اواخر فروردین سال گذشته که با دوست آن موقع تازه-دیده ام قرار رفتن به «کتاب ایران» را گذاشتیم، فکر می کردم خیلی دست پر بر می گردم. البته دست پر برگشتم و شاید همان موقع چیزکی هم درموردش نوشته باشم، اما مثل همیشه واقعیت با تصورات من فرق داشت.

یکی از اتفاق های خوب آن روز، نگذشتن از کتاب دختر بخت از ایزابل آلندۀ عزیزم بود با ترجمۀ جناب امرایی. باوجود حرف و حدیث های سالهای اخیر درمورد این مترجم گرامی، تقریباً همیشه مایل بودم اثری با قلم ایشان را بخوانم چون به نظرم در نوشتارشان صاحب سبک هستند. متن و انتخاب کلماتشان مختص خود ایشان هست انگار، و خواندن آثار آمریکای لاتین را برای من دوست داشتنی می کند. خلاصۀ حسم نسبت به نثر ایشان این تصویر است که گویا شوالیه ای بی ادعا، با شنلی تیره در دستی شمشیر و در دستی گلهای وحشی صحرایی، بر آستانه ایستاده باشد تا دنیا را با نگاه و سکوت خود برایت تعریف کند.

خب از آنجا که بخت یار من بود و کتاب نخواندۀ دیگری از نویسندۀ محبوبم در کتاب خانه داشتم، دیروز توانستم بیش از 50 صفحه لذت خواندن و موج سواری روی واژه های ایزابل عزیز را تجربه کنم! این که بیش از یک سال این کتاب تنها چند نفس با من فاصله داشته و دست دراز نکردم برش دارم و بخوانمش، به همان ماجرای شگفت انگیز صدا کردن کتابها برای خوانده شدن بر می گردد؛ انگار میوه ای که در پس برگهای درختی از زود چیده شدن محفوظ مانده و وقتش که برسد خودش را در دامان خواننده می اندازد تا مؤید اثبات جاذبۀ جدیدی باشد.

و این که آقای امرایی با قلم مردانه  _و بیشتر اوقات به زعم من خشن_ شون توانستند در ترجمۀ این اثر زنانه هم موفق باشند. البته نصف جاذبه متعلق به سحر قلم شهرزاد امریکای لاتین است که میشه مردها و زنها پا به پای هم در آثارش حضور دارند؛ عین خود زندگی.

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

با دلی اندوهگین و ذهنی پر از خاطره از کتاب نازنین و محبوبم پرندۀ خارزار خداحافظی می کنم. کتابی که اونقدر خوب نوشته شده که خوندنش برای بار سوم باز هم چیزی ژرف و تأثیرگذار برای من داشته _به خصوص با فاصله ای نزدیک به بیست سال از آخرین خوندنش.

با قلبی آتشین، مثل توصیف مگی عزیز از پرندۀ خار در سینه که می داند و چنین می کند، تمام خارهای داستان رو با خودم به یادگار بر می دارم و حالا که درک بهتری از شخصیت های داستان دارم، بیشتر دوستشون دارم؛ مگی، دین و جاستین که بیشتر از بقیه شبیه منه. پدر رالف که قدری پس گردنی لازم داشت، فی و پدریک و باقی کلیری ها که آدم عاشقشون میشه... و آن مولر و لادی همسرش که عزیزای دلم هستن، با اینکه خیلی کم توی داستان بودن.

همین تازگی ها یه کتاب خون حرفه ای که کیفیت و کمیت مطالعه ش فوق العاده بالاست گویا، گفت این کتاب «زن» هست. من دقیقا سمت و سوی حرفش رو نفهمیدم و نمی دونم قصد و غرض واقعی ش چی می تونسته باشه آخه می تونه به بیش از یک مورد اشاره داشته باشه؛ چربش روحیات زنانه، تعداد بیشتر شخصیت های زن، احساساتی بودن، .. ؟

اما الان که کتاب رو تموم کردم می تونم از این جهت باهاش موافق باشم که قدرت و ژرفای شخصیت زنهای کتاب فوق العاده بیشتر و پررنگ تره. این زنها هستن که داستان و زندگی رو به پیش می برن و حتی در سرنوشت باقی افراد تاثیر میذارن. بارها اشاره شده مردان اصلی داستان عقیم هستن؛ رالف و دین کشیش شدن، برادرای مگی هیچکدوم زن نگرفتن، باقی مردها هم نقش پررنگی ندارن. می مونه راینر یا همون رِین که حتی با وجود قدرت زیادش مقهور یکی از زنان خاندان کلیری هست.

بله  این کتاب «زن» هست؛ بانویی باوقار و فروتن که در عین حال غرورش یکه تاز هست و به سرسختی علفهای نقره ای خشکسالی کشیدۀ دروگیدا، همچنان در انتظار نَمی باران می مونه و سرود زندگی سر میده؛ به قانونی ازلی، مثل پرندۀ خارزار.



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه وقتایی اژدهای نازنینم بهانه گیر میشه، مثل الآن که دلش کتاب جدید و متفاوت می خواد و جا براشون نداره! همه ش می چرخه دور خودش و به فکر چاره س.. می تونه کتابا رو دسته بندی کنه و یه سری رو بی خیال شه تا جا برای جدیدها و مهم تر ها باز بشه .. فکر خوبیه!

یا بازم الان که مدتیه برای یکی از دوستاش ای-میل زده اما جوابی نگرفته! این دوستی ماجراها داره؛ چند سال پیش یه نفر که یه جورایی خودش رو دوست مشترک می دونست داشت زیادی وارد ارتباط دوستانۀ ما دونفر می شد. اما من که به راحتی کنارش گذاشتم چون واقعا شخصیت غیرقابل تحملی داشت. اما این دوستم سعی کرد هر دوی ما رو نگه داره برای همین قدری بهش بی اعتماد شدم! چند وقت پیش تصمیم گرفتم این خرده کدورت رو کنار بذارم و دوباره مث قبل باشم باهاش. برای همین بیشتر براش ای-میل نوشتم و از خودم و بعضی برنامه هام گفتم. قضیه تا اوایل تابستون خوب پیش رفت ولی بعدش دیگه خبری ازش نشد! بی پاسخ موند ای-میل هام! اژدها جان هم ناخودآگاه هی سیخونک می زنه که باید برگردم به همون احتیاط سابق. خب کدورت که از بین رفته با این حال بی اعتمادی اندک هنوز باقیه. نشونه ای نیست تا رفعش کنم.

بدن ترتیب فرصتی برای بهانه گیری اژدهایانه پیش اومده. حتی بابت این که چرا آدم وقت نکنه زیاد بیاد نت یا با قالیچۀ پرنده ش پرواز کنه!



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تا مدتی نخواهم بود

خوبم، سرم شلوغه اما بازم وقتشو دارم بیام اینجا

مسئله نت هست که باید دوباره راه اندازی بشه برامون

نمیدونم چقد طول میکشه بهمون قول ده روز تا یه ماه رو  دادن

من که امیدوارم حتی زودتر از ده روز باشه

فعلا یه خدافظی کوچولو تا بازگشت زود ایشالله

خوش باشید و جوهری و کاغذی!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیگه می تونم به خودم قول بدم جریان و روند مطالعه م حتما حتما عوض میشه!

مدتها ذهنم درگیر این قضیه بود و پارسال هم تصمیم گرفتم بالاخره تصمیم بگیرم! ولی دلم سمتش کشیده نمی شد. الان دو هفته ای هست که بهانۀ قوی دستم اومده برای اینکه برگردم سر کتابای تخصصی و کتابای زیاد و حجیم عزیزمو بخونم با تمام مخلفات و عوارض و حواشی و ... خب برای هرکدوم از این کتابا، کتابای جنبی زیادی وجود دارن و به جرأت می تونم بگم یه عمر منو مشغول می کنن.

به خصوص که این بهانۀ جدید منشأ آشنایی با کتابهای جدیدتر در این زمینه هست!

البته من تازه با فانتزی و مخلفاتش آشنا شدم و مطالعۀ این ژانر رو در کنار کتابای وقت پرکن و لازم-برای-خوندن و دوست داشتنی دیگه ادامه میدم همچنان.

خلاصه که دنیای کتابی م متنوع تر شده و خواهد شد



تاريخ : یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بالاخره دیروز با یکی از دوستای جادویی/ هری پاتری م رفتیم کتاب فروشی نشر افق. امروز هم آخرین روز جشنواره شون هست که کتابا رو با 10 یا 15 درصد تخفیف می فروشن.

_ قفسۀ سبز که کلاً هیچی! انگار کسی دلش نیومده بود کتابای افق ش رو پس بیاره. عین خود ما !!

_ کتاب «پرنیان و پسرک» رو خریدم. ولی «بخشنده» رو نداشتن.

__ قبلش طبقۀ پایین پاساژ فروزنده هم یه گالری کوچک پیدا کردم از کارای دستی به اسم «نارون». خیلی قشنگ بودن. بیشتر از همه از ساعتهاش خوشم اومد.

__ و یه چیزی که خیلی به درد بخوره هست، « کتاب اوج »، طبقۀ بالای «نون خامه ای» دور میدون انقلاب! کتابای دست دوم داره که از لحاظ اقتصادی نسبتاً به صرفه هست.



تاريخ : پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ماه بر فراز مانیفست تموم شد.

اواخرش منم دوست داشتم همراه آبیلین چند قطره اشک بریزم.

بیشتر بخش های روایتی ش خوب بود مخصوصا دو زمان بودن و دو زاویۀ دید داشتنش روند داستان رو جذاب تر کرده بود نسبت به اینکه بخواد خطی روایت بشه. اما بعضی بخش ها به نظرم خیلی کامل پرداخت نشده بود. به اندازه ای که داستان سربسته و مرموز روایت میشد، جاذبه برای دنبال سرنخ بودن برای همۀ این اجزای پنهان وجود نداشت. طوری هم نبود که بخواهیم به راحتی و با چشم پوشی به طرح باز داستان ربطش بدیم. می شد بعضی جزئیات رو بهتر تعریف کرد و داستان رو غنی تر کرد. یکی ش همین ماجرای پرل آن.

روی هم رفته کتاب و ماجرای خوبی بود که از خوندنش خیلی خوشحال شدم. احساس آبیلین رو خیلی خوب می فهمم و دوستش دارم. بیشتر از اون گیدئون رو دوست داشتم. از خواهر ردمتا و که در آخر شخصیتش باز شد خیلی خوشم اومد و همچنین این شگرد یه دفه رو شدن شخصیتش. ولی باز هم جای پرداختن داشت. دوشیزه سادی رو هم تقریبا از اول ورودش به داستان دوست داشتم. اینا نقاط قوت داستان هم بودن.



تاريخ : دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

" موهای طلایی عروسک کنده شد. پولکها برق زنان میان علفهای بلند افتاد و غیبشان زد. چکمۀ خاک آلودی بی توجه روی پیراهن عروسک فرود آمد و لکّش کرد. مگی به زانو افتاد و دیوانه وار پی تکه های پیراهن می گشت تا از خرابی بیشترشان جلوگیری کند. بعد لای علفها را جستجو می کرد تا مگر پولکها را نجات دهد. پردۀ اشکی راه نگاهش را می بست و غصه اش غصۀ تازه ای بود. آخر تا به آن روز صاحب چیزی نشده بود که ارزش غصه خوردن را داشته باشد."

ص14

_ برای توی مسیر هیچ کتابی بهتر از اونی که یه جورایی میدونی چیه نیست؛ یا از قبل خونده باشی ش یا نویسنده و مترجمشو دوست داشته باشی ... برای همین امروز دل زدم به دریا و پرندۀ خارزار عزیزم رو ( با ترجمۀ مهدی غبرایی بزرگوار _ انقد برام مهمه که معمولا اسم این کتاب رو با اسم مترجم محبوبم همراه می کنم همیشه )  گذاشتم توی کیفم. کتاب هرچقدر هم خوب و خاص باشه ، تضمینی نیست که شخص من توی هر مسیری برش داره و بخوندش. شده کتابی همراهم بوده اما خیلی راحت بی خیالش شدم .. ولی این از اون کتاباس که فکر می کنم همیشه حاضر به خوندنش باشم.

_ این کتاب رو دوبار خوندم، درسته ؛ اما زمانی که فقط عاشق کتاب خوندن بودم و مثل الآن قدری دید فنی نسبت به متن و نقد و .. نداشتم. این دفعه انگار قراره بیشتر ازش لذت ببرم و بهتر درکش کنم. حقش بود که باز هم این کتاب رو بخونم!

_ چیزی که باعث شد به قضیۀ بالا فکر کنم، همون پاراگرافیه که همون اول از متن کتاب نقل کردم و در صفحات اول کتاب هم خوندم؛ مـگی ، شخصیت اول داستان، روز تولدش یک هدیۀ ارزشمند گرفته که تا حالا برای اون و در خونواده شون سابقه نداشته. اما برادرهای شیطون و کم سنش اونو از دستش می قاپن و روزش رو خراب می کنن. طوری این صحنه و حس مگی در چند صفحه توصیف شده بود که دقیقاً می تونه پیش درآمد درست و مناسبی از لحاظ داستانی و احساسی برای سیر زندگی مگی باشه. خیلی ازش خوشم اومد. اینکه مگی تمام تلاشش رو می کنه تا چیزی رو که براش عزیزه  به هر صورتی حفظ کنه و تنها بودنش، ...

__ شروع کردم به دیدن انیمیشن Spirited away ژاپنی، به توصیۀ دختر دایی م. کلاً فیلم و کارتون دیدن من اینطوریه که تیکه تیکه می بینم. روزی نیم ساعت، بعد میرم دنبل کارام. نه که قرار گذاشته باشم با خودم؛ مدتیه اینطوری شده. مث سریال می بینم! برای همین اینکه امروز شروعش کردم دیگه تموم شدنش با خداس!



تاريخ : شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن