تاريخ : جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اندکی درباره یک مکتب ادبی که اوایل قرن بیستم و پس از جنگ جهانی نخست پدید آمد ؛ درست پس از فجایع و ویرانی های یک جنگ خانمان سوز . در میان ویرانه های عواطف و اندیشه های تار و پود از هم گسیخته ، بشر باز هم طغیان می کند ، بر می آشوبد و زشتی و نابسامان ـ  کاری خویش را قی می کند . ببینید ! انبوهی از اشعار و واژه هایی که به صورت تصادفی و بدون معنا و هدف در کنار یکدیگر چیده شده اند . رخوت ، بی ثباتی ؛ آن قدر که جای اعتراض برای این چینش نوین باقی نمی گذارد .

 

نمایی از یک کافه ـ کافه « تراس » ـ در شهر زوریخ سوییس را پیش رو داریم . گاه شمار ، روز هشتم فوریه سال ۱۹۱۶ را نشان می دهد . یک چاقوی کاغذ بری ، طغیان گر ، سر در میان برگه های فرهنگ لغات کوچکی فرو می برد و از صفحه ای که در آن موقع کسی نمی دانست کدام صفحه است ، کلمه ای را ـ که آن هم در آن موقع ناشناس بود ـ می بُرد و با خود بیرون می آورد . فرزندی متشکل از چهار حرف در سرمای آن روزگار زاده شد که اکنون دیگر نامش را تا همیشه بر خود داشت . سر بر آورد و نام خود را زمزمه کرد : دادا Dada 

 

کلمه ای که هیچ ربطی به حاملش ـ مکتبی ادبی با همین نام ـ ندارد ! تریستان تزارا ، اهل رومانی ، با چند تن از همراهانش ( مارسل یانکو ، هوگو بال ، ریشارد هوئلز برگ ، هانس آرپ ، ... ) با انجام این کار متولی پدید آمدن مجموعه ای از آثار بی معنی شدند و نام دادائیست را به خود بستند .

 

دادائیسم قرار بود همه چیز را نفی کند ، همه مکتب ها و سبک های ادبی پیش از خود را ؛ اگر پیام و محتوای انبوهی از آثار ادبی در طی قرن ها نتوانسته عنان گسیختگی ضد انسانی انسان ها را مهار کند ، دیگر چه نیازی به ادامه آن ؟ پس دنیای درهم و برهمی شکل می گیرد که در آن هرج و مرج حرف نخست را می زند . دنیایی که با همه قیل و قال هایش دیری نپایید ( ۱۹۱۶ ـ ۱۹۲۱ ) و اوج آن در ۱۹۱۹ بود .

 

اساس دادائیسم بر نفی همه چیز قرار داشت ، پس ناچار بود خود را نیز نفی کند ! کسی نباید انتظار داشته باشد پایه گذاران این مکتب ، بیانیه قابل فهم و معنی داری در مورد شیوه نوشتن خود ارائه داده باشند . زیرا در صورت صدور بیانیه ادعای خود ـ مبنی بر نفی همه چیز ـ را زیر سوال می بردند .

 

خاستگاه اصلی دادا ، سوییس و امریکا بود و سپس به اغلب کشورهای اروپایی گسترش یافت . این فرزند خلف ویرانگری و عصیان ، با شمشیری در دست ، هرگونه چارچوب نظام مندی را در ساحت هنر و ادبیات در هم می شکند و بر مرزهای موجود بین این دو خط بطلان می کشد . « شعر بیانیه ، تابلو بیانیه ، شعر همراه سرو صداهای اضافی ، کولاژ ، مونتاژ عکس و غیره با استفاده از انواع موادی که به نظر می آید بیگانه با هنر باشند ( از قبیل سیم آهنی ، چوب کبریت ، زبان عامیانه ، عکس ، شعارهای روزنامه ای ، اشیاء دست ساز و غیره ) و سرهم کردن آنها خارج از هر نظامی ، به جز تناسبی که خاص خودشان بود و نپذیرفتن هرگونه انتقادی مگر از دیدگاه خاص خود ». ( ص ۷۵۰ )

 

با این که سخنان تاثیر گذار در مورد بیهودگی همه چیز نقش مهمی در این زایش عجیب داشت ؛ این ثمره غریب مقدمه ای برای شکل گیری تمامی جریان های ادبی و هنری زمان خود شد . تناقض ، نفی ، . . . تا آن جا که در مراسمی نمادین پیکره ناپیدای دادا توسط هوادارانش تشییع و به خاک سپرده شد ! تزارا صراحتا ً گفت که شعر برای آنها همان زندگی بوده و دادا یک یاغی علیه همه آن چه تا آن روز تحت لوای ادبیات گرد آمده بودند ، به شمار می رفت . اما این یاغی به مدد حیله و نیرنگ ، برای این طغیان در همان مسیرهایی طی طریق کرد که ادب و هنر از اعتبار افتاده پیموده بودند . دادا واقعاً می خواست چه چیزی بگوید ؟ دور انداختن قراردادها برای دادا به معنی یافتن سرچشمه آفرینش اثر ادبی در خود است نه در آثار گذشته . این مکتب سعی کرد شعر را از ویترین تزئینی واژه ها به رهگذار عمل و آمیزش با اجتماع آورد و آن را وادار به زندگی کند .

 

درست است که جنگ در شکل گیری چنین جریانی موثر بود ؛ اما تنها عامل و یگانه بهانه پدید آمدنش نیز نبود . چرا که هیچ یک از دادائیست ها ، به عنوان فردی خواستار صلح ، مستقیماً مخالفت خود را با جنگ ابراز نکرده اند . آنها فقط پوچی منتشر شده در فضای اطراف خود را می دیدند و آن را انعکاس می دادند .

 

فرمول سرودن یک شعر دادائیستی از زبان تزارا ( بخش هشتم از بیانیه دادا ) :

 

« برای ساختن یک شعر دادائیستی‌ :

 

روزنامه ای بردارید

 

یک قیچی هم بردارید

 

در آن روزنامه مقاله ای را انتخاب کنید که طول آن معادل شعری باشد که می خواهید بگویید .

 

مقاله را از روزنامه جدا کنید .

 

بعد هر یک از کلمات آن مقاله را با دقت ببرید و در کیسه ای بریزید .

 

کیسه را آهسته تکان دهید .

 

آن وقت هر یک از کلمات بریده را تک تک بیرون  بیاورید

 

با دقت رونویسی کنید

 

به همان ترتیبی که از کیسه بیرون آمده اند .

 

شعر شبیه شما خواهد بود .

 

اینک شما نویسنده ای هستید بسیار تازه و بی سابقه و با حساسیتی جذاب هر چند که عوام الناس چیزی از اثرتان نخواهند فهمید . » ( صص ۲ـ۷۷۱ )

 

با نگاهی به این دستورالعمل دیگر از دیدن نوشته های منسوب به این مکتب که با حروف بزرگ چاپ شده اند یا نقطه گذاری و فاصله بین کلماتشان نیست ، چندان متعجب نخواهیم شد .

 

نمونه ای از نوشته های دادائیستی :

 

« بلوری از فریاد مضطرب می اندازد روی صفحه ای که خزان . خواهشمندم نیم بیان مرا به هم نزنید . غیر ذی فقار ، شامگاهان آرامی حسن و جمال دوشیزه ای که آب پاشی راه پوشیده از مرداب را تغییر شکل می دهد » . ( ص ۷۷۲ )  

 

* با نگاهی به « مکتبهای ادبی / ج ۲ » ؛ نوشته رضا سید حسینی

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آلاچیق چلچله ها برگزیده شعر چین و ژاپن با  برگردان دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور ، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی تهران ، است . کتابی به غایت زیبا و لطیف ، هم در ظاهر و هم محتوا . در گزینش شعرها دقت و سلیقه فراوان لحاظ شده و اشعار دارای برگردانی روان هستند . پیش  گفتار گنجانده شده نیز مفید و خواندنی است . کتاب توسط نشر اسطوره ، در قطع جیبی منتشر شده با برگه هایی به رنگ گلبرگهای نیلوفر صورتی !

در مقدمه کتاب به آمیزش شعر با فرهنگ چین اشاره شده است و این که : « شعر در باور چینی های اصیل به گونه یک مذهب تلقی می شده و پالاینده روح انسان بوده است تا به واسطه آن ، زیبایی و راز هستی را بیان کنند . از این رو ، مضامین آیینی و مذهبی در گنجینه شعر چین کم رنگ است . چه شاعران چینی بیش تر زیبایی طبیعت ، اندوه عشق و راز زندگی و مرگ را در اشعار خود تصویر کرده اند . » ( ص 18 )

 شعر چین دارای دو سویه عاشقانه و انعکاس ناب طبیعت است . زبان و شعر در ادبیات چین ، به دلیل کاربرد خط زیبا و تصویری چینی ، پیوندی خاص و عمیق دارند که راز و رمز بسیار در آن نهفته است .

در بخش دیگر مقدمه ، درباره گونه ای شعر ژاپنی به نام هایکو چنین آمده است : « هایکو راوی نگرشی عرفانی ، بودایی است و از ذن بهره می گیرد ؛ نگرشی که می گوید حقیقت تنها از راه شهود به دست می آید و از این نظر به نگرش اشراقی و کشف و شهود عرفانی ایران نزدیک است . بودا در سحرگاه بود که به ستاره ای روشن نگریست و به گونه ای شهودی بودا ( روشن و آگاه ) شد . الهام شاعر هایکو سرا کاملاً آسمانی و علوی است ، نه انسانی و زمینی . در واقع ، شعر چون پیکی پرنده وار به شاعر می رسد ، نه آن که شاعر به قصد شعر بسراید و در این رهگذر ، راستکاری ، صداقت ، پاک دلی و شیفته جانی از نخستین شرایط گام سپردن است .» ( ص 205 )

 چند شعر از متن کتاب :

 

( چین : )

به ماه بنگر

 و در آرزوی کسی باش که در دور دست هاست

( جانگ جیولینگ 673 _ 740 م )

 

ماه می درخشد

                                 بر دریا

نگاهش می کنیم از دور دست ها

گلایه از شب دراز گیسو ؟

بر می خیزی

و غم عشق در قلبت

                                      چه سنگین !

شمع را فوت می کنم

اما هنوز نور هست

قبایم خیس

                   از شبنم سپیده دمان

این مهتاب شیری را

نتوان به دستت سپرد

به بستر می روم

غوطه ور

                             در رؤیای شیرینت !

  *******

  گل ارکیده

( چیان چیانی 1582 _ 1664 )

 

نه در کنار هم

که دل در دل هم

چه خوشبو این چمن

                              به سان گل ارکیده !

برعکس علف های کنار دریاچه

چشمان شبنم زده اش

هر لحظه می نشیند

در قلب دلدار .

  *******

 

خورشید

( آی چینگ 1910 _ 1996 )

 

از گورهای عهد قدیم

از اعصار ظلمت

از جویبار مرگ انسانیت

کوهساران بیدار خواب

به سان چرخ آتش بر تل روشن

خورشید می غلتد به سوی من ...

با پرتو شکست ناپذیر

به زندگی نفس می بخشد

درختان را وا می دارد

که در برابرش به رقص درآیند

و رودها را وا می دارد

که فرا جهند با ترانه و آواز. 

چو خورشید فراز آید

صدای حشره های خواب آلوده را می توان شنید

در اعماق زمین

مردم بلند حرف می زنند در میادین

شهرها از دور به او اشاره می کنند

با برق و فولاد .

آنگاه سینه ام شکافته می شود

به دست آتش

روح پوسیده ام را

رود به دور دست ها پرت می کند

و من دوباره ایمان می آورم

به رستاخیز انسانیت .

   

*******

( ژاپن : )

ریوکان

 ( 1757 _ 1831 م )

1

در کاسه گدایی ام

بنفشه ها و قاصدک ها

با هم آمیخته اند :

اینهاست پیشکش هایم

برای بوداهای سه جهان .

 

2

نسیم فرح بخش

ماهٍ رخشان

پس بیا با هم

شب را تا صبح

به رقص درآییم

واپسین رقص پیری !

*******

دو گیتی

دو گیتی در سر دوستی شد

 و دوستی در سر دوست ،  

اکنون نمی یارم گفت که این منم یا اوست * 

« خواجه عبدالله انصاری »

چون با تو از ستاره ای سخن می گویم

که هر شامگاه بر آسمانش می بینم ،

می گویی :

آری من نیز می بینم

                                       چنان که تو .

و آنگاه که چشم می دوزم

به پرنده ای که برفراز شاخه های کهن

                                آشیانه ای می جوید ،

به سخن می آیی : که می بینم

                                    چنان که تو .

شاید خود یکی است ،

پیدا و نهان ٍ دنیایی که من می بینم

و تو نیز .

آیا ما یک دل و دو نگاه نیستیم ؟

و آیا نمی توانم

دیدن را به نگاه تو اعتماد کنم ؟

چشم هایم را می بندم

دنیای من ناگهان محو می شود

اما دنیایی مشابه

همچنان در چشمانت ادامه دارد .

*******

شاعر گمنام

هر چند مطمئن ام

که او نخواهد آمد

در پرتو نور شامگاه

وقتی نیلوفرها جیغ می کشند

کناردر می روم

و منتظر می مانم .

 



تاريخ : جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥ | ٧:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روزهایی هست که در ذهن خود به گردش می روم و دلتنگی هایم را با

 اندیشه ها جبران می کنم‌ ؛ زیرا که مجالی  برای پر و بال دادن بیشتر

به آنها  ندارم .‌‌‌ تنها می مانم ، تنها می روم ، به تنهایی می اندیشم و

در سکوت به صداهایی که بر می خیزند تا چیزهایی بگویند ، گوش می

دهم . هر صدا چیزی می گوید ؛ چیزهایی می شنوم که گاه قادر به

درکشان نیستم . صدایی همیشه هست که آهنگ سرزنش دارد ؛

صدایی دیگر نیز ، شیطنت آمیز و فرمانروایانه ، به بی حسی و خلاْ

دعوت می کند . صداهایی گنگ و تیره ـ روشن ، از جایی که نمی دانم

کجاست ، گاه سر بر می کشند و راه به جایی نمی برند . نمی توانند از

حصار چنبرین زمان که مرا تنگ در بر گرفته و مدام بر من نهیب می زند ،

عبور کنند و خود را به من نشان دهند . صدایی اما هست . می بینمش

در پس ابرها ، در تابش ذرات آتشین خورشید و در همه جا ، پژواکی

شیرین ، همان چیزی که مدت ها گم کرده ام . هر چه گوش می سپارم ، فهمش نمی کنم . صداهای دیگر پر رنگ می شوند و مرا به هر سو می برند ، اما آن صدای همیشگی جاری را نمی شنوم ، نمی شنوم ، نمی شنوم . . .

کسی هست که می خواهد همراه من باشد اما من ، خود من ، نمی خواهم ؛ او را نمی بینم .

 



تاريخ : سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« زمان که مراقب همه چیز است به رغم خواست تو راه حل همه چیز را به دست داده است . »

( سوفوکل )



تاريخ : یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن