توصیه ای به دوست داران پر و پا قرص آثار ژوزه مارو دِ واسکـُنسِلوش*

اگر احیاناً کتابی از ایشان دارید با عنوان بَـنانا براوا ** ، دیگر موز وحشی *** شان را تهیه نفرمایید . چون اگر این را دارید ، خوب است بدانید که این همان است و اگر آن را دارید ، ...

* این نام به صورت ژوزه مائورو دِ واسکنسلوس هم برگردان شده به فارسی . اما گویا تلفظ درست ( پرتغالی ) ش ، آن یکی است .

** ترجمه ی قاسم صنعوی / نشر علم .

*** ترجمه ی عباس پژمان / نشر مرکز .

_ خیلی غمگین است ، خیلی . از آن معدود آثاری که بدون اندکی لبخند و امید ، فقط می توان برای قهرمانش گریست و با گرفتگی ِ درون دست و پنجه نرم کرد ، بیرون رفتی پیدا کرد ؛ به هر قیمتی ، به هر دست و پا زدن و خراشیدن و از پا ننشستنی .

_ این یعنی امیدمان بر باد شد دیگر . چه خیال ها در ذهن نبافتیم که : ای جان ! ژوزه واسکنسلوش هایمان قرار است بشود شش تا . ...

_ ولی چقدر دوست تر می دارم این گول خوردن های خوش بینانۀ آنی را که تا مدت ها پر شور و جستجوگر نگه م می دارد ؛ حتی به قیمت دماغ سوختگی های بعدش . که اصلاً بهم خوش نمی گذرد وقتی از قبلش می دانم " این ، اونه " و نباید درخششی باشد در نگاه و نقشه ای شکل نگیرد در سر برای رفتن و رسیدن . ...

_ این همان است ؛ همان موسی ِ جان است که از چوپان شدن دست می کشد و قصد بالا رفتن از طور را می کند ، حتی اگر به قله ای ، مأمنی نرسد ، سنگ هایی از زیر پاهایش در بروند ، جایی برای پنجه انداختن و اطمینان نیابد ... مهم این است که در زمرۀ طور نوردان ش بیاورند ، که چوپانی نکند بیش از این و گله را بگذارد به حال خودش ... بالأخره که صدایی ، نوری ، شعله ای می بیند ...

.

.

این همانی در اصل به معنای تشبیه است و اتفاقی که در ذهن می افتد تا تشبیه به صورت یک هنر متجلی شود . اما در واقع این جا ربطی به مطالب پست ندارد و تنها از ظاهر این واژه ها استفاده شده است ...



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای کوفت بگیرند این مرض را که آدم هر وقت پُستی را در ذهنش بنویسد ، باید آرزوی مکتوب شدنش را به ...

لا اله الّا الله !

معمولاً محال است دیگر بتواند روی کاغذ بیاوردش .

خب این درد ( ای درد بگیری ای درد ) ... دارویی دارد که استفاده از آن خودش به ریاضت و هشیاری خاصی نیاز دارد . به عنوان پادزهر ، آدم می تواند هر گاه نوشتنش گرفت و در موقعیت مناسبی نبود ، از پرورش و نوشتنش در ذهن جلوگیری کند . خدا وکیلی جواب می دهد !

پ. ن. : آدم باید یادش باشد اگر موفق شد از انتشار این ویروس در ذهن جلوگیری کند ، حداقل به خودش یک مرحمتی بکند ؛ نمی میرد اگر بردارد ایدۀ مورد نظر را در جایی ثبت کند تا وقتش برسد .



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آقای سلین عزیز ؛

شما به بزرگواری خودتان این بار را ندید بگیرید . با این حال ، آخِر خون شما از خون نابُـکف مان رنگین تر نیست که خنده در تاریکی اش بعد از چندین صفحه رها شد و نسخۀ شخصی آن تنها در کنار دعوت به مراسم گردن زنی جا خوش کرده ... پنین اش خریداری نشده ... باز هم بود ... چشم ... آخ آخ .. لولیتا را که دیگر نگویید که از « ل » تا « ا » اش گیر و گره دارد ...

یا همین گابوی نازنین مان ؛ سر ِ ساعت شوم و زیستن برای باز گفتن اش همین بلا آمد ..

حالا شما دل نگران مرگ قسطی نباشید ؛ دست کم مترجم اش ( مهدی سحابی ) این آدم را آن قدر مدیون کرده که کلاً ، به زودی زود ، پرونده ای برای سلین خوانی باز کند _ مگر نه این که گفته اند ترجمۀ خودشان از این اثر شما را چهار / پنج بار خوانده اند ؛ بس که خوب برگردان شده و بس که کتاب نازنینی ست ؟

اوه اوه ... یادش نبود این آدم که سفر به انتهای شب شما یه گوشه کناری منتظر است . این را دیگر به مرحوم فرهاد غبرایی هم مدیون است کلاً !



تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای موسی ِ جان ، چوپان شده ای !

بر طور برآ

ترک ِ گــَله کن !

.

.

.

ای بابا !



تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 می گویم ، همان نوای آغازین تصنیف دود عود کافی ست تا دل آدم از بیخ و بن بلرزد و کلاً احوالات شخص کـُن فــَیـَکون شود ؛ بعد از آن دو دقیقۀ نخست برای من که دیگر فرقی نمی کند یوسف خوشنامی بر بام دل خوش خرامیده باشد ؛ ... برود دولت ِ منصور دیگری ای باشد اصلاً .

 ای وای ِ دل ، ای وایِ ما !

 *********

[ اسطوره ها اشتباه نمی کنند ]  

 



تاريخ : شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

صالح حسینی _ مترجم کتاب « خشم و هیاهو » _ در انتهای این کتاب و در مقاله ای به نکات عمدۀ آثار ویلیام فاکنر اشاره کرده . یکی از این نکته ها ، توجّه فاکنر به متون قدیمی مثل کتاب مقدس و اُدیسۀ هُمر هست . فاکنر اثری داره با نام « As I lay dying » که توسط نجف دریا بندری با عنوان گور به گور ترجمه شده . مدت ها پیش در یه سایت خوندم که این معادل فارسی نمی تونه برای نام کتاب درست باشه . البته خوب ، معنای لفظ به لفظش می شه « جان که می دادم » ( نگاه کنید به خشم و هیاهو ؛ ترجمۀ صالح حسینی ؛ نشر نیلوفر ؛ چاپ پنجم ؛ ١٣٨۴ ؛ ص ٣۶۶ ) و شاید هم بشه عنوان « رو به موت » رو برای معادل لاتینش در نظر گرفت . امّا با توجه به متن خود داستان که در اون افراد یه خونواده دارن جنازه ای رو از یه نقطه به نقطه ای دیگه می برن تا دفنش کنن، نام گور به گور خیلی هم مناسب به نظر می رسه .

نکتۀ اصلی که داشتم بهش اشاره می کردم این بود که ، این نام (As I lay dying ) رو فاکنر از کتاب ادیسۀ هُمر و با توجه به بخشی از گفتگوی آگاممنُن و اُدیسه ، در دنیای مردگان ، برای کتابش انتخاب کرده . آگاممنُن در حال توضیح دادن لحظات پیش از مرگش، این طور میگه :

« من که روی شمشیرم افتاده بودم و جان می دادم ... » و اشاره می کنه که کسی چشمان و دهانش رو هنگام مرگ برهم ننهاده . صالح حسینی شخصیت Darl در داستان رو با آگامِـمنُن مقایسه می کنه که او هم با چشمان و دهانی باز ، در تیمارستان جکسن ( دنیای مردگان ) می میره . ( منبع پیشین ؛ صص ٧_٣۶۶ ) .

فاکنر در مورد نوشتن این رمان میگه :

« در تابستان ١٩٢٩ که در نوبت شبانۀ کارخانۀ برق آکسفورد مشغول کار بودم ، از ساعت ۶ بعد از ظهر تا ۶صبح ، زغال را از انبار تا کورۀ بخار با چرخ دستی حمل می کردم . حدود ساعت ١١ شب که فراغتی حاصل می شد و می توانستیم استراحتی بکنیم ، در مدّت شش هفته ، بین ساعت 12 تا 4 صبح این کتاب را نوشتم » ( تفسیرهای زندگی ؛ ویل و آریل دورانت ؛ ترجمۀ ابراهیم مشعری ؛ نشر نیلوفر ؛ ص ٢۶ )*.

به طور خلاصه افراد خونوادۀ مورد اشاره در این رمان ، در مسیر تشییع جنازۀ طولانی مادر خونواده ، « ده ها مصیبت و بدبختی به سرشون میاد »(١) . خود فاکنر به این موضوع اشاره می کنه و میگه :

« به همۀ بلایای طبیعی که امکان دارد بر سر خانواده ای فرود آید ، فکر کردم و گذاشتم همه چیز اتفاق بیفتد »(٢) ( ١ و ٢ : کتاب پیشین ؛ ص ٢٧ ) .

در انتها : گور به گور رو نشر چشمه منتشر کرده .

* جالب این جاست که مترجم تفسیرهای زندگی عنوان « در بستر مرگم » رو برای این کتاب فاکنر در ترجمه ش ذکر کرده . 



تاريخ : شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن