنیا بود و من موندم و «تابستان گند ورنون» نخونده روی دستم.

_ از دیروز آروم آروم شروع کردم و ص به ص خوندمش، دیدم خودش داره میشه فصل فصل.. میره جلو. صفحاتش زیاده (500ص) ولی فونتش هم به نظرم درشته چون یه ص زود تموم میشه . خوش خوان هم هست و اصطلاحات و تیکه ها و تحلیل های تقریباً «ناتور»ی خوبی داره . تشبیه هاش خیلی اوقات یکه ان و آدم حظ می کنه. با وجود «ناتور» ی بودنش، کپی برداری و ملال آور نیست. به نظرم ترجمه ش هم خیلی خوبه. فقط مترجم توی پانویس ها خیلی زحمت کشیده_ اینکه میگم خیلی، واقعا خیلی_ تا بیشتر اصطلاح های «ورنون»ی برای خواننده خوب جابیفته و این برعکس توی چشم من میره! نمیدونم، شاید چون با خوندن این اثر دارم با یه جامعه ستیز بدشانس تنها مونده همراهی می کنم، این به نظرم یه جور بزرگتر بازی میاد و بهم نمی چسبه. شاید مثلاً اگه مترجم همۀ این توضیحاتو به ته کتاب منتقل می کرد، اون بالای سر بودنش اینطوری از طرف من حس نمی شد و بیشتر لذت می بردم.

خلاصه اینکه نصف کتابو رد کردم و خیلی جاها رو هم علامت زدم یادداشت کنم.

_نکتۀ جالب اینه که من اولین خوانندۀ این کتاب توی این کتابخونه هستم چون اون برگه ای که می چسبونن به ته کتاب برای درج تاریخ برگشتش، سفید بوده :)

 



موضوعات مرتبط: کتاب , جادوی واژه ها , سرهای هیدرا

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٦ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_خیلی همت کنم، این 2-3 کتاب کتابخونه که دستمه رو تمومشون کنم.

_فیلم دیدنم هم که لاک پشتا رو خجالت زده می کنه؛ پریشب یه فیلم رو شروع کردم و هنوزم تموم نشده :)))

_بیشتر توی حس سریال دیدنم و از سریالی که دنبال می کنم، 2 اپیزود ندیده مونده. برای همین دلم نیومد و دارم تند تند بقیه شو دانلود می کنم تا اگه اپیزودی طوری تموم شد که شدیداً نیاز به دیدن بقیۀ ماجرا داشتم، دستم خالی نباشه.

_درمورد دوتا تصمیم شیرین مهم برای زندگی م جدی تر شدم؛ این جدی تر شدن فقط من و هالۀ دورم رو در بر می گیره.. این که کی از کنج خلوتم پاشم و عملی شون کنم و اینکه چجوری پیش برم، هنوز روشن نیست. مثل یک داروی آرامبخش که توی جیب بغلم باشه ولی ازش استفاده نکنم .. اما درواقع داروی ویتامینه و ضروری برای ادامۀ حیات هست یه جورایی . لابد وقتی پوکی استخون گرفتم قراره بفهمم :/

_ همه ش دلم شوکوفه و بوی بهار و جوونه و .. می خواد. حتی شده فقط تصورشون کنم.


* محبوب این روزام هم آلبوم جدید همایون شجریان هست و بهترین حالتش برای گوش دادن ( برای من) در سکوت و خلوت و تنهایی شبه . بعضی موزیک ها زمان خاصی رو می طلبن برای شنیده شدن. این یکی م اینطوری بهم سازگار شده. درسته که مث باقی از «چرا رفتی» ، «کولی» ، «درون آینه» خیلی خوشم میاد اما بدون پیش بینی قبلی، «دل به دل» منو به اوج میبره.



موضوعات مرتبط: کتاب , مونولگ های یک بره ی گمشده , موسیقی , فیلم و سریال

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱۳ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تقویم جدید امسال با صفحه های بزرگ و سفید و جادار، کنار قدیمیه ، تقریبا با همون سیستم پارسال شروعش می کنم :

صفحۀ پیش از اول فروردین رو با رنگهای مختلف پر می کنم ؛ « فیلم، سریال » با رنگ صورتی، «کتاب» با بنفش اکلیلی، «کارهای هنری» سبز، .. آبی آسمونی رو به چیزی اختصاص نمیدم. چون می دونم این وسطها یه چیزی پیش میاد که ازش استفاده می کنم اونم نه در جای تعیین شده از قبل براش. مشکی و آبی معمولی هم که برای نوشتن توضیحات و اتفاق های روزانه و نقل قول از کتابا و فیلما هستن ، قرمز هم برای مطالعات خاص..

_تقویم پارسال سه تا دسته بندی دیگه م داشت که توی دوتاشون تقریباً پیشرفت های خوبی داشتم، برای همین امسال جداگانه حسابشون نکردم . جزو دسته بندی های اصلی دیگه محسوب می شن. یه دستۀ دیگه م بود درمورد دوستان و آشناها که اونو هم جداگانه ننوشتم.

_ از تقویم پارسالم راضیم . بیشتر از اون هم ازش توقع ندارم، یه چیزایی نوشتنی نیستن..



موضوعات مرتبط: کتاب , فیلم و سریال , فانوس دریایی , حدیث دوست

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۳ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هنوزم اشتباه می گیرمشون؛

 

جناب دورنمات / جناب اشمیت

هنوزم وقتی یکی میگه «اریک امانوئل اشمیت» ذهنم میره سمت کتابای دورنمات. از دورنمات تا حالا یه کتاب خوندم و توضیحات مفصل مقدمه در مورد سبک آثارش یادم مونده؛ اما حتی اولش کمی طول می کشه تا یادم بیاد اونی که من خوندم، «قاضی و جلادش» بود نه «سوء ظن». تو ذهنم نشسته من «سوءظن» رو خوندم !

فقط این برابر آلمانی و انگلیسی اسمش هست که با تاخیر ثانیه ای یادم میندازه چی به چی بوده. بازم از هیچی بهتره.

باید از هر دوتاشون چندتا کتاب بخونم تا قضیه برام حل بشه.

شاید همزمانی معرفی شدن این دو نویسنده، اونم با طرح عطف و جلد یه انتشاراتی مشترک بود که دوتا رو توی ذهنم تو هم پیچید..



موضوعات مرتبط: کتاب , نویسندگان ، مترجمان ، شاعران ؛ هنرمندان , مونولگ های یک بره ی گمشده

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این یه چیز، اصل، قانون است؛ ولی وقتی یکی مثل من در جریان یک کاری قرار می گیرد که حس خاصی نسبت بهش پیدا می کند، بهتر و بیشتر برایش درونی می شود :

اینکه « برای خبره شدن در هرچیز، باید خیلی تمرین و تلاش کرد و در هر قدم ایرادهای بزرگ و کوچک و خلأهای کار خود را شناخت».

_ تا چند وقت پیش به صورت جدی فکر نمی کردم بخواهم/ بتوانم در این امر، کاره ای بشوم. اما همین چند لحظۀ پیش یک حسی در من بیدار شد که با اطمینان و قدرت همان جملۀ بالا را برایم تکرار کرد.

_ یک مسألۀ مهم این است که آدم بتواند نقاط ضعف و قوت کارش را هربار پیش قاضی عادل کاربلد با حوصله ای ببرد ؛ خودش یا دیگران. اگر ناظر منصفی داشته باشی بهتر و با انگیزۀ بیشتری می توانی جلو بروی.

_ خیلی ها  هستند که ناظر بیرونی می خواهند تا پیش بروند؛ مثل شاگرد/ دانشجویی که وابسته به کلاس و استاد است. خود من در بیشتر موارد در این دسته قرار میگیرم. اما بعضی ها هستند که بیشتر چیزها را به قولی «سلف استادی» یاد می گیرند و معمولاً موفق هم هستند. من در دفعات اندکی اینطوره بوده ام. منتها همیشۀ همیشه هم حوصله و دقت این دسته آدمها را نداشته ام. بد است!

_ این مطالب برای همه مثل روز روشن است و چیز تازه ای ندارد. ولی من باید می نوشتمش و برای خودم این لحظه را ثبت می کردم. همان لحظه ای آن حس خاص، مثل نور کوچکی، یک تاریکی گسترده را در من روشن کرد .

_



موضوعات مرتبط: مونولگ های یک بره ی گمشده

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ | ٩:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

میگن « فلانی ده تا کوزه می سازه، یکی ش دسته نداره »...

گاهی حکایت ماست.

منتها این بار کوزۀ من دسته ش سرجاش نیست، کمی کج و کوله س ، یه همچین چیزایی !

 



موضوعات مرتبط: اینجوریاس , مونولگ های یک بره ی گمشده

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پروژۀ بعدی :

سفید، با خال خال های قرمز



موضوعات مرتبط: supposed love , پری واره ها ( الف )

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()