هنوزم اشتباه می گیرمشون؛

 

جناب دورنمات / جناب اشمیت

هنوزم وقتی یکی میگه «اریک امانوئل اشمیت» ذهنم میره سمت کتابای دورنمات. از دورنمات تا حالا یه کتاب خوندم و توضیحات مفصل مقدمه در مورد سبک آثارش یادم مونده؛ اما حتی اولش کمی طول می کشه تا یادم بیاد اونی که من خوندم، «قاضی و جلادش» بود نه «سوء ظن». تو ذهنم نشسته من «سوءظن» رو خوندم !

فقط این برابر آلمانی و انگلیسی اسمش هست که با تاخیر ثانیه ای یادم میندازه چی به چی بوده. بازم از هیچی بهتره.

باید از هر دوتاشون چندتا کتاب بخونم تا قضیه برام حل بشه.

شاید همزمانی معرفی شدن این دو نویسنده، اونم با طرح عطف و جلد یه انتشاراتی مشترک بود که دوتا رو توی ذهنم تو هم پیچید..



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این یه چیز، اصل، قانون است؛ ولی وقتی یکی مثل من در جریان یک کاری قرار می گیرد که حس خاصی نسبت بهش پیدا می کند، بهتر و بیشتر برایش درونی می شود :

اینکه « برای خبره شدن در هرچیز، باید خیلی تمرین و تلاش کرد و در هر قدم ایرادهای بزرگ و کوچک و خلأهای کار خود را شناخت».

_ تا چند وقت پیش به صورت جدی فکر نمی کردم بخواهم/ بتوانم در این امر، کاره ای بشوم. اما همین چند لحظۀ پیش یک حسی در من بیدار شد که با اطمینان و قدرت همان جملۀ بالا را برایم تکرار کرد.

_ یک مسألۀ مهم این است که آدم بتواند نقاط ضعف و قوت کارش را هربار پیش قاضی عادل کاربلد با حوصله ای ببرد ؛ خودش یا دیگران. اگر ناظر منصفی داشته باشی بهتر و با انگیزۀ بیشتری می توانی جلو بروی.

_ خیلی ها  هستند که ناظر بیرونی می خواهند تا پیش بروند؛ مثل شاگرد/ دانشجویی که وابسته به کلاس و استاد است. خود من در بیشتر موارد در این دسته قرار میگیرم. اما بعضی ها هستند که بیشتر چیزها را به قولی «سلف استادی» یاد می گیرند و معمولاً موفق هم هستند. من در دفعات اندکی اینطوره بوده ام. منتها همیشۀ همیشه هم حوصله و دقت این دسته آدمها را نداشته ام. بد است!

_ این مطالب برای همه مثل روز روشن است و چیز تازه ای ندارد. ولی من باید می نوشتمش و برای خودم این لحظه را ثبت می کردم. همان لحظه ای آن حس خاص، مثل نور کوچکی، یک تاریکی گسترده را در من روشن کرد .

_



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

میگن « فلانی ده تا کوزه می سازه، یکی ش دسته نداره »...

گاهی حکایت ماست.

منتها این بار کوزۀ من دسته ش سرجاش نیست، کمی کج و کوله س ، یه همچین چیزایی !

 



تاريخ : دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پروژۀ بعدی :

سفید، با خال خال های قرمز



تاريخ : دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« آن جغد چنان خوب صدای ترامپکین (دورف) را تقلید کرد که شلیک خندۀ جغدها از هرسو به گوش رسید. بچه ها متوجه شدند که نارنیایی ها به ترامپکین همان احساسی را دارند که بچه ها در مدرسه به برخی از معلم ها دارند؛ که زود عصبانی می شوند، معلم هایی که هم بچه ها را می ترسانند هم به خنده می اندازند و هیچ کس واقعا از آنها بدش نمی آید.» ص 50

"صندلی نقره ای" از سری ماجراهای نارنیا ؛ ترجمه محمد شمس

_ خوندن ماجراهای نارنیا، بین کتابای دیگه و انجام کارای دیگه، همچنان ادامه داره. 4تا کتاب ( خواهرزادۀ جادوگر / شیر، جادوگر و گنجه/ اسب و پسرکش / شاهزاده کاسپین ) رو خوندم و نوبت «کشتی سپیده پیما» بود اما پیداش نکردم. البته فکر کنم دانلودش کردم ولی خب نارنیا رو از هر طرف بخونی نارنیاست .. اینطوری درهم خوندنش هم برام جالبه چون واقعا اتفاق خاصی نمیفته.

_ توصیف های لوئیس توی این کتابا و تشبیه هاش رو خیلی دوست دارم. درسته که داستاناش خیلی بچه گانه س و حتی درحد بچه ها زیاد پیچیده نیست اما اصول روایت و شخصیت پردازی و گره افکنی که در حد داستان رعایت شده ، آدم رو ترغیب میکنه. توی این سن و سال هم از خوندنش پشیمون نیستم.

_ 4تای قبلی رو با ترجمۀ پیمان اسماعیلیان (انتشارات قدیانی) خوندم، این یکی کار محمد شمس (نشر پنجره) هست. به نظرم هردو تا حد زیادی موفق بودن. خب، تا اینجا 4تا مترجم کتابای نارنیا رو کار کرده ن. البته نمی دونم آرش حجازی و نشر کاروان هم همۀ کتابای نارنیا رو ترجمه و چاپ کردن یا نه. دوست دارم با اون ترجمه هم بخونم.

_ بین ماجراهای نارنیا، این تصویر بیش از همه روی من تاثیر میذاره، لحظه ای که اولین بار وارد نارنیا میشی و اون تیر چراغ برق، که ممکنه خیلیا متوجه نشن چرا اونجاس و چی ش به نارنیا می خوره، ولی مای خواننده می دونیم !

گذشتن بچه ها از دیوارۀ ته کمد و حس کردن نارنیا زیر پاهاشون خیلی ساده و قشنگ توصیف شده و برخلاف انتظارم منو واقعا سحر کرد.



تاريخ : دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دنیا پر از به دست آوردن ها و از دست دادن هاست ، اینو همه می دونیم اما بعضی از دست دادن ها به طرز متفاوتی ناعادلانه و تاثیرگذار هستند.

دقیقاً دارم به «ازدست دادن» هایی مثل اونچه نصیب «زه زه» شد اشاره می کنم ؛ درخت پرتقال عزیزش و پرتغالی ش.

از یه زمانی به بعد بهم ثابت شد توی دسته بندی های زندگی م ، آدم هایی هستن که در حلقۀ خاص پرتغالی هام قرار می گیرن، برام پرتغالی میشن. نمی تونم بگم از لحاظ شباهت ظاهری ، یا اینکه در کنار باقی خصوصیات اصلی، ظاهر هم اهمیت داشته باشه _ چون بهترین پرتغالی از لحاظ ظاهر، داود رشیدی در فیلم «بی بی چلچله» بوده؛ حتی بهتر از این پیرمرده که توی جدیدترین نسخۀ فیلمش بازی کرده.

بهتره به جای «پرتغالی» دیگه بگم «پورتوگا» ، همون که زه زه گاهی می گفت.

اولین کسی که بی برو برگرد برام پورتوگا شد؛ خسرو شکیبایی بود. به خصوص بعد از چندبار دیدن فیلم «شکار». کنار اومدن با مردن اینجور آدمها برام خیلی سخته؛ شاید چون ناخودآگاه از دست رفتن یک بارۀ خود پورتوگای زه زه رو تداعی می کنه

از این آدمها بازم بودن / هستن . حتی احتمال داره خنده دار باشه ولی پاکو دِ لوسیا هم برای من پورتوگا بود؛ با اون چهرۀ خاصش و حس «مائسترویی» که درش وجود داشت..

از وقتی کتاب «بخشنده» رو خوندم، شخصیت بخشنده هم برام تبدیل به پورتوگا شده.

برای همین ته داستان رو اینطوری جمعش کردم که : یوناس بر می گرده و بخشنده رو از اون مجموعه بیرون می بره. حتی خودم هم نقش یوناس رو بازی کرم. حالا اینجای ماجرا از اینکه  کتاب تموم شده غمگینم، انگار پورتوگای جدیدم رو لای برگه های کاغذ جا گذاشته باشم .. اینم حکایت منه دیگه



تاريخ : جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 « آدم هاى عجیب و غریب مارکزى. دکترى که تنها غذایش جوشیده همان «علفى است که خر مى خورد.» کشیشى که همه او را توله سگ صدا مى زنند و اسم دیگرى براى او وجود ندارد و چهار سرخ پوست گواخیرویى که همه جا مثل شبح حضورى فراگیر اما پنهان در داستان دارند. جغرافیاى داستان «توفان برگ» را مجموعه اى از همین آدم ها تشکیل مى دهد. جغرافیاى آب هاى شور و هواى دم کرده: جغرافیاى مجمع الجزایرى مارکز که بر کاغذى پوستى طراحى شده و هیچ نسبتى با درک نشنال جئوگرافیکى ما ندارد. بى خبر از راه رسیده، در شیشه دربسته اى بر آب هاى لاجوردى و آرام به ساحل نشسته درست وقتى که در انتظار پستچى بودیم تا شماره جدید نشنال جئوگرافى را به دستمان دهد. نقشه اى است ابتدایى، بر پوستى کهنه طراحى شده و قدمتى باستانى دارد؛ نقشه گنج، مجمع الجزایر تنهایى و تک افتادگى، نقشه ماکوندو. شهرى که مارکز براى ما مى سازد، وجود خارجى ندارد اما آنچه ما را با آدم هایش همراه مى کند، هراس چسبناکى است که در مواجهه با این آدم ها (آدم هاى بسیار دور و چنین نزدیک) حس مى کنیم و این هول غلیظ، این باران کبود رنگ ساحلى تا آنجا پیش مى رود و همراه مى سازدمان که به ناگاه در مى یابیم یکى از همان آدم ها شده ایم...»



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز از اون روزائیه که بعضی چیزا طبق برنامه پیش نرفته و آدم باید با دقت و کمی سرعت، چندتا کار رو با هم انجام بده.

از اون هفته باید تکلیفم رو آماده می کردم و تا چند ساعت دیگه بیشتر مهلت ندارم؛ ولی خب حسش نبود. یه کارایی حسیه؛ با اینکه میگن اجباریه، ولی باید یه چیزی از درون همراهی ت کنه .. و من چون از اون آدمهای «خوب شروع کنندۀ معمولاً به سختی پایان برنده» هستم که تازه از وسطهای کار هم دوست دارم تمرکزمو به چیزای دیگه م معطوف کنم، یه همچین روزایی توی زندگی م هست ناخواسته.

تازه صبح که بلند میشی و باید با انرژی شروع کنی، برعکس دوست داری بخوابی! از اون واکنش های بدن و اعصاب به این موقعیت ها که حتی کارای مورد علاقه ت هم بهت نمی چسبه؛ البته این نصفش مال عذاب وجدانه .

خلاصه که طرح توی ذهنم رو که چند روز روش کار می کردم تا تقریبا انتهاش پیش بردم بالاخره. می دونم تهش چی میشه ولی باید چیزی که مناسبش باشه پیدا کنم و بهش بچسبونم. البته باید بیش از یه روز برای ادیت نهایی ش وقت می ذاشتم اما نشد دیگه. ( خب یه جورایی م هست که نمیشه. باید واقعا وقت آدم دست خودش باشه برای یه کارایی. من از دوشنبه اینطور نبودم. کاریش هم نمی شد بکنم )

* برای دلخوشی خودم پریشب چند ص از «تابستان گندِ ورنون» خوندم .جالب بود. فعلا همون تصویر هُلدن کالفیلد ناتور و جامعۀ فلان آمریکا توی ذهنمه. از ترجمه ش خوشم اومده و کتاب هم به نظرم جالبه.

هاها!

تکلیف دیگه م هم آمادگی برای مراسم کتابخوانی گروهمونه که خوشبختانه فردا شبه. فردا ؟ ئه ! وقتم کمه که ! :/

از «طوفان برگ» مارکز که حدود 150 ص هست_نسخۀ من با ترجمۀ احمد گلشیری_ حدود 40 ص خوندم و یه سری یادداشت برداشتم. زندگی نامه ش هم آماده دارم و چندتا نقد سرسری کوتاه خوندم. از اونا که بهشون میگم «پیش-نقد». درواقع یادداشت هایی هستن که برای ورود به متن ، ذهن رو آماده می کنن . یا بخش هایی از اونها به این شکل هست. حالا وسطهاش خب اشاراتی از باب نقد به کل اثر دارن که آدم یا نمی خونه یا ندید میگیره :))

ولی باید مسلط باشم به قضیه. تا شب بشه و این کارمو با سلام و صلوات بفرستم بره خونۀ بخت، خیلی خیالم راحت میشه. با مارکز هم یه جوری کنار میام :))



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بندبازان

من با قوزک پایم
تاب می‌خورم.
او زانوهای تو را
می‌گیرد
و تو هم آن بالا
تابِ بندبازی را
به دماغت گیر می‌دهی.
فقط خواهشم این است:
وقتی در نسیم تاب می‌خوریم
محض رضای خدا عطسه نکن!

شل سیلور استاین



برگرفته از کتاب "تور ماه گیری" نوشته شل سیلور استاین، ترجمه‌ی: رضی خدادادی(هیرمندی)، نشر هستان



تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

معرفی مجموعه کتاب « ماجراهای نـارنـیــا » /The Chronicles of Narnia :
اثر سـی. اس. لوئیـس

نارنیا، نام دنیای آفریدۀ سی. اس. لوئیس در مجموعه داستانهایی با همین عنوان کلی است که البته هر کتاب نامی جداگانه دارد. «ماجراهای نارنیا» در هفت جلد مجزا، طی سالهای 1950 تا 1956 نوشته شده که حوادثی به هم پیوسته دارند اما بیشتر آنها را می توان به عنوان کتابی جداگانه هم مطالعه کرد.
لوئیس به عنوان یک فیلسوف و نویسنده، توانسته داستانهایی محبوب برای ردۀ سنی کودک و نوجوان بنویسد که تخیل بر فضای آنها حاکم است. اغلب بر این باورند که این ماجراهای هیجان انگیز به شکلی هنرمندانه با تمثیل های مذهبی آمیخته شده اند . مهم ترین این تمثیل ها « اصلان» (Aslan ) ، شیر بزرگ و جادویی و آفرینندۀ نارنیا است که به زعم خود لوئیس و دیگران، به مسیح یا حتی خدا اشاره دارد. این شیر بی نهایت زیبا و قدرتمند، پدر نارنیاست، قدرت شفادهندگی دارد و با دَم خود آنها را که سنگ شده اند به زندگی عادی باز می گرداند و خود را به هرکه خودش بخواهد می نمایاند. او دارای 9 نام است که البته به همۀ آنها اشاره نشده . «اصلان» (یا «ارسلان») واژه ای ترکی به معنای «شیر» است.
نارنیا شامل چندین سرزمین است که مکانی به همین اسم در آن محوریت دارد. غیر از نارنیا می توان از سرزمین هایی همچون آرکن لند (Archenland)، کالرمن (Calormen)، تلمار (Telmar)، و بخش های دیگری چون صحرای بزرگ، سرزمین های وحشی شمال، سرزمین زیرین، دریای نقره ای، ... نام برد که در داستان های مختلف این مجموعه به آنها اشاره شده است.
نارنیا دنیایی جادویی در کنار دنیای ما است. با اینکه شباهت هایی به دنیای ما دارد، قوانین خاصی بر آن حاکم هستند؛ بعضی جانوران آن از توانایی سخن گفتن برخوردارند و برخی موجودات اسطوره ای از اساطیر یونانی و رومی و همچنین افسانه‌های کهن بریتانیا و ایرلند در آن حضور دارند؛ مانند ساتیرها (Satyrs)، دریادها (Dryads ) و نایادها (Naiads)، سانتورها (centaurs) و مینوتورها (Minotaurs )، فون ها (Fauns) و تک شاخ ها (Unicorns)،دورف ها (Dwarfs)، جادوگران، ... در اغلب موارد بچه ها هستند که از دنیای ما به نارنیا رفت و آمد می کنند و آن هم به تشخیص و خواست اصلان صورت می گیرد. آنها با کمک اصلان می آموزند که تنها با راستی، شجاعت و فداکاری می توان بر پلیدی پیروز شد. علاوه بر این ها گذر زمان در نارنیا بسیار سریع تر از دنیای عادی است.
جلد اول مجموعه، به نام «شیر، کمد، جادوگر» در سال۱۹۵۰ منتشر شد. لوئیس بعدها بیان کرد از ابتدا قصد نداشته داستان این کتاب را ادامه دهد و بعداً تصمیم به نوشتن دنباله هایی برای داستان های نارنیا گرفته است.
کتابهای این مجموعه بر اساس سال انتشار :
شیر، کمد، جادوگر(1950)
شاهزاده کاسپین(1951)
کشتی سپیده پیما (1952)
صندلی نقره‌ای (1953)
اسب و آدمش (1954)
خواهرزاده جادوگر (1955)
آخرین نبرد (1956)
گرچه « خواهرزاده جادوگر» (1955) از لحاظ زمانی جزء آخرین کتابها قرار می گیرد؛ می توان آن را پیش از باقی کتابهای نارنیا خواند _ چون ماجرای شکل گیری نارنیا را بیان می کند و بازگو کنندۀ سرگذشت آن قبل از ماجراهای کتاب های دیگر است .

بیش از یک ترجمه به فارسی از این آثار وجود دارد :
_ برگردان پیمان اسماعیلیان ؛ انتشارات قدیانی.
_ برگردان امید اقتداری و منوچهر کریم زاده ؛ انتشارات هرمس
_ برگردان آرش حجازی ؛ انتشارات کاروان

* گویا همراه نسخۀ هفت جلدیِ نشر هرمس (هفت جلد در یک کتاب)، یه کتاب کوچک به نام"گنجینه نارنیا" هم چاپ شده است که اطلاعات زیادی درباره نارنیا و زندگی سی. اس. لوئیس به خواننده می دهد..
چند فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی هم بر مبنای این آثار تاکنون ساخته شده اند.

*منابع:
http://narnia.wikia.com
http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=164&CategoryId=6
http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA_%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7
http://narnia-fans.blogsky.com



تاريخ : شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

واااااااای

یکی از برکات کتابخونه امروز این بود که :

کتاب «تابستان گند ورنون » توی قفسه ها بود!

منم برای اینکه بلای اون دفعۀ جلد سوم « جوهری ها» سرم نیاد، فوری برداشتمش و نیم ساعت با کتاب الکی توی دستم بین قفسه ها می گشتم

والله!

یه دفه دیدی مث اون بار یه چرخ که بزنی یه نفر زرنگ تر بیاد کتابه رو برداره ببره

آخخخخخخخخ انقد دوست دارم بخونمش ببینم چجوریه !!!



تاريخ : شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی می بینی شخصیتی که حین خوندن داستان توی ذهنت به وجود آوردی، درواقع از یه جاهایی توی مسیر داستان پیداش می شه ..

هرچند مربوط به گذشته های ماجرا باشه

و شخصیت اصلی کاری رو انجام میده که دوست داری ..

هرچند تهش نوشته شده نباشه که ماجرا دقیقا چجوری تموم میشه.

چون می دونی حالا دیگه می تونی به اون شخصیت ها اطمینان داشته باشی که کارشونو نیمه تموم نذارن



تاريخ : شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ریپی چیپ بعد از سه بار تلاش ناموفق، متوجه آن حقیقت تلخ شد. به اصلان گفت « زبانم بند آمده است. به کلی دستپاچه شده ام.. باید به سبب این ظاهر نامناسب از شما پوزش بطلبم.»

اصلان گفت «خیلی هم برازنده ت است، کوچولو!.. اصلاً این دم به چه کارت می اید؟»

موش جواب داد « قربان! بدون دم هم می توانم بخورم، بخوابم و برای پادشاه هم بمیرم. اما دم مظهر شرف و شکوه هر موشی است»...

اصلان پرسید « می توانم بپرسم چرا پیروانت همه شمشیر کشیده اند؟»

موش دوم که نامش Reepiceek بود گفت « امرف امر شماست اعلیحضرت! ما منتشریم تا در صورتی که رئیسمان بی دم بماند، دم هایمان را قطع کنیم. ما حاضر نیستیم ننگ داشتن شرافتی برتر از موش رهبرمان را بپذیریم.»

اصلان غرشی کرد و گفت « هان، شما غالب شدید! دل هایتان دریاست. ریپی چیپ! تو دوباره صاحب دم خواهی شد، نه به سبب وقار  و شأنت، بلکه به دلیل عشقی که میان تو و افرادت وجود دارد و بیش از آن، به دلیل لطفی که قوم تو، آن گاه که به میز سنگی بسته شده بودم، با جویدن طناب ها به من کردند ( و همان هنگام بود که از موهبت سخن گفتن برخوردار شدید، هرچند که اکنون آن را به خاطر نمی آورید). »

* مجموعۀ نارنیا ( شاهزاده کاسپین ) ؛ فصل "اصلان دری در هوا باز می کند".



تاريخ : جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب، بالاخره دارم « بخشنــده » رو می خونم. داستانش خیلی خوبه. گفته بودم که جایزۀ نیوبری برده. ترجمه ش هم خوب و قابل قبوله.

همون طور که قبلاً خیلی کوتاه درموردش خونده بودم، از اون داستان های پاد آرمان شهری هست. این اصطلاح رو حدود یک سال پیش توی گروه کتاب خونی فیس بوکی مون یاد گرفتم ؛ تقریبا به معنی جامعه ای هست که خیلی توی چهارچوب و استانداردهای از پیش تعیین شدۀ یه گروه رهبری زندگی می کنه و آزادی و رفتار غیر قابل پیش بینی ای از طرف اعضاش مشاهده نمیشه. یعنی براشون تعریف شده نیست اصلا. مثلاً افراد این جامعه تصوری از رنگ ندارن، تعریف خانواده براشون یه طور دیگه س با اینکه ظاهر خونواده هاشون مثل اون چیزیه که ما انتظار داریم. پدر و مادر خودشون بچه دار نمی شن بلکه همه  بچه هاشون رو از یه مرکز مخصوص می گیرن که این بچه ها توسط زن هایی به نام«زاینده» به دنیا میان. همه توی گروه هایی دسته بندی شدن که کار از پیش تعیین شده ای انجام میدن ...

دقیقا پاد آرمان شهر _ برعکس آرمان شهر هست_ یه جامعۀ دیکتاتوری هست که افرادش تا یه دوره ای و شاید هم اصلا خودشون نفهمن این رو.

کتاب که تموم شد چیزای دیگه هم ازش می نویسم.

تعریف بیشتر از پاد آرمان شهر [اینــجـا]

غیر از این یه کتاب دیگه م از لوئیس لوری دستمه که باید بعد این خونده بشه. مهلت تحویلشون فرداست و اونقدر برام جاذبه دارن که بشینم تمومشون کنم. حجمشون هم زیاد نیست. تا جایی که متوجه شدم کتابای خانم لوری تو دستۀ فانتزی هست.



تاريخ : جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من از زیبایی ظاهری خوشم می آید

گرچه آن را ملاک اصلی نمی دانم اما توجهم را جلب می کند و آن را تحسین می کنم. به خصوص زیبایی برخاسته از/ آمیخته با شادی درونی و آرامش و همراهی را.

از وقتی یادم می آید توی ذهنم ادای آدم های زیبا را در می آوردم. البته وقتی سنم کمتر بود این آدمها کمتر در معرض دید من قرار داشتند. هرچه بزرگتر شدم تعداد بیشتری شان را دیدم؛ در زندگی واقعی، روی ص تلویزیون، لابلای سطرهای توصیف شده توسط یک نویسنده یا شاعر..

از هرکس خوشم آمده، زیبایی ش را تقلید کرده م. لبخندش _که چشمهایش را براق و لطیف کرده یا ردیف دندانها را به نمایش گذاشته، حالت نگاهش _که معصومیتی آشکار و پنهان داشته یا شیطنتی دوست داشتنی از آن بیرون می جهد، لحن حرف زدن و انحنای اندام های مختلف، کشیدگی انگشت ها، اندازه و فرم موها، .. خیلی چیزها. این ها را من تقلید کرده م؛ نه جلوی آینه، که در ذهنم.

آینه در این زمینه هیچ کمکی به شما نمی کند. عرصۀ تصور ذهن میدان بزرگتر و بی مانندی به شما می دهد که تا جان دارید می توانید در ان بتازید و هیچ چیزی کم نیاورید. من لبخند می زنم و تصور می کنم که حالا شبیه فلان خواننده شده م که لبخندش قشنگ است. مرد و زن هم ندارد. در ذهن من فکم می تواند اندازۀ فک فلان نوازنده که بیشتر تصاویرش  بدون لبخند است، کش بیاید به خندۀ کمیابی که پیدایش کرده م ، در عکسی، و خوشحال باشم که حالاش شبیه فلانی شده م. اگر کچل است و مسن و خیلی قد بلند، باشد. همان که من دوست دارم کافی ست.

بسامد که می گیرم، مشخص می شود آدم «عشق لبخند» ی هستم که بیشتر طرح لب ها و دهان های گشوده در حالت های مختلف را تقلید کرده م. به همین دلیل زمان زیادی از عمرم را ناخودآگاه لبخند زده م. خلوت من همیشه به لبخند آراسته ست. چیزی که به من هدیه شده و در من نشست کرده.

و من از این قضیه خوشحالم.

 و همۀ آدمهای با لبخندهای قشنگ مهربان را در طول تاریخ آمده و نیامده دوست دارم



تاريخ : دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هرسال زمستون که به آخراش می رسه، از همون اوایل اسفند، همه به فکر خونه تکونی هستن و خرید و همه چی تو فضای تبادل نوها و با کهنه ها هست . منم گاهی مشارکتی توی این امور دارم. ولی در خلال انجام تمام این کارا و غیر از اون، کلاً توی این روزا، از گوشه گوشه های ذهنم یه چیزایی میاد بیرون و یا برای همیشه میره ازم دور میشه یا با شکل و رنگ و حجم جدیدی دوباره بر می گرده سرجاش، شایدم جایی دیگه در اون گوشه موشه هایی که هیچ وقت درست نفهمیدم کجان، برای خودش پیدا می کنه.

منم هرسال اسفند تمام موجودات و نیروها و شخصیت های ملموس و غیر ملموسی که هرسال یا حتی سالهای قبلش باهاشون بودم رو یکی یکی می نشونم جلوی روم، باهاشون حرف می زنم و یه جورایی تکلیفمو باهاشون روشن می کنم. هرسال هم تعدادی بهشون اضافه میشن. الان اژدهایانم مثلا رفتن اون دریانوردای دوران کودکی مو پیدا کردن و باهاشون دوست شدن. جادوگرام این موقع ها دنبال راه های جدید برای درست کردن معجون ها و ابزار جادویی جدید میگردن و نمی تونم هروقت دلم میخواد ببینمشون. شاید آخر شبا بهترین وقت باشه.

خواننده ها و نویسنده ها اما همیشه هستن، باهام میان بازار و بیرون، توی کارای خونه کمکم می کنن و معمولا بهم راهکار میدن توی این تصمیم گیریای آخر سالی.

کل همۀ این مجموعه حتی توی انتخاب لباس عیدم و این چیزا خیلی دخیلن نه این که واقعا نظر بدن؛ من براساس طرح و تصویری که اونا توی ذهنم باقی گذاشتن، رنگ و مدل انتخاب می کنم :)



تاريخ : دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سال 89 که هری پاتر می خوندم

یه آهنگ با صدای آنتونیو باندراس* هم بود که تقریبا روزایی که کتاب 6و7 رو می خوندم، به اون گوش می کردم. به این نتیجه رسیده بودم داستان عشق «اسنیپ» رو تو خودش داره از جهاتی.

آبان 90 موزیک توی گوشم بود و رسیده بود به همین آهنگ، منم داشتم لباس زمستونیا رو از نهانگاهشون بیرون میاوردم و می چیدم توی کشوها.. یه دفعه یه حسی از انگشتام پخش شد توی تنم، سطرها و کلمه های داستان، حسی که همون موقع با خوندنشون و فکر کردن بهشون داشتم، الان به شکل نامرئی جلوم رژه می رفتن.. خفه کننده بود !

انگار همه شون لای تار و پود اون همه لباس حبس شده بودن و رفته بودن توی کمد. و حالا داشتن دوباره آزاد می شدن، حتی اون بار سنگین تموم شدن کتابا برای بار اول رو می تونستم دوباره حسش کنم.

و دقیقا اون سارافن طوسی بافتنی توی دستام بود که 89 هدیه گرفته بودم و می پوشیدمش، موقع خوندن کتابا.

*Dos amantes



تاريخ : دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پاکو دِ لوسیا ی عزیز هم دو روز پیش از دنیا رفت.

مثل معجونی که توی دست گرفتم و غبار اندوه رو از روی اون پس میزنم اما تلاش من کافی نیست..

حالا نه که خیلی پاکو گوش می کردم!

ولی یه جای قلبم جاش محفوظ بود/هست.. با اون نتهایی که اجرا می کرد

پاکو ی جوان


Francisco Gustavo Sánchez Gomes

(21 December 1947 – 25 February 2014)

known as Paco de Lucía



تاريخ : جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ده سال به این کشیش بینوا مظنون بودم ...

ده ساااال فکر می کردم با خوندن « داغ ننگ » از آرتور دیمزدیل بدم میاد. چهره ای شبیه کلود فرولو _ کشیش « گوژپشت نتردام » _ در ذهنم بهش داده بودم که با چشمانی شرربار به هستر نگاه می کنه و مثل رالف دُبریکاسار _ « پرندۀ خارزار»، که مگی رو سد راهش می دونست _ هستر رو  تکفیر می کنه.

مطالعۀ این کتاب رو دوست داشتم برای اینکه با هر صفحه و فصل، گویا در برابر چشمان من ، وجهۀ این مرد _ مثل روحش در جریان داستان_ تطهیر شد و دلم باهاش صاف شد. دیگه هروقت به یادش میفتم بیشتر اون درد و رنجی که تحمل کرد رو به خاطر میارم و اینکه بیش از هستر باری رو بر دوش کشید که حاصل جبر زمانه و محیط زندگی ش و افکار کوتاه بود نه اعمال خودش.

هاثورن در جایی از کتاب او رو چنین توصیف کرده :

« گناه مخصوص طبایع آهنین است که بر طبق انتخاب خویش یا می توانند تحملش کنند و یا اگر فشار گناه بیش از حد باشد، آن را از خود دورساخته، نیروی وحشیانه و قدرت عظیم خود را متوجه به مقاصد عالی می سازند. این طبع  ناتوان و بی اندازه حساس هیچ یک از این دو راه را نمی توانست برگزیند اما مدام این دو نیرو به هم جمع می آمدند و عقده ای ناگشودنی می گشتند. پشیمانی بیهوده و درد گناهی که آسمان با آن سرستیز داشت به هم در می آمیختند. »

ص122

اما هستر به مرور با شرایط خودش کنار اومد و با اینکه چرخشی بزرگ در زندگی ش ایجاد کردو محتاطانه فاصله ش رو با اجتماع حفظ می کرد، می تونست با اطمینان بیشتری وارد اون بشه :

« خویشتن را به سِمت "خواهر رحیم" مردم منصوب کرده بود. در حالی که نه دنیا و نه خود او از چنان آغازی چنین پایانی را پیش بینی نمی توانستند کرد. این نشان گناه، نشان خدمت او بود... آن قدر قدرت همدردی داشت که دیگر غالب مردم داغ ننگ را که عبارت از حرف A بود نشانی از رسوایی نمی شمردند. بلکه آن را ترجمان لفظ "توانـا" Able می دانستند. چقدر این زن قوی و لایق بود! توانایی کامل یک زن را داشت. »

صص 137-136

* داغ ننـگ ؛ اثر ناتانیل هاثورن ؛ ترجمۀ سیمین دانشور ؛ انتشارات خوارزمی.



تاريخ : جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

* برسد به دست پرکلاغی جان :)



تاريخ : پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از بچگی که مامانم داستان پیترپن و وندی و از روی یه کتاب جلد قرمز با نقاشیای بسیار زیبا می خوند، این پسرک دارای قدرت پرواز برام دوست داشتنی و کنجکاوی برانگیز شده بود. پیتر اون روزا به وندی کمک می کرد و همه دوستش داشتن و چهرۀ آرومی داشت. این تمام چیزی بود که سالها از داستان و شخصیتش توی ذهنم باقی مونده بود.

چند سال پیش که فیلم Neverland رو دیدم، از جیمز بری _ خالق داستای پن_ خوشم نیومد و دنبال دنیای پیتر رفتن باز هم به تعویق افتاد.

چند ماه قبل اما، بابت سریالی که تازگی درموردش نوشتم Once upon atime و اینکه پیتر هم در این سریال حضور داره، بهانه ای پیدا شد تا داستان پیتر رو بخونم ... و بعدش یه شخصیت دیگه ازش توی ذهنم ساخته شد ؛ پسری شیطون و فراموش کار و تا حد زیادی خودخواه که بچه ها رو یه جورایی گول می زنه و از خونواده هاشون جدا می کنه و به سرزمین خودش می بره که در اونجا هیچ وقت بزرگ نمی شن و همه ش در حال بازی هستن ..


پیتر موقع آموزش پرواز به بچه ها بهشون میگه : « فقط به چیزهای خوب فکر کنید. فکرها شما را به هوا بلند می کنند » ص 66

مثل وقتی که خودمون حس می کنیم یه تصور و فکر می تونه آدم رو  به پرواز دربیاره ! :)

اما شخصیت های جالب دیگه ای هم توی این داستان هستن ؛ وندی که از همه دوست داشتنی تره به نظرم، کاپیتان هوک که از یه تمساح خیلی می ترسه . این تمساح دست هوک رو خورده و دنبالشه تا بقیه شو هم بخوره ! در ضمن چون یه ساعت رو هم بلعیده ، وقتی نزدیک میشه از روی تیک تاک ساعت توی شکمش هوک می تونه ردشو پیدا کنه و از دستش فرار کنه .

نویسنده در خلوت هوک به ذهنیتش نزدیک میشه :

« خوش فرمی بیش از هرچیز برایش اهمیت داشت. همیشه از اعماق درونش سوالی ابدی مثل قیژقیژ ِ دروازه ای زنگ زده شنیده میشد : امروز به قدر کافی خوش فرم هستی ؟ ..

و صدایی از درونش می گفت : خوش فرمی این است که در هر چیزی مشخص تر و ممتازتر از بقیه باشی. » ص 191

* « پیــتـر پـن » ؛ اثر جیمز بَری (James Mathew Barrie) ؛ ترجمۀ رامک نیک طلب ؛ انتشارات قدیانی .



تاريخ : چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کتاب « امیلی در نیومون » اینجوری شروع میشه :

« خانۀ درون درّه با هرجا یک مایل فاصله داشت. این چیزی بود که مردم مِـی وود می گفتند». ص 3

خونۀ امیلی و پدرش ، خونه ای که همیشه توی رویاهام در اون زندگی می کردم و هنوز هم. خصوصاً به خاطر همین فاصله ش.

اولین برخورد امیلی با خاله الیزابت بداخلاق :

«زیر آن نگاه سرد و نافذ، امیلی به درون خویش عقب نشینی کرد و دروازه های روحش را به روی او بست ». ص 38

خالۀ دیگر امیلی بهش میگه : « وقتی کوچک بودم هیچ وقت تا با من حرف نمی زدند، سر خود حرف نمی زدم. امیلی با لحنی مجادله آمیز گفت: اگر هیچکس تا وقتی باهاش حرف نزنند حرف نزند، که آن وقت دیگر هیچکس با هیچکس حرف نمی زند!» ص 42

پسر دایی جیمی با اون ذهن ظاهراً کندش ، درک عمیقی از آدما داره. یه بار امیلی رو میبره بیرون و براش بستنی می خره :

« دوست ندارم برات چیزهایی بخرم که الیزابت از ظاهر بیرونی ات می فهمد لازم داری. چیزی را که او نمی تواند ببیند درون توست ». ص72

عمه نانسی ، وقتی امیلی به خونه شون میره و اولین بار همدیگه رو می بینن بهش میگه : « به خوشکلی نقاشی ای که ازت کشیده بودن نیستی. البته منم توقع نداشتم که باشی. نقاشی ها و سنگ نوشته های روی قبرها به هیچ وجه قابل اعتماد نیستند». 340

دین پریست به امیلی : « تو باعث می شوی چه بخواهم و چه نخواهم وجود پریان را باور کنم و این یعنی جوانی. تا زمانی که به وجود پری ها اعتقاد داشته باشی پیری به سراغت نمی آید.» ص 389

اینم برای خنده خنده :

پری که کارگر خاله الیزابت بود، یه بار موقع مریضی سخت امیلی : « با لجاجت دامن کت دکتر برنلی را چنگ زد و گفت : یا بهم می گویی حال  امیلی چطوره یا من آنقدر کتت را می کشم که همۀ درزهایش جر بخورد » ص 455

وخنده آقای کارپنتر معلم امیلی در مورد داوران مسابقۀ شعر : « سلام من را بهشان برسان و بگو کارپنتر گفت که همه تان خیلی خـَرید! » ص  از خود راضی852



تاريخ : سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

     یکی دو ماه پیش که بین قفسۀ کتابای کتابخونه سرگردون مونده بودم دیگه چی بردارم که کمی متفاوت باشه ، چشمم به کتاب « پرنیان و پسرک » افتاد و توضیحات پشت جلدش توجهمو جلب کرد. با خودم گفتم « خب اگه خیلی بچه گونه بود و کلاً خوشم نیومد نمی خونمش ».

     دوتا از کتابام رو داشتم تموم می کردم و یه روز صبح قرار بود جایی برم _ یه کار اداری و دفتری _ که به احتمال زیاد ممکن بود چند ساعت بیکار ( درواقع علّاف ) باشم . یه کتاب کوچک نخونده و متفاوت می خواستم و همینو با خودم برداشتم . طی اون ساعتها که بیکار نشسته بودم خوندمش و واقعا ازش خوشم اومد . یه موضوع خاص جدید داشت تقریبا که دوست دارم جداگانه درموردش بنویسم .

     از نویسنده خوشم اومد و یه جستجوی کوچک کردم . متوجه شدم :

1_ برخلاف تصور اولیه م از اسمش (lois lowry ) ایشون یه خانومه :)

2_ کتابهای دیگه ش هم مشهور و مطرحه . توی صفحات اول یکی شون نوشته شده :

« ایشون تا به حال دوبار جایزۀ نیوبری را به خود اختصاص داده و بیش از سیزده کتاب برای خواننده های جوان نوشته که همگی مورد استقبال بسیاری قرار گرفته اند ».

3_ گویامهم ترین اثرش  کتاب « بخشنده » است که خودش  بخش اول یه « سه گانه » هست . دومی ش هم با نام « در جستجوی آبی ها » ترجمه شده . این دوتا رو امانت گرفتم و هروقت خوندم درموردشون بیشتر می نویسم .



تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نتیجۀ تحقیقات دیروزم / یه کم طولانیه ، گفتم شاید به درد کسایی که علاقه دارن بخوره


« ادبیات فانتزی ؛ نویسندگان »
نگاهی به زندگی سـی. اس. لوئیـس C. S. Lewis


« ماجراهای نارنیا را که می خوانید، بگذارید شما را نیز به جایی ببرد که خوب می شناسیدش و آن را در ذهنتان نگه دارید. زمانهایی خواهد رسید که نیاز دارید به نارنیای خودتان بازگردید و مهربانی و آسایش این سرزمین سحرآمیز را جستجو کنید؛ وقتی آن را پیدا کردید، اصلان را در انتظار خود خواهید یافت. »

___( داگلاس گریشام، پسرخوانده سی. اس. لوئیس )


کلایو استیپلز لوئیس Clive Staples Lewis
29 نوامبر 1898 - 22 نوامبر 1963
او زادۀ بلفاست ( مرکز ایرلند شمالی ) از فانتزی نویسان برجستۀ قرن بیستم است که بیشتر به خاطر آفرینش « سری ماجراهای نارنیا »/ The Chronicles of Narnia شهرت دارد . از همان کودکی سخت به مطالعه علاقه داشت و کتاب محبوب کودکی هایش « جزیرة گنج» نوشتة رابرت لوئی استیونسن بود . او خیلی زود شروع به نوشتن کرد. در سال ۱۹۱۳ با کشف استعداد فوق العاده اش، بورسی برای تحصیل در کالج مالورن به او دادند، اما از آن کالج خوشش نیامد و آنجا را ترک کرد و بعد توانست برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد بورس بگیرد. پس از اتمام جنگ، دانشگاه را به پایان رساند و به تدریس در دانشگاه‌ها پرداخت. در سال ۱۹۱۸ مجموعه اشعارش « روان ها در اسارت » را منتشر کرد و سپس برای تحصیل فلسفه و ادبیات به دانشگاه رفت. در سال ۱۹۲۵ استادیار دانشگاه ماگدالن شد و کمی بعد او را به عنوان سخنرانی عالی و استادی بی نظیر شناختند.
او که تا پس از جنگ جهانی دوم به تدریس در آکسفورد مشغول بود ، در سال ۱۹۵۴ به عنوان استاد کرسی انگلستان قرون وسطا و رنسانس در دانشگاه کمبریج برگزیده شد . وی غیر از نویسندگی ، به عنوان منتقد و پژوهشگر ادبی نیز شهرت داشت و آثار متنوعی در زمینۀ ادبیات و داستانهای فانتزی ، شعر ، الهیات مسیحی و ادبیات قرون وُسطی و رنسانس به جای گذاشته است . نخستین اثرش به نام «دیمر» / Dymer در سال ۱۹۲۶ منتشر شد که داستانی منظوم، آرمان‌گرا و سرشار از طنز است.
لوئیس در دوره های مختلف زندگی متحمل رنج و سختی هایی شد ؛ در چهار سالگی که یک ماشین سگش Jacksie را زیر گرفت و کشت ، تا مدتها به نامی غیر از Jacksie پاسخ نمی داد تا اینکه اندک اندک نام Jack را برای خود برگزید و تا آخر عمر نزدیکان و دوستانش او را به این نام می شناختند . سپس فوت والدین و برادرش پیش از نُه سالگی بود که به عنوان فاجعه ای ، امنیت و شادمانی دوران کودکی اش را نابود کرد و کارش را به مدارس شبانه روزی کشاند. موارد دیگر مجروح شدن در جنگ جهانی اول و از دست دادن همسرش بر اثر سرطان _ یعنی همان بیماری که مادرش را از او گرفت _ بود که این حادثۀ ناگوار حتی پیش از ازدواجشان آغاز شده بود .
یکی از نقاط عطف زندگی این نویسنده آشنایی و همراهی اش با نویسندۀ بزرگ دیگر «تالکین» محسوب می شود . لوئیس که در 13 سالگی مذهب و خدا باوری را کنار گذاشته بود و بیشتر به اساطیر و علوم خُفیه روی آورده بود ، دو سال پیش از آشنایی با تالکین و در 1929 دچار تحول در عقایدش شده ، خداباور شده بود ، پس از آشنایی با تالکین _ که کاتولیکی متعصب بود _ به مسیحیت گروید . این دو دوستانی صمیمی محسوب می شدند و در این دوره از زندگی شان استاد دانشکدۀ ادبیان انگلیسی آکسفورد ، و نیز عضو گروهی غیر رسمی در زمینۀ نویسندگی بودند به نام « درون جوشان »The Inklings . بازگشت لوئیس به دین و ایمان عمیقش به مذهب کاتولیک در آثارش نمود روشنی دارد. تالکین در آن زمان سرگرم نوشتن « هابیت » بود .. لوئیس هم که از خلق دنیایی تازه خوشش آمده، سعی کرد در فانتزی نویسی، طبع آزمایی کند. « بیرون سیارۀ خاموش » (Out of the Silent Planet / (1938 آغاز راهی بود که عمدة شهرت سی. اس. لوئیس، مدیون آن است .
لوئیس در 1956 با نویسنده ای امریکایی به نام جوی دیویدمن گرشام Joy Davidman Gresham مکاتبه داشت . جوی که یهودی الاصل بود، مانند لوئیس از بی ایمانی به مسیحیت گرویده بود. او پس از جدایی از همسرش، به همراه دو پسرش دیوید و داگلاس به انگستان سفر کرد. لوییس به خاطر کمک به او، حاضر شد ازدواجی فرمایشی با او بکند تا جوی بتواند اجازه اقامت در انگلستان را بگیرد. کمی بعد تشخیص دادند که جوی سرطان استخوان پیشرفته دارد و همزمان رابطه جک و جوی به حدی عمیق و عاشقانه شد که تصمیم گرفتند واقعا ازدواج کنند . در این زمان در حالی جوی در بیمارستان بستری بود.
سرطان جوی سرانجام در سال ۱۹۶۰ او را به کام مرگ فرستاد. این مرگ تأثیر بسیار عمیقی بر لوئیس گذاشت و در کتاب مشاهده یک دریغ این تجربه را منعکس کرد. پس از مرگ جوی، لوییس دو پسر او را بزرگ کرد.
سی اس لوئیس از ۱۹۶۱ درگیر بیماری التهاب کلیه شد و همین بیماری سرانجام در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳( در سن 65 سالگی ) او را از پا درآورد. وی چندماه پیش از درگذشتش از شغل خود در کمبریج استعفا داده بود . او دقیقا در همان روز و سالی از دنیا رفت که آلدوس هاکسلی (نویسنده) و جان اف. کندی ( رئیس جمهور آمریکا ) از دنیا رفتند.
گور سی اس لوئیس در کلیسای تثلیث مقدس در هدینگتون آکسفورد است.
شهرت او بیش‌تر به سبب خلق مجموعه کودک و نوجوان «ماجراهای نارنیا» ست که در آن حیوانات سخن می‌گویند. این مجموعه به عنوان یک اثر کلاسیک در ادبیات نوجوان و مشهورترین اثر نویسنده‌اش شناخته می‌شود .

آثار :
* داستانی:
بازگشت زائر (۱۹۳۳)
سه گانه فضا: خروج از سیاره خاموش (۱۹۳۳)
سه گانه فضا: پرلاندرا (سفر به ونوس) (۱۹۳۸)
سه گانه فضا: قدرت هولناک سوم (۱۹۴۶)
طلاق بزرگ (۱۹۴۵)
سرگذشت نارنیا: شیر، جادوگر و گنجه (۱۹۵۰)
سرگذشت نارنیا: شهزاده کاسپین (۱۹۵۱)
سرگذشت نارنیا: سفر کشتی سپیده پیما (۱۹۵۲)
سرگذشت نارنیا: صندلی نقره ای (۱۹۵۳)
سرگذشت نارنیا: اسب و پسرکش (۱۹۵۴)
سرگذشت نارنیا: خواهرزاده جادوگر (۱۹۵۵)
سرگذشت نارنیا: واپسین نبرد (۱۹۵۶)
تا زمانی که چهره ای داشته باشیم (۱۹۵۶)
نامه هایی به ملکوم (۱۹۶۴)
برج تاریک (۱۹۷۷)
باکسن (۱۹۸۵)
* غیرداستانی
تمثیل عشق: مطالعه ای بر سنت های قرون وسطا (۱۹۶۳)
بازتوانی (۱۹۳۹)
کفر شخصی (۱۹۳۹)
مسئله‌ی درد و رنج
مقدمه ای بر بهشت گمشده میلتون
نابودی انسان
فراتر از شخصیت
معجزات: مطالعه ای مقدماتی (۱۹۴۷)
پیچش آرتوری (۱۹۴۸)
مسیحیت صِرف (۱۹۵۲)
ادبیات انگلیسی در قرن شانزدهم (۱۹۵۴)
نویسندگان بزرگ بریتانیا (۱۹۵۴)
شگفت زده از شعف (خاطرات جوانی) (۱۹۵۵)
تآملاتی بر مزامیر (۱۹۵۸)
چهار عشق (۱۹۶۰)
مطالعاتی بر کلام (۱۹۶۰)
تجربه ای در نقد ادبی (۱۹۶۰)
مشاهده یک دریغ (۱۹۶۱) (نخست با نام مستعار ان دبلیو کلارک منتشر شد)
آن ها مقاله خواستند (۱۹۶۲)
نیایش (۱۹۶۴)
تصویری منسوخ: مقدمه ای بر ادبیات قرون وسطی و رنسانس (۱۹۶۴)
از جهان های دیگر (۱۹۸۲)
جاده‌ی پیش روی من (خاطرات روزانه) (۱۹۹۳)
شعر :
ارواح اسیر (۱۹۱۹)
دایمر (۱۹۲۶)
اشعار روایی (۱۹۶۹)
مجموعه اشعار (۱۹۹۴)



* منابع :
http://narnia.wikia.com/wiki/C.S._Lewis
http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=177&CategoryId=6
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C._%D8%A7%D8%B3._%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3
http://en.wikipedia.org/wiki/C._S._Lewis
http://narnia-land.blogfa.com
http://fa.wikipedia.org
http://narnia-fans.blogsky.com
http://wiki.fantasy.ir
http://book20.parsiblog.com



تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

همیشه دوست داشتم یه زمانی بیاد و جا باز بشه بتونم کتابای « نارنیا » رو بخونم . الآن وسط جلد سوم هستم . تازه دیروز فهمیدم این کتابا ، به ترتیبی که من دارم می خونم ، نباید خونده بشن . البته اگه بخواهیم تاریخ نوشته شدن کتابا رو مدّنظر قرار بدیم و سفارش کسی که نارنیاباز هست ( تو یه وبلاگ مرتبط خوندم ترتیب شو )

اما این انتشاراتی که من دارم کارشو می خونم اینطوری 4تا کتابو چیده ور دل همدیگه . منم زیاد ناراضی نیستم . ی جورایی درهم ریخته انگار دارم می خونمشون . درضمن ، نارنیا رو از هر طرف بخونی نارنیاست . میشه هرکتابی رو جدا و بدون توجه به بقیه برداشت و خوند .

از اونجایی که نویسنده _ سی. اس. لوئیس _ هم مث جناب تالکین مسیحی دوآتیشه س ، این کتابا یه جورایی نمادهای مذهبی دارن. آدم وقتی می خوندشون انگار بعضی اشاره ها رو متوجه میشه ؛ اصلان ، نارنیا ، ملکه ، ..

اینم ویکی نارنیا ، باید مث ویکی های دیگه که قبلا پیدا کرده بودم سرزمین جالبی برای گشت و گذار باشه . بهانه ای هم هست برای آشنا شدن با اصطلاح های لوئیسی و بعضی اسم های اسطوره ای .

اینم در راستای عشق زنجبیلی من و پرکلاغی جون از خود راضی



تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ دوباره افتادم تو خط نسکافه خوردن . صبح که میشه دلم هیچ نوشیدنی گرم دیگه ای رو نمی خواد . باید برش غلبه کنم . تنها چارۀ موثر اینه که یه سری شکلات خوشمزه بخرم و به بهانۀ اونا چای سبز بخورم و کم کم نسکافه رو فراموش کنم . از اعتیاد_ اگه بشه اسمشو این گذاشت_ به شکلات راضیم در هرحال ولی نسکافه رو نه .

_ پنج شنبه عصر یه دفه افتادم روی دورتند و سریال* جالبی که از مدتها پیش دنبالش می کردم، فصل اولش رو تا آخر دیدم . 3-4 قسمتش روی دستم مونده بود که بالاخره تموم شد . ولی بعدش هم طاقت نیاوردم و قسمت اول فصل دو رو هم دیدم . تا اینکه دیگه دیروفت شب شد و منم حس کردم داره از حفره های پوستم جادو و ملکۀ ظالم و ناجی میزنه بیرون !!

البته بینش دو قسمت از شرلوک هلمز قدیمیه _ با بازی جرمی برت_ رو هم دیدم ، بیشتر گوش کردم . داستانش اینه که :

باید اعتراف کنم همون روز دوتا کاموای جدید خریده بودم و دلم می خواست زودتر شروع کنم به بافتشون . بیشتر برای اینکه اگه قراره کم باشن ، بفهمم و زودتر برم لنگه شونو بخرم تا تموم نشده. ولی یه شال نیمه کاره روی دستم بود . به همین خاطر نشستم پای سریال و شال اولی رو تموم کردم . اما برای اتصال ریشه هاش که دقت بیشتری می خواست، شرلوک رو انتخاب کردم و بیشتر به صداش گوش دادم و گاهی سرم رو بالا می گرفتم ..

_ در ضمن باید سبک کتاب خوندنم رو  تعدیل کنم . مدتیه افتادم تو خط فانتزی _ که خب بد نیست _ ولی باید بیشتر بخونم و سراغ غولهای ادبیات هم برم . فانتزی رو میشه باری ساعات آخر شب گذاشت که اگر هم تحت تاثیر تصاویر اتفاقات روزانه م خواب دیدم ، جذاب تر بشه :)) ولی در طول روز باید آثار مهم تر رو هم بخونم.

* اسم سریال هست : Once upon a time



تاريخ : شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن