در برخی چیزها گونه ای اعجاز وجود دارد ؛ شنیدن صداها پیش از دیدن تصویرها ، خواندن کتاب ها پیش از شناختن نویسنده ها و دیدن تصویرشان ، ...

ذهن به تکاپو می افتد و در زمینۀ بکر بی انتهایی که این بی دسترسی به اصل و منبع برایش فراهم کرده ، از روی شواهد اندک خود را به آن نزدیک می کند .

یک نمونه :

یک سال از خواندن « کیمیاگر » گذشته بود . هیچ رد و نشانی از نویسنده اش نداشتم ؛ نه کتاب دیگری ، نه زندگی نامه ای و نه تصویری . پشت ویترین یک کتابفروشی ، تصویر کوچک پیرمردی با لبخند و ریش پروفسوری در پشت جلد یک کتاب توجهم را برای چند ثانیه جلب کرد . می گذشتم و در ذهن می گفتم : « پائولو باید مثلاً این شکلی باشد »

بار دیگر که مجال بیشتری داشتم سرکی کشیدم تا ببینم تصویر ذهنی من از پائولو ، در واقع از آن ِ کدام نویسنده است . با این کتاب مواجه شدم :

کوه پنــجم

نوشتۀ پائولو کوئلیو

ترجمه قرزاد همدانی

و عکس پشت جلد آن تقریباً ‌این بود :


 



تاريخ : دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بی شوخی !

من وقتی از برّه ی گمشده حرف می زنم ، فکر می کنم یک وجهش این شکلیه :

 

 

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ | ٧:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تا این لحظه تنها یک نقص در تصمیم جدید دیدم :

« خیلی دوست دارم برات بنویسم و نمی نویسم »

.

* ایزابل آلنـده ، در مدتی که دخترش پائولا بیمار و بستری بود ، کنار بستر او و برای او می نوشت ... تمام زندگی و احساسش را ...

اولین بار نیست که تلاش می کنم به پائولای بزرگوار خودم پناه ببرم ؛ که همیشه در زمان بی مخاطبی ، خطوط نانوشته اش را در اختیارم می گذارد

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سالهای سال پیش از این ، در لایه های مختلف ذهن کمال گرای خودم حتم داشتم به گونه ای دنیا را دگرگون می کنم _ دنیا برایم پنج قاره ی جداگانه نبود ؛ هنوز پانگه آ ی به هم پیوسته بود .

تا سالها پیش سایه ای از این ذهنیت مشعل دار آرزوهام بود ؛ که پر از نقاط قوت خواهم شد ...

رفته رفته باورم شد آنکه گفته « باید از خود _ دنیای درون خود _ شروع کرد » راست گفته ...

این روزها فهمیده م به دور از آرزوها و ترس های همیشگی ، خودم را زندگی کنم _ با همه ی قوت ها و ضعف ها .. و مطمئنم همیشه راعی ها ، کیمیاگر ها و لاست هایی هستند که چراغ راهم شوند

امضا : برّه ای که از گم شدن نمی ترسد

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

و این شهر ، شهر خوبی ست

وقتی از کتاب فروشی ش دست پُر _ خیــلی پـُر _ بر می گردی ،

و از اغذیه فروشی محبوبت یه پرس کشک بادمجان می خری ،

بانک ها نسبتاً خلوت ،

به دارایی های میان مایه ت یک شال دورو _ همرنگ مانتو نوئه _ اضافه می شود ،

داروخانه های خوب ،

و در نهایت رضایت و خرسندی برای یک روز به یاد ماندنی .

_ شادی های کوچک زندگی _

درود بر شهر خوب !

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

واژۀ Magic ( جادو ) از واژۀ Magus *، که نام یکی از موبدان ستاره شناس زردشتی مربوط به منطقۀ Medes ** است ، مشتق می شود .این کلمه در نیمۀ دوم قرن چهاردهم از فرانسوی قدیم وارد زبان انگلیسی شد . 

خردنامۀ همشهری ؛ فروردین 89 ؛ مقالۀ برتر از افسون و جادویی ( گزارشی دربارۀ کتاب های علوم غریبه ) ؛ ص 16 .

* مجوس . در فارسی قدیم به شکل مگوش وجود داشت .

** کلاً انگار این واژه از اسم یک منطقه گرفته شده . حالا معنی اسمی که روی اون محل گذاشته بودن چی بوده ، بر بنده معلوم نیست . به احتمال زیاد این اسم اصلاً نباید ربطی به جادو و اینا داشته باشه . جالبه ! این یکیو نمی دونستم .

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نجف دریابندری در بیمارستان هم می خندد / فهیمه راستگار نزدیک سه سال است که در منزل خود بستری است

[ اینجا ] و [ اینجا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چرا  وقتی آدم هر سال از نشر افق و نیلوفر سراغ فرد مورد نظر رو می گیره و فکر می کنه ممکنه در برنامه های هرسالۀ دیدار با خوانندگان و اینا افرادی رو ببینه از نزدیک * ...

این اتفاق نمی افته و همه بعید می دونن و ...

درست همون سالی که آدم مربوطه ، روزای آخر پاشو میذاره توی نمایشگاه ، اونم با یه دلیل دیگه ، می بینه هه هه ؛ افراد مورد نظر اومدن و دیدار کردن و رفتن ...

شانسه به خدا !

* _نمایشگاه کتاب و غرفه های انتشاراتی ها رو می گم

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

... در آن دورۀ دو سالۀ کارمندی کنار پنجره می ایستادم ،‌درخت ها را تماشا می کردم و به خودم می گفتم «‌بعد از آن همه پرواز ،‌خوب سقوط کرده ای ! اگر قرار بود به اینجا برسی ،‌دیگر آن همه تب و تاب لازم نبود ». می خواهم بگویم روح من چیز دیگری می طلبید . یعنی عقیده دارم هنرمند خودآگاه و ناخودآگاه همه چیز را فدای هنرش می کند ...

* مهدی غبـرایی ( از مجموعۀ تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران) ؛ نشر ثالث ؛ ص 166.

 



تاريخ : یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« ... جهان امروز با نیازهای زیبایی شناسی ِ برآورده نشدۀ فراوانی رو به روست ... »

* مجلۀ « خردنامه» همشهری ؛ شمارۀ ۴١/ فروردین ٨٩ ؛ ص١٠ .

 



تاريخ : پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« دو کتاب جزیره ی گنج و کنت مونت کریستو در آن سال های سخت ، اعتیاد خوش ِ من بودند . آن ها را کلمه به کلمه می بلعیدم و از طرفی ولع داشتم بفهمم در خط بعد چه اتفاقی می افتد و هم زمان شوق این که نفهمم تا جذابیتش را از دست ندهد .

از آن کتاب ها و هزار و یک شب یاد گرفتم هرگز فراموش نکنم که فقط باید کتاب هایی را خواند که ما را مجبور به خواندن شان می کنند . » ( ص ١٧٢ )

زنده ام تا روایت کنم ؛‌گابریل گارسیا مارکز ؛‌ترجمه ی نازنین نوذری ؛ انتشارات کاروان . 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

آدم همیشه گله داره که تا نگاه می کنه ، می بینه وقت کم آورده و نتونسته حرف بزنه .. حرفاش همیشه ناگفته می مونن و کهنه می شن ... سرد می شن و بازگو نمی شن هیچ وقت .

امان از وقتی که واژه کم بیاد . دوستی به جایی برسه که پشت سرهم ، هی چند دقیقه چند دقیقه زل بزنی به صفحه ی روبروت و ندونی چجوری واژه ها رو ادامه بدی تا بشه یه پاسخ کوتاه برای حرفاش ... برای چیزی که انگار از اول هم می دونستی اونی که باید ، نخواهد بود

گاهی اوقات واژه ها زمان رفتن رو تعیین می کنن ... حالا بیا و خدای زمان باش !

 



تاريخ : شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن