دلم واسه اینجا تنگ شده ، خیــــلی !

ولی هنوز حوصله شو پیدا نکردم مطلب دوست داشتنی و مورد پسند خودمو بنویسم .

" سیاه قلب "‌عزیز رو تموم کردمش و الآن دارم جلد اول ماجراهای شرلوک هلمـز و " دختر پرتقال "‌ از یوستین گاردر رو هم زمان می خونم ! یکی ش توی کیفمه برای اوقات بیرون بودن و معطل موندنم که حوصله م سرنره ، یکی شم کنار تختم برای قبل خواب شبا تا پلک هام سنگین تر بشه .

ایشالله به زودی آخرین بخش از مجموعه فیلم های هـری پاتـر عزیزم به دستم میرسه .. خیلی خوشحالم و منتظر .. اما یه حس دوگانه س ؛ در همون لحظه که خیلی هیجان زده م بابت این انتظار ، یهو یادم میاد که این دیگه آخرشه ، یه جورایی آخر همه چیز . یعنی بعد این اگه بخوای ، باید خودت ادامه بدی . وقتی کتاباشو می خوندم ، می دونستم فیلمهاش هنوز هست _ با اینکه شخصا کتابها رو همیشه به فیلم هایی که از روی رمان ها ساخته می شن ترجیح میدم _ وقتی همه ی کتابا و فیلمهاشو چندبار خوندم و دیدم ، می دونستم هنوز یه فیلم دیگه هست .. اما حالا دیگه این انتهای انتهاست . هرچقدرم آدم علاقمند باشه و مطمئن که یه چیزایی جاودانی اند ؛ ولی این یه واقعیت ناگزیره ؛ درست مثل گریه های روپرت گرینت ، اما واتسون و دنیل بعد از آخرین شاتی که گرفتن ..

× عنوان این پست اولش "خونه" بود ، بعد یاد خونه ی ویزلی ها افتادم که بهش می گفتن "پناهگاه" ، برای همین عوضش کردم .



تاريخ : یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن