دوسال و سه ماه پیش همچین چیزی نوشته بودم ، همین جا توی این ص :

« حالا در بهترین حالت آدم می تواند شبها به جای کتاب ، مثلاً لپ تاپش را ، یا _ کسی چه میداند ، شاید بعد چند سالی شد و _ ریــدرش را با خود به بستر خواب ببرد و پیش از آسودن ، دمی در سایۀ واژگان بیاساید . »

نمی دونستم به این زودی خودم همین کارو می کنم

نه ، لپ تاپ نه ها ؛ همون ریدر ه ! اون موقع ها لپ تاپ برام ملموس تر و باورپذیر تر بود تا موجود دوست داشتنی و  یگانه ای مث ریدر که اسمش و شکلش و ماهیتش آدمو کاملا با واژۀ خوندن و کتاب درگیر کنه

تازه اون موقع ها فکر می کردم امکان فارسی خوندن باهاش نیس و عزممو جزم کرده بودم به امید داشتنش زبان خارجی مو تقویت کنم . کلا با این تصمیم چندتا آرزو با هم متحقق شدن :)

...



تاريخ : یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یکی از داستانای مورد علاقۀ من در کودکی :

آدی و بودی [ اینــجا بخونیدش ] :))

با تشکر از « ناز » عزیز که با تایپ این داستان در وبلاگش نسیم سبک خاطرات شیرین دور رو برام به وزش دراورد

_ اینم بخشی از یه کتاب دوست داشتنی که لایق دوباره خونی هست ، به خصوص اینکه وقتی میخوندمش دل و زمان لازم رو بهش ندادم :

[ تنــهایی پـر هیــاهـو ]



تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تصور کن یه روز توی خیابون داری قدم می زنی قراره بری جایی که اتفاقا خیلی مهمه یا عجله داری برای رسیدن ، .. یا توی تاکسی نشستیو یه دفه یه مسافری بغل دستت می شینه ، .. اون هارلیه ! هارلی یه دفه جلوت ظاهر می شه و جیکوب وار مسیر زندگی تو روشن می کنه :)

 



تاريخ : دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دو سال پیش که هری پاتر می خوندم ، یه شخصیت فرعی توی این داستان خلق کرده بودم که هر وقت خیلی دلم می گرفت در جریان داستان دخالت می کرد و توی هاگوارتز جولان میداد .

اسم کاملش « استلا میراندا مالفوروسا » هست .

 بین نوشته های اون موقع ، یه بخش کوچک درموردش پیدا کردم که به نظرم زیباترین داستان عاشقانه ایه که می تونستم نوشته باشم . البته یه همچین چیزی می تونه مورد تکفیر ستایندگان اسنیپ یا مرگخوارها قرار بگیره :)  :

« هنگامی که در آستانۀ تلفیق نور و سایه و سکوت شب طولانی ، چشم های اسنیپ به روی هر چیزی بسته شده بودند و دستهایش هرلحظه آغوش غافلگیر شدۀ استلا رابا تمام عطر و خواهش و احترامش ، بیشتر به اعماق خود می خواندند ؛ چوبدستی اسنیپ در پشت سر استلا به زمین افتاد و باصدایی خفه و چرخشی اندک مایه باقی ماند . اسنیپ حرکت ناگهانی استلا به عقب را با محکم تر نگه داشتن او در بازوان خود بی سرانجام گذاشت . در حالی که لبهای همواره خاموشش اطراف لبها ، گونه ها و گردن یگانۀ استلا در پی پاسخی درخور و عمیق به گرمی حضور استلا بودند ، با زمزمه ای ناتمام و مبهم گفت : « اکنون به هیچ جادویی نیاز ندارم » .

 

* دلیل انتخاب اسنیپ برای حضور در این صحنه اینه که اسنیپ یکی از جادوگرای قدرتمند بود و خیلی دوست داشتم جملۀ آخر از زبون یه جادوگر چیره دست گفته بشه . دیگه اینکه حس می کردم زندگی ش یه جورایی خالی مونده ، یه اصرار بیخودی در رنگ بخشیدن بهش داشتم که به مرور از بین رفت .



تاريخ : دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ | ٧:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن