استیون فرای با اون همه عظمتش، توئیترش رو بست. گویا با اسم طراح لباسش، در مراسم بفتای اخیر و در حضور خود طرف، شوخی کرده، تعدادی از طرفداراش ریختن تو حساب توئیترش و کلی انتقاد به سبک بعضیا، همونطور که دیدیم و شنیدیم. فرای عکسی از خودش و طراح لباسش

گذاشته و گفته«آقا، به پیر، به پیغمبر ما رفیقیم و رو همین حساب باش شوخی کردم» اون بعضیا ولی کوتاه نیومدن و فکر کردن راه واتیکان از خرابه های حساب توئیتر فرای می گذره! ایشون هم حسابشو بست.

اون وقت این طفلک رضا روحانی عزیز دل تا عکسی، مطلبی توی اینستاگرامش منتشر می کنه، خیلیا می ریزن اونجا و بدوبیراه نیست که ننویسن و ... واقعاً بعد خوندن 3-4تاشون اعصابم خورد میشه و صفحه رو ترک می کنم. اما ایشون نه پاسخی، نه چیزی.. دوباره بعد چند روز مطلب تازه میذارن.

آقا ما شما رو الآن بیشتر دوست داریم. الهی که اون خنده ها، که انگار جزء نقشۀ ژنتیکی تونه، هی پررنگ تر و عمیق تر بشه رو لب ها و توی دلتون.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٩ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اینکه میری داروخونه/ عطاری، و وقتی بیرون میای، تو این دستت محلول تقویت رشد مو هست و تو اون دستت مورد برعکسش.

_ یه قرص هوشمند اختراع می کردن که می خوردی و هر عضوی که لازم بود، تأثیر مناسب رو از مواد اون دریافت می کرد.

_ بالاخره همۀ این تلاش ها نتیجه میده و در آینده، نسلی پدید خواهد اومد که طبق خواست های امروز ما از رویش مو بهره برده باشن.

__ حالا فکر کن معیار زیبایی اون موقع تغییر کرده باشه!

__ خو به ما چه!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢۸ | ۸:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ چی میگه این شهرزاد؟

به بتول خانوم میگه «خوندی؟»

تقریباً همۀ آدمای اون دوره اگر هم داستانی خرافه ای افسانه ای چیزی بلد بودن «شنیده» بودن، حتی باسوادهاشون!

دست کم می گفت «شنیدی؟»

انگار رسالت داره همه رو کتابخون کنه! خب یه باره یه کتاب هم توی کافه نادری یا کلوپ بزرگ آقا جا بذار که فرهنگ جا گذاشتن کتاب هم باب بشه! مرسی، اه! (لابد)

__ من چرا به حشمت مشکوکم؟

شهرزاد-قباد ش کم بود اما بخش مربوط به آذر ش تأثیرگذار بود.

___ لایک بزرگ به موسیقی این هفتۀ سریال.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٧ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اگر بخوام با واژه و اصطلاح و مثل اون با قضیه برخورد کنم، از واژۀ «عذاب» استفاده می کنم.

اگر بخوام احساس واقعی م رو با این کلمه بگم، باید بگم بزرگترین «عذاب»ی که همیشه تو زندگی م کشیدم و می کشم، اینه که «نمی تونم» اون طور که درسته و تشخیص میدم و ازم برمیاد، در زندگی و شخصیت و رفتار اونایی که برام مهمن، تأثیر بذارم.

گاهی اوقات، مسئلۀ فاصله درمیونه، گاهی طرف راه نمیده، .. ولی بیشتر این موارد رو با یه حرکت متفاوت و با برداشتن یه قدم بلندتر از قبل میشه پشت سر گذاشت. بدتر از اون، وقتیه که خودت حاضری، دست کم حاضری تلاش کنی و درهای بسته رو بکوبی، می بینی ممکنه بتونی در طرف هم راهی پیدا کنی و «میخ آهنی» بالاخره خراشی «در سنگ» ایجاد کنه. راهی هست برای اینکه دلگرم باشی بتونی کاری بکنی. ولی نیروی بیرونی مسلطی باشه که سدّ راهت بشه. مثلاً آدمی که جلوتو بگیره یا طرف رو منصرف کنه، یا درنهایت، انقدر براش این قضیه سنگین باشه که حتی اگه موفق بشی تأثیر نسبتاً خوبی رو قضیۀ اول داشته باشی، خود این فرد مسئله بشه و باید هی انرژی بذاری اینور قضیه رو جمع و جور کنی و هی ماله بکشی و حاصل اسکی کردنای شخص ثالث روی خرابکاری های اولی و خودش رو نظاره کنی و شروع کنی به تمیزکاری.. یا بذاری بری اصلاً. باز هم با بار درد و بیچارگی باید بذاری بری.

نکنین این کارا رو!

اگر دیدین کسی می خواد تلاش کنه هی سدسازی نکنین. ای تو روحتون! نکنین بی ... ها!

_ اون موقعش که موقعش بود، نذاشتن بشه. حالا هم که می خوای حاصل گندهای «اون زمان» «خود اون ها» رو تا جایی که در توانت هست، از صحنۀ روزگار محو کنی، بهشون بر می خوره. بعد تازه توقع هم دارن، که چی؟ قبولشون داشته باشی، مثل خودشون رفتار کنی، ...

وای خدایا! کی می خوای بهشون نشون بدی اینا نتیجۀ حرفا و کارای خودشون بوده؟ که اگر کاری نمی کنن، لااقل دهنشونو ببندن و بکشن کنار. که «ادامه» ندن. دیگه چقدر این گلولۀ برفی باید در ناامیدی و تنهایی، از اون بالا روی برفا بغلطه و هی بزرگ و سنگین بشه و بیاد پایین و هی هولناک تر و خونه خراب کن تر بشه؟



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٩ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یکی از آهنگ های خاص محبوبم را چند ماه پیش پیدا نمی کردم. یعنی زیاد نگشتم، دم دست هم نبود، دوباره دانلودش کردم. نمی دانم چطور شد اتفاقی روی دسکتاپ قرار گرفت. همینطوری جایش را عوض نکردم. گذاشتم هر روز، گاهی روزی بیش از یکبار، زل بزند بهم. هیچ وقت دستم نرفت پاکش کنم.

شاید بهتر از من می داند وقت هایی مثل الآنِ امروز، هی دستم می رود سمتش و رویش کلیک می کنم، چندبار بهش گوش می دهم. حتماً بهتر از من می داند... بهتر از من می داند چقدر خوب است برای وقت های فوران احساسات چندگانه.

آهنگ را با اجرای Guadalupe Pineda بیشتر دوست دارم.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱۳ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اگه از یکی آنچچچنااان بدت میاد که دوست داری با دستای خودت بکشیش، و تازه بعد از اون، باز هم موقعیتی باشه که به ریشش بخندی، یکی از راه هاش اینه:

با تبر گردنشو بزنی، ولی بذاری به پوستی بند باشه.

خاصیتش اینه که وقتی رفت اون دنیا، انجمن اشباح بی سر اونو به عضویت نمی پذیرن. چون سرش «کاملاً» از بدنش جدا نشده!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٢ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی وقت ها عجییییب دلم هوای شعرهای فریدون مشیری می کند. دست کم بعضی از آن ها را که قبل ها خوانده ام، و کلماتی ازشان در من باقی ست. چه خوب بود که «بود». چه خوب که مشیری داشتیم و شعرهایش را، و می شود هنوز ازشان لذت برد.

*آلبوم اشتیاق، با صدای علیرضا قربانی



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Inside out عزیزم خیلی خوب بود!

اینکه بیچاره شادی همیشه پوستش کنده میشه، تأثیرهای متضاد غم توی زندگی (از دپرس کردن تا ختم به خیر کردنش)، بددهنی خشم و بی کنترل بودنش، همراهی غم و شادی، نیروهای مغز باباهه و مامانه، عکس اون خلبان برزیلی که همیشه واسه اطمینان یه جای مغز می مونه (خدا می دونه متقابلاً تو مغز آقایون چه خبره!!)، جزیره هایی که شخصیت رو می سازن، ... و از همه بیشتر دوست خیالی _بینگ بانگ_ رو دوست داشتم. فداکاری دوست خیالی خییییییلی خوب بود! خیلی عجیب و دورازانتظار و شیرین!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۱۱/٩ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

فکر کنم دو سال پیش بود که Frozen برای موزیکش با Despicable me2 توی اسکار رقابت داشت. من، مث همیشه، عاشق و طرفدار متعصب مینیون های عزیزم بودم و هیچ چیزی رو نمیتونستم بهشون برتری بدم.

برای همین، وقتی Frozen برد ناراحت شدم و به آهنگش گوش ندادم و وقتی شنیدم، ترجیع بندش رو مسخره هم کردم!

نمی دونستم تو یه سال اخیر تبدیل میشه به سرود ملی م!

البته، السای نازنین سریال وانس خیلی تأثیر داشته تو این قضیه.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۸ | ۸:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[یه آقای بحرینی به اسم خالد رحیم، چندین لامبورگینی داره]. ازجمله، لامبورگینی شاه ایران رو (که سال 1971 از ایتالیا خرید) بعد انقلاب خریداری کرده. [گویا بعدش در حراجی، به نیکولاس کیج رسیده!]

_ اون وقت من داشتم فکر می کردم یه زمانی شروع کرده بودم به جمع کردن پاک کن، بعدش هم قوطی های جورواجور نوک مداد اتود، مداد با بدنۀ طرح دار،... زود هم از این کارا خسته می شدم و ازشون استفاده می کردم.

و به این فکر می کردم که فارغ از پول و علاقه و ... باید چه مکان بزرگ و وسیعی دراختیار داشته باشه برای این علاقه مندی!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٤ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. گاهی اتفاق هایی می افتد که نمی دانی مرغ آمین، در لحظۀ مقتضی، از بغل گوشَت رد شده یا کائنات به بخشی از مجموعه اش تکانکی داده یا ... چیزی را مقابل چشمانت می بینی که چند روز پیش، بی هیچ امید و نشانه ای در دنیای واقعی، به آن فکر می کردی.

یکی از سال های مرحلۀ گذار، من و دوستم مجذوب داستان [انیمیشنی] شده بودیم که از تلویزیون پخش می شد. اسمش زمزمۀ گلاکن بود و نقاشی های بامزۀ ثابتی داشت. من و روجا چند ماهی بود دنبال نقاط مشترک کوچک می گشتیم و از صمیمیتی که با یافتن هر نقطه بینمان پررنگ تر می شد (یا دست کم خودمان اینطور فکر می کردیم) سرخوش می شدیم. یادم نمی آید بین دوستان دیگرم کسی نام این انیمیشن را برده باشد. برای همین، گاه گاهی درموردش حرف می زدیم.یادم نمی آید چطور و چرا منِ عاشقِ همان یک ساعت برنامۀ کودک که سهمیۀ هر روزمان بود، بیشتر بخش های این انیمیشن محبوبم را از دست دادم! چون چیز زیادی از آن درخاطرم نیست. فقط به خاطر دارم تعدادی آدم بودند که در قایقی گرفتار سیل سرگردان بودند و ...


2-3 روز پیش، به این فکر می کردم که ای کاش این انیمیشن را دوباره می دیدم. به کتابی فکر می کردم که ممکن است انیمیشن را از روی آن ساخته باشند، اینکه من حتی نامش را نمی دانستم و هیچ، هیچ نشانه ای نبود!

و چند ساعت پیش، بین جستجوهایم برای انتخاب کتاب خوب و مناسب حال و هوای این روزهام، به نام غافلگیر کننده ای برخوردم:


باتوجه به متن وسوسه کنندۀ پشت جلد و اینکه نشر مرکز چاپش کرده، آن را برداشتم. اما برداشتنش منجر شد به خریدن کتابی دیگر، جلد اول آن:


ای همه چی! ازت متشکرم!!

_ کتاب جدیدی از نویسندۀ محبوبم، نویسندۀ کتاب های باریک و نحیف درگیرکننده و تأثیرگذار، لوئیس سِپولوِدا، برداشتم. به امید اینکه متن و ماجرا و ترجمه اش مطمئن باشد.

_ بین کتاب ها، ترجمه ای از The giver نازنینم پیدا کردم که با نام مأمور خاطرات چاپ شده. کمی تردید کردم اما چند خط که خواندم مصمم شدم برش دارم. از نثرش خوشم آمد. Giver (عنوان شخص منتقل کنندۀ خاطرات) را دهشگر ترجمه کرده. هممم، با واژۀ بخشنده در این جایگاه چندان ارتباط برقرار نکرده بودم، نمی دانم این برابر جدید چطور خواهد بود برایم.

2. این شمارۀ دو را یادم رفت! قبل از کامل کردن این متن، نشستم پای اعلام نتایج استیج و کمی هم تحت تأثیر احساساتشان قرار گرفتم و 4 داور را در ذهنم تحلیل می کردم. نتیجه این شد که یادم نمی آید اینجا قرار بود چه

یادم آمد!

2. برنامه های باکس آفیس-طور یا متن های مرور داستان فیلم ها و سریال ها برایم هیجان انگیز است. به من امکان خیال پردازی درمورد داستان و کنش شخصیت ها و گاهی حضور شخصیت های بیشتر احتمالی و فضاسازی و ... می دهد. گاهی هم پایانی سرسری در ذهنم برای داستان ها در نظر می گیرم. بعد، وقتی پیش بیاید که فیلم را ببینم، با تصویری کلی که در ذهنم برجا مانده مقایسه می کنم (نه لزوماً با یادآوری جزئیات ساختۀ خودم) و درمورد آن قضاوت می کنم. بیشتر اینکه چه انتظار داشتم و چه شد.

* اسم کتاب ها جام گمج و زمزمۀ گلاکن است، نوشتۀ کارول کندال. البته من گمج را طوری خواندم که کلمه ای گیلکی شد! ولی تلفظ درستش Gammage است.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۱۱/٢ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه دلیل هیجان انگیز برای دیدن برنامۀ stage دارم؛ منتظرم ببینم بابک سعیدی این دفعه کدوم آهنگ ناصر عبداللهی رو به کدوم شرکت کننده می ده و اون هم چجوری اجراش می کنه!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۱۱/٢ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. [لبۀ پرتگاه] را همینطوری و بدون برنامۀ قبلی شروع کردم به خواندن.  موضوع داستانش طغیان های نوجوانی بود که به کانون اصلاح ختم می شود. بیشتر فضای داستان در همان کانون می گذشت و فقط به گذشته و سرنوشت شخصیت اصلی پرداخته شده بود. با توجه به حجم کم کتاب، ایراد چندانی نداشت. ته داستان هم، به شکل بازی، باز بود؛ نویسنده درمورد این طرح مؤخره ای نوشته.

خوبی داستان به نظر من این بود که بابت اشتباهات نه چندان بزرگ و فاحش شخصیت اصلی ناراحت نشدم و سرزنشش نکردم. به نظرم خیلی طبیعی آمد همه چیز. با اینکه تقریباً تمام کتاب درمورد یوخن بود، نویسنده چندان وارد دنیای درون ذهن و احساسات او نشده بود. ولی من می فهمیدمش.

2. گودریدز واقعاً اینطوری است؟ من گاهی دلم می خواهد کتاب تکراری بخوانم ولی اگر بخواهم گزارشش را وارد این سایت کنم، خواندن های قبلی مرا نادیده می گیرد!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن