تاريخ : یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥ | ٦:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیشب لنگه راست کفشمو گذاشتم پشت در خونه .

صبح که بیدار شدم ، دیدم کفشم اومده توی خونه و یه چیزی توشه !

سانتا جونم برام یه پیغام گذاشته بود .

* می دونم کار کیه . ولی مهم اینه که خالی برنگشته توی خونه !

** توش یه هدیه بود . ولی کلاْ پیغام این ماجرا از طرف خود سانتا بود . یه روح که من خیلی دوستش دارم بازم برام نشونه فرستاده .

*** مخصوصاْ نوشتم سانتا ـ به جای بابا نوئل ـ تا اسب چوبی بدونه دوستش دارم !



تاريخ : دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥ | ٧:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن