آدمی هست که معمولاً دلش می خواهد در زندگی اش ، هم زمان ، حاکم بر چند قلمرو باشد ؛ این که هر وقت اراده کرد _ خسته شد از همۀ شتاب زدگی های اطرافش ، انتظاراتی که عمر را مچاله می کنند ، یا حتی دل زده از رفت و آمدهای مکرر در قلمرو روزمرۀ خودش ، موفقیت ها و سوار بودن بر قالیچۀ سلیمان ( آدم دوست دارد به جای خر ِ مُراد ، همان قالیچۀ سلطنتی را سوار شود خب ) _ بیاید در ِ مخفی ِ قلمرو همیشگی اش را به سمت آن یکی ِ دیگر باز کند ، بی صدا بخزد میان نرمی ِ سکون ِ رخوت بار و سرزنش ناپذیر ِ یک هستی دیگر ؛ مثلاًَ خانه ای باشد بزرگ و زیبا و فرو رفته در مه های سرگردان آرامش ، با پله ها و پیچ ها و درهای جادویی ، که در نهایت سادگی برای آن آدم یک چیز خاص باشد ، با آدم ها و اشیایی خاص آن قلمرو ، ...

آن وقت آدم فکر می کند بخش مهمش این جاست که اگر بخواهد قلمرو هایش را تغییر بدهد باید که همیشه در هر محدوده ای یک کشو یا گنجه ای باشد که در آن حافظۀ سرشاری قرار داشته باشد برای آن آدم ؛ گواه ِ یک سری کامل احساسات ویژۀ زندگی در آن قلمرو . این که وقتی آدم آمد و قلمروش را عوض کرد ، برود سراغ آن حافظه و با آن دیگری که مخصوص قلمرو دیگر بوده عوضش کند و آب هم از آب تکان نخورد در دل مغز آدم . و بهتر آن است که در هر قلمروی ، یکی یک کپی از حافظه های همۀ قلمروها موجود باشد که اگر خواست که نخواهد از این یکی برگردد به قبلی و خواست که برود در یک محدودۀ دیگر ، نگرانی نداشته باشد کلاً .

حالا دست کم اش که می شود با وجود یک دنیا آرزوهای بزرگ و شور انگیز _ که لازمۀ رسیدن به همه شان هم تلاشی متفاوت و نگرش و سلوکی دیگرسان است _ آدم ، بی خیال و خوابگردوار ، بنشیند پای دلشدگان ، مادر ، ... یا تک نوازی های Samvel Yervinyan را در کنسرت یانی همیشه دوست داشتنی ، هی از سر ببیند و هی سعی کند بچشد نُت ها را ، یا ...  و کلاً کارهایی از این دست بکند .

آدمی هست که گاه به گاه ، در اِزای نداشتن آن قلمروهای دیگر ،  خوابگردی می کند در سلول های کوچک دوست داشتنی هایش و خود را در قلب عدن احساس می کند .



تاريخ : دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ | ٧:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« می کنم جهــد که خود را

مگر آن جا فکــنم »



تاريخ : دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ | ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

این جبرائیل ِ یوزارسیف اینا ، امشب که بر یعقوب نبی ظاهر شد ، سربندشون طرح ورساچه بودن اون وخ ... هان ن ن ن ؟!



تاريخ : جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

خب ، من غیر از حضور خوشحال کنندۀ Gwyneth Paltrow  ی عزیز و شخصیت خواستنی شکسپیری چنین بی پروا و In love  ، حیفم آمد یاد دو مورد دیگر را جاودانه نکنم :

_ بانوی خدمتکار ، آن چنان با احساس دارای سطح شعور بالا ، به خصوص تاب خوردنش روی صندلی در پشت در اتاق ِ Viola و ایجاد آن صدای جیر جیر بی وقفه ، همچنان که با اصرار بیهوده ای سعی داشت با تکان دادن بادبزنش آثار شور و شگفتی خود را پنهان کند ... و در پایان مراسم عروسی ، آنجا که به دامان داماد بی شعور و طماع می آویزد و با تضرعی ساختگی از او می خواهد مراقب Viola باشد و در واقع با این صحنه سازی موفق می شود در فرار عروس و حضور بی نظیرش بر روی سن تئاتر نقش مهمی داشته باشد ...

_ دیگر آن آقای هنزلو ی بینوای فرصت طلب بامزه که هرگاه اتفاق شیرینی در شرف وقوع بود ، با برقی در چشمانش ، از توضیح آنچه به واقع هم در موردش چیزی نمی دانست طفره رود و لحظه ای در قالب شخصیتی که از داشتن آن تهی بود ، رو به پرسش کنندۀ فلک زدۀ ناامید ، تنها بگوید :

« It’s a mystery  »

* فیلم Shakespeare in love

** With special thanks to Her majesty



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

اژدر پشمک به سر

دراز ِ خاک بر سر ِ خسـته

کـَتــَـکولا - خون می خوره ( احتمالاً ترکیبی از دراکولا و کـَتــَـکـلّـه )



تاريخ : یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ | ۳:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن