جناب manoto 1... اون فیلمی که چن دقه ی پیش داشتین درموردش توضیح میدادین ، همونی که برداشت جدید از رمان Letter of Scarlet اثر ناتانیل هاثورن ِ .. معنی ش نمی شه « نامه ی اسکارلت » . آخه کودوم اسکارلت برداشته توی فیلم یا رمان نامه نوشته که اسمشو گذاشتن روی داستان ؟ اون معنی ش می شه « حرف گناه » یا همون که خانوم سیمین دانشور سال ها پیش ترجمه کردن : « داغ ننگ »!

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ساختن سپر مدافع در مقابل دیوانه سازها واقعا کار مشکل و فرساینده ایه !

 



تاريخ : شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()


[Happy Birthday[ Mr Moony !

the best of The Marauders

march, 10 / 1959

.

and

look at here :


 



تاريخ : چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ | ٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه نگاه گذرا به اونور پنجره ...

/ باعثش دم مشکی پیچاپیچ گربه هه بود ، در هوا ، که توجهم و جلب کرد ( حتما رفته دوباره روی اون وسیله ها بخوابه - حالا اونا رو هم قراره بیان جمع کنن ) /

توی هوا یه چیزایی بود ، انگار ته موندۀ غبارآلود برفایی که اول هفته باریده بودن . .. انگار یه سفرۀ بزرگ رو برای اطمینان داشتن می تکاندند که دیگه کلاً با رضایت خاطر جمعش کنن و بذارنش کنار ... ( البته من تضمین نمی کنم که یه دفه ای یه بقچۀ پر و پیمون رو سرمون تکان داده نشه . فقط سفره قبلیه الآن تکلیفش روشن شده که انگار چیزی تهش نمونده )

ااااااا .. به خدا جدی جدی یه چیزی ... یه چیزایی داره می باره !

قشنگ جهت دارن ... تو زاویۀ نگاه من از چپ به راست . دونه های ریز مرتب و سفید .. خوب دیده نمی شن ... باید دقت کرد . اما خیلی مصمم دارن میان پایین !

من دیدمشون ... به واسطۀ دم سیاه اون گربه هه !




تاريخ : جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خرگوش توی کتاب « دنیای سوفی » ، یه جایی اول های کتاب ( فکر کنم ) به سوفی میگه : جهان پس از خلقت به سمت بسط یافتن و گسترده شدن پیش رفت . ممکنه یه روزی در نهایت ِ این گستردگی ، شروع کنه به جمع شدن و بازگشت به نقطه ی اول ... 

این چیزی بود که به صورت ضمنی یادم مونده . نه به یادداشتهای اون روزام از کتابا دسترسی دارم نه به اصل کتاب !

_ یه روزی اون دور دورا خیلی دوس داشتم کتابخونه م پر و پیمون بشه . بعد خود کتابخونه م بزرگتر بشه و هی خونه های خالی ش پر بشه ... کم کم به این فکر افتادم که دوس دارم یه اتاق داشته باشم که دیواراش تا سقف پوشیده از کتابخونه های پر از کتاب باشه ... بعد اتاقمو توی ذهنم بزرگتر کردم و خالی تر از هرچیز زیادی دیگه ...

الآن نصف این آرزو هم محقق نشده اما بدون احساس پوچی و شکست ، دلم می خواد کتابامو کمتر کنم . تبدیلشون کنم به یه شکل کوچیک و مینیاتوری ، مثلا همه شونو اسکن کنم تا یه عالمه شون توی یه DVD جا بشن ...بیشترشون فقط به صورت مجازی فضا رو اشغال کنن ...

اما اون رؤیای اولیه در بهشت عدن ذهنم هنوز جا داره !



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن