١_

این که آدم مدتی سـِـر هرمس را بخواند و تا بعدترهایش ، هر از گاهی ، سری به بارگاه خدایی ایشان بزند و بدتر از آن ، مشترک صفحه های « رفقا و اذناب » گرامی ایشان باشد _ همۀ این ها اگر حتی پرسه های جسته و گریختۀ خاموش ( آف لاین ) و تا حدی مشتاقانه باشد _ کافی ست تا این بندۀ فانی هم هوس کند خدایگانی بنویسد .

اصلاً گویا از دیر باز خاصیت بشر این بوده که از خدای خویش تقلید کند . گیریم حالا یک نفـر بیاید این وسـط برای خودش دم و دستـگاهی مجازی بیـافریند و از المــپ و زئوس و این ها بگوید و خودش هم خدای سخن باشد ( هرمس در اساطیر کهن ، رب النوع سخن وری بوده دیگر . حالا آن « بازرگانی و دزدی » که به دنبالش می آید به کنار _ که البته در آدم نوعی حس شیطنت و رندانگی شیرین نسبت به این خدا بیدار می کند _ اما همان واژۀ هرمنوتیک که همیشه وسوسه گر است و دری به دیگر سو ، کافی ست تا آدم را به کرنش در برابر نامی وابدارد که این واژه از آن گرفته شده ) و این یک نفر از قضا هنرمند باشد ، معماری بداند و کتاب زیاد خوانده باشد و چپ و راست از فیلم های خوب بگوید و باز هم از قضا به آقای ونه گات مرحوم علاقه داشته باشد و .... و به خیلی های دیگر که در لیست خداهای قابل تقلید ما هستند ...

آن وقت است که آدم بدجوری دلش غنج می زند برای الگو برداری . گیریم که آن عرش کبریایی _ مثل قلمرو دیگر خدایان _ جولانگاه ما نباشد ؛ اصلاً سبک بوده گی و مشی و دیدگاه و اینها متفاوت باشد ...

اصلاً مسأله در شباهت کلی و حتی علایق مشترک نیست . چیزی که آدم را وسوسه می کند و مثـل یک شعـلۀ موذی ( بگویم « کـرم » بد است دیگـر ) به جان ذهـن آدم می افتد فقط نوع بیان است . درست مثل این که مواد لازم را در اختیار یک استاد کار بگذاری و او به سبک خودش هیأتی باشکوه برایت بیافریند ؛ آن چنان که ارزش و شکوه مواد اولیه در سایۀ این هیأت جدید قرار بگیرند . مسأله دقیقاً آفرینش است ؛ اینکه کورتی نازنین یا آقایان کوئن و آلمودوار و رضا قاسمی و استر و همۀ این عزیزان ، مخلوقاتی در خور تحسین داشته باشند اما بالاخره یک نفر پیدا شود و از این مخلوقات در خلق جهانی دیگر _ جهان کاملاً مختص به خودش _ به درستی استفاده کند . و این « کاملاً مختص بوده گی » منجر می شود به یک سبک شخصی در بیان دیدگاه ها و ذهنیات و این ها . آن وقت درست که این آفرینش جدید به شخصی که در آن فضا زندگی نمی کند ارتباطی ندارد ؛ اما زبان بیانش شیفته کننده است . آدم را می برد با خودش و گاهی اجازه می دهد دزدکی سیر کنی در آن فضاهایی که مال خودت نیست .

جمله های سـِـر هرمس با آن واژه هایش ، حرف ربط هایش ، کش و قوس هایش آدم را به دام می اندازد . ( حالا من کاری با این ندارم که چندتا از رفقا و اذناب ایشان هم خواسـته یا ناخواسـته _ تا حـدی _ شبـیه ایشان می نویسـند و آدم تا بخـواندشـان ، می فهمد سِر هرمس خوان قهّاری هستند .)

خود خودم در بهترین حالت هم با تقلید از سبک نوشتاری هیچ نویسنده ای موافق نبوده ام . چون در همان « بهترین حالت » می شوی بهترین مقلد یک نویسندۀ معروف که این با ذات خلاقانۀ نویسندگی در تضاد است . اما تقلید اگر منجر شود به خلق یک سبک شخصی _ آن هم موفق و کارآمدش _ کار بدی نیست . زیرا این تقلید هوش و درک بالای مقلد را می طلبد که ذات نوشتۀ محبوبش را دریافته باشد و به روح آن رسوخ کرده باشد .

حالا به هر صورت بعد از گذشت دو سال و اندکی بیشتر ، معلوم است بالاخره دارم اعتراف می کنم  که وسوسۀ این تقلید به جان من هم افتاده است ؛ از همان ابتدا .

گاس هم که یک مدتی خدایگانی نوشتیم برای دل خودمان ( سلام سر هرمس )*. گفتیم که اگر کسی خواند و _ بلا تشبیه _ ذهنش خواست به سمت و سوی از ما_ بهتران برود ، متهم به دزدی نشویم و دیگر این که اصلاً شباهتی در کار نیست ؛ تنها یک برداشت آزاد ذهنی است که ممکن است هنگام نوشتن به سراغ آدم بیاید. آدم است دیگر ؛ گاهی تقلیدش می گیرد ( باز هم سلام  ) . شاید یک بار یا نهایتش چند بار نوشتن و تجربه کردن ، منجر به نوعی فاصلۀ سازنده و رستگار شدن راقم این سطور شود .

* این « سلام کردن » هم خودش یک « سلام کردن » جداگانه می طلبد . این قانون کپی رایت در بارگاه المپ نشینان و رفقا و اذناب است که به جای زیرنویس دادن ، به صاحب ایده و اصطلاح سلام می کنند .

٢_

مطلب قبلی طولانی شد . این را هم برای دل خودم بگویم تا یک وقتی یادم نرود کشف ارزشمند مبهوت کنندۀ این روزهایم را .

هیچ وقت فکر نمی کردم آدمی را پیدا کنم که تا حد خیلی خیلی زیادی شبیه آن تصویر ذهنی دوست داشتنی و ایده آلی باشد که سال های پیش تر ، از خودم داشتم . این آدم دقیقاً ( این که می گویم « دقیقاً » یعنی با تفاوت های اندکی ، که گاه چندان مهم نیستند ) مانند همان تصویر ذهنی دوست داشتنی زندگی می کند و همۀ آنچه برای خودِ آن روزگارم می خواستم ، دارد .

آدم وسوسه می شود بداند تصویر ذهنی او از خودِ این روزگارش چه بوده که به این جا رسیده .

خداوندا ! گاهی چه شگفتی های شیرینی به بنده هایت هدیه می کنی .



تاريخ : شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()



There’s a story … a legend about a bird that sings just once in its life . From the moment it leaves its nest, it searches for a thorn tree and never rests until it’s found one . And then it sings … more sweetly than any other creature on the face of the earth …  and singing it impales itself on the longest , sharpest thorn

the thorn bird

But as it dies , it rises above its own agony to out- sing the lark and the nightingale . The thorn bird pays its life for just one song ; but the whole world stills to listen , and God in his heaven smiles....[It means] That the best , is bought only at the coast of great pain



تاريخ : شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()


I never felt such ecstasy in God’s presence as I felt with her .

I found a pleasure in her I never dreamed existed .

No just in her body ; but because I love to be with her , smile at her , talk with her , share her food , share her thoughts .

Rachel Ward & Richard Chamberlain






I wanted never to leave her



تاريخ : چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

پدر دو بریکاسار :

_ چی شده ؟

مگی :

_ هیچی !

... ( کمی بعد ادامه میده : )

_ پسرا همراه پیت ، به سمت تمام چراگاه های دور دست سواری می کنن . اونها حتی به من اجازه نمیدن روی اسب بشینم .

_ خب مگی ، شاید مامانت فکر نمی کنه این کار برات بی خطر باشه .

_هاه ، اون حتی نمی دونه که من زنده م . حواسش به هیچکی نیست به جز فرانک . اما من یه چیزی بهتون می گم پدر ؛ وقتی بزرگ شدم ، هیچ وقت یکی از
بچه هامو بیشتر از اونای دیگه دوست نخواهم داشت .

( پرنده ی خارزار )

* مقایسه بشه با زمانی که دین ( پسر مگی ) به دنیا میاد ... علاقه ی بیش از حد مگی به اون با تمام جلوه هاش ... و مهم تر از همه دلیلش !

همه چیز دقیقاً تکرار می شه ؛ انعکاس تقدیر مادر در سرنوشت فرزند .

** معمولاً هر چیزی که ادعاش رو بکنیم ، به عنوان یه آزمون در معرضش قرار
می گیریم .




تاريخ : شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_

برای این که بتونن همیشه در کنار هم باشن ، به کاپیتان پیشنهاد کردن که پرچم مخصوص بیماری وبا رو بالا ببره تا هیچ بندری اجازۀ توقف به اونا نده .

اینطوری بود که به یُمن وبا عاشق موندند و پس از سالهای طولانی ، مرحلۀ نوینی رو در زندگی شون آغاز کردند .

* ( پ. ن. خصوصی ) : تقدیم به فرمینا داثا ی عزیز و با تشکر از سوار ِ اسب چوبی و « آ » که در کشف این کتاب همراهی کردند .

2_

« هنوز خیلی جوان بود که درک کند قلب خاطرات بد را کنار می زند و خاطرات خوش را جلوه می دهد و درست از تصدق سر همین فریب است که می توانیم گذشته را تحمل کنیم . . . » ( ص 176 )

با خوندن این بخش از کتاب می شه به یک سری تردیدها غلبه کرد و  اشتباهات شیرین ذهنی رو اصلاح کرد ؛ غلط های فاحشی که _ شاید مث یه مادۀ مخدر وسوسه کننده _ ما رو بارها و بارها در ورطۀ هولناک تجربۀ مکرر تلخی ها و دورهای بی مورد زندگی گرفتار می کنه .

درسته ... وقتی دکتر اوربینو از پاریس زیباش بر می گرده ، همین که از عرشه پا به خشکی میذاره ، واقعیت در هیأت بوهای مشمئز کننده و مناظر اسف انگیز ، یک دنیا تصور واهی بهشت گونه از زادگاهش رو در هم می شکنه و شهود جدیدی رو بهش هدیه می کنه .

* شخصاً گواهی میدم بیشتر رمان ها اگر به درستی خونده بشن ، می تونن تکلیف خیلی چیزا رو در زندگی مشخص کنن . . . . خیلی چیزا  ....

** کلاً باید دقت کرد و عشق رو از وبا تشخیص داد !



تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

قصه های جزیره

 

سارا ، فلیسیتی و فلیکس

 

 



تاريخ : جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن