شب برای خیلی ها رازهایی دارد؛ انگار فضای ناشناخته ای پشت پردۀ سیاهش وجود دارد و با هزار چراغ و شمع هم کشف نمی شود، فقط روشن می شود. اگر نه برای همه، دست کم در دوره هایی از زندگی_ مثلاً کودکی_ رازآلود بوده.

شب زندگی دیگرگونه می شود. ذاتاً آدم شب بیداری نیستم، اما بارها پیش آمده پردۀ تیره را پس بزنم و وارد قلمرو تاریکی بشوم؛ همان ساعت هایی که همۀ دوروبری هایت خوابند و نفس هایشان آرام و سنگین شده، تو روی پنجۀ پا پرسه می زنی و یا گوشه ای نشسته ای و خش خش کاغذ مثل کار ممنوعه است. انگار زمان خاصی که بگذرد طلسمی اجرا می شود که مولکول های هوا را تغییر می دهد. دفعات معدودی که در شب بیداری هام تنها نبوده ام هم این تغییر را احساس کرده ام.

هیچ وقت نتوانسته ام احساس آدم های شب زنده دار را درک کنم؛ این که دیدشان به شب چطور است، یا وقتی کارهایشان را در طول شب انجام می دهند انگار ما هستیم و روز، .. با همۀ این ها فکر می کنم این طلسم و راز در اطراف آدم ها هم پرسه می زند حتی اگر خودشان متوجه نباشند یا به نظرشان غیرعادی نرسد. در طول روز، صدای تو در بین صداها گم می شود، صداهای روز، مثل نور روز، تو را در خود حل می کنند، همیشه صدایی بلندتر از صدای تو هست.. اما در شب این تو هستی که صدا تولید می کنی، کوچک ترین صدایی به سرعت مرزها و حریم های تاریکی را رد می کند و به محافظان طلسم هشدار می دهد که کسی برای کشف راز آماده است. حتی اگر شب بیداران به این امر واقف نباشند هم، طلسمی در اطرافشان اجرا می شود و آن ها را آرام آرام در بر می گیرد. این می شود که از باقی آدم ها متمایز می شوند، اسم آنها می شود جغد، خفاش، شب زنده دار، ..

برای خود من، شب همیشه رازآلود بوده و هست. هنوز هم مثل دوران بچگی فکر می کنم  در تاریکی شب پایم را هرجایی که بگذارم احتمال دارد زیرپایم خالی شود و وارد دنیایی شوم که نمی دانم چگونه است و سر از کجا در خواهم آورد. گاهی روزها به زمین زیرپایم نگاه می کنم که هرجایی، شکل و رنگ متفاوتی دارد؛ از چمن خیس گرفته تا آسفالت که انگار بی تفاوت و خنگ خودش را پهن کرده وسط خیابان و به آسمان خیره شده و گاه در خنکای روز سوت می زند. یا حتی به سرامیک ها، زمین خاکی، گودال های بزرگ و کوچک که در طول روز هم مرموزند، اما همه می دانیم الکی مرموزند. با خودم فکر می کنم همۀ این ها، شب که بشود، تکانی به خودشان می دهند و ماهیتشان دگرگونه می شود. باوجود هیجان انگیز بودن این چیزها، هنوز به صرافت نیفتاده ام که امتحانشان کنم.

با همۀ این ها، شب ارج و قرب خودش را دارد و بخش دوست داشتنی ای از شبانه روز است؛ اصلاً همان پیوستنش به روز و خورشید خاصش می کند. بخش جدی و قاطع شبانه روز که به هیچ کس شوخی ندارد.



تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از زمستان 90 که بار اول سریال House M D را دیدم، سایۀ بزرگ دوست داشتنی اش همچنان در ذهنم مانده؛ حتی با بدخلقی ها و آدم نبودن هایش، حتی با این که چند وقتی است از ابتدا شروع کردم به دیدن آن، تا برسم به همان نقطه ای که مجبور بودم رهایش کنم. همیشه در خاطرم مانده بود دست کم 5 فصل از این سریال را دیده ام، یا ماجرایش با سه همکار ابتدایی اش 1-2 فصل طول کشیده و ماجراهای آن همه آدم بعدی که در یک اتاق بزرگ آمفی تئاتری، پخش و پلا، می نشستند و نظر می دادند تا درنهایت تعدادی رفتند و تعدادی ماندند، بیش از یک فصل بوده. در حالی که هیچ یک از در-یاد-مانده هایم درست نبودند! تنها 4 فصل را تماشا کرده بودم و ...

همان 4 فصل را هم دوباره با لذت نگاه کردم. انگار قرار است چند سال بعد دوباره از اول همۀ داستان ها را مرور کنم. و فصل 5 برای خودش دنیای دیگری است از House. و به نظر می رسد فصل 6 هم دنیای دیگرتری باشد. چون بین 5 تا 7و8، این چند سال، خلئی بوده به اسم فصل 6، که نداشتمش، و حالا ماراتن وار اپیسودها را دانلود می کنم. هربار دزدکی و با اشتیاق هر اپیسود تازه از تنور درآمده را چک می کنم تا مبادا عیب و ایرادی داشته باشد. و بهانۀ واقعی، دیدن House در هیئتی جدید است و داستانهای وهمی ای که در ذهنم می سازم تا این 4 اپیسود باقی ماندۀ فصل 5 تمام شود و بروم سروقت 6 و ببینم چقدر از حدس هایم درست بوده اند و ماجرا چیست و ... و .. و .............



تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

  «من کمی خسته‌ام، آیا تمامی اطلاعاتم را دریافت کردید؟ می‌خواهم چرتی بزنم.»@

حتماً چند سال دیگر کتابی هم درمورد ماجرای این کاوشگر طفلکی_ Philae فیلای/فیله_ می نویسند فیلمی می سازند*، با ماجراهایی که در ذهن بتوان تصور کرد.. از نرسیدن نور خورشید به آن، خاموش شدنش، .. و اینکه این روزها نور خورشید دریافت کرده، دارد شارژ می شود و ... روشن می شود. چه اطلاعاتی قرار است به ما آن ها که روی زمین منتظر بوده اند، بدهد. و ماجرای اصلی حتماً آن ساعت های به خواب رفتنش و قطع شدن ارتباطش با زمین خواهد بود. داستانی شاید بدون گفتگو (یا حداقل گفتگو)، با موسیقی متنی که فضای بیرون از اتمسفر زمین و لایتناهی بودن کیهان را به ذهن منتقل کند.

بعد هم فیله جان رها می شود، جایی در همان ذهن، (حالا یا در فضا می ماند، یا می آورندش به زمین و در محلی می گذارندش متعلق به یادگاری های فضایی،..) و داستان ادامه دارد.

[نام فیلای برگرفته از نام جزیره‌ای در رود نیل است که کشف ستونی هرمی در آن منجر به رمزگشایی از روزتا استون شده‌است،‌ سنگی آتشفشانی که در سال ۱۷۹۹ در مصر کشف شد.]

 

* ساختن فیلم با جلوه های بصری مسلماً هیجان بیشتری دارد.

** موقع تایپ «کاوشگر» را اشتباه نوشتم! خیلی وقت بود این کلمه را ننوشته بودم.

@فرودگر  فیلای روی توئیتر خود این پیام را نوشته بود، به نظر می‌آید این ادبیاتی است که آژانس فضایی اروپا از آن برای اعلام برقراری تماس با فرودگر استفاده می‌کند.



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روز و ساعت آقا خرسه فرارسید و با [Paddington] دیدار کردم؛ البته با تماشای سفرنامه ش به لندن. حیف که نمی شود اسم خرسی اش را گفت یا نوشت. چون این کیبرد آدم ها هم، مثل زبانشان، حروف «خرسی» ندارد.

خلاصه اینکه ماجرای من و آقا خرسه بر می گردد به دوران کودکی ام، همان سالهایی که کم کم حافظه ام به طور مرتب تری شکل می گرفته و شروع کرده به ثبت چیزهای بیشتر و پیوسته تری... من [مجموعه ای عروسکی] به خاطر می آورم با خرسی که کلاه بزرگ داشت و ژاکتی بزرگ که توی تنش خوب نشسته بود. کلاهش را قدری یک بَری می گذاشت، یا کلاً یک طوری که دل مرا بدجور برده بود (چون از بچگی دوست داشتم کلاه هایم را به طرز عجیبی سرم بگذارم که همه به آن ایراد می گرفتند)، چمدانی کوچک_ درحد کیف سامسونت؟_ داشت که راه به راه از توی آن ساندویچ مربا بیرون می آورد و نوش جان می کرد. دوبلور راوی هم ترکیب «ساندویچ مربا» را طوری ادا می کرد که قرار بود برای من هم خوردن آن سنّت بشود، ولی خب، نشد.

بله، من عاشق این آقا خرسه شده بودم، طوری که توی فانتزی هایم قرار بود بعداً با او ازدواج کنم. و چون نمی شد، توی ذهنم تبدیل شدم به آقا خرسه تا او را برای خودم نگه دارم. شاید ده سال بعد، اتفاقی پارچه ای را در مغازه ای دیدم که در قفسۀ پارچه های ملافه و پردۀ اتاق کودکان بود. ولی با اصرار من، پدرم مقداری از آن را برایم خرید و تبدیلش کردم به یک سارافون شلوار دار، می پوشیدمش و از داشتن مجدد آقا خرسه خوشحال بودم.

بالطبع از ساخته شدن فیلمش هم خوشحال شدم و دیدنش را گذاشتم برای فرصتی مناسب و ...

فیلم خوبی بود. از لندن بارانی و منزل چند طبقۀ آقای براون و دیگ های جوشان مربای پرتقال گرفته تا موزیک زنده ای که چندبار جلو چشم آقا خرسه اجرا شد.. و کبوترها... و همه چیزش! کلاً دوستش داشتم و بوس به [آقا خرسه!] <3 :-*



تاريخ : جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«او تمام سالهای ناپدید شده رو به یاد میاره، در حالی که پشت پنجره ای غبارگرفته ایستاده ونگاه می کنه. همۀ آن چه متعلق به گذشته است رو می بینه اما نمی تونه لمسشون کنه و همۀ اون چه می بینه، تیره و تاره».

فیلم دیگری از کارگردان شبهای بلوبری؛ In the mood for love
[اینجا] خیلی خوب هم خلاصۀ ماجرای فیلم را گفته، هم به آن نگاه کرده.

فقط باید بگویم همه چیز به جا بود، درست و دوست داشتنی و پذیرفتنی.

لینک بالا نیاز مرا به نوشتن بیشتر برای ثبت لحظات خوب فیلم برطرف کرد.

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خواب کورتی رو دیدم؛ جناب فُنه گات. اولش که توی خانۀ قبل از قبلی بودیم و از همین طوفان های گردوخاکی هر روزه بود و.. از پشت پنجره ها چیزی پیدا نبود. با خودم می گفتم این راننده ها چطور می رانند؟ توی این گردوخاک که چشم چشم را نمی بیند! به سرم زد نکند اشکال از شیشه هاست! چون من از پشت پنجره می بینم اینطور به نظر می رسد.

برای امتحان فرضیه ام رفتم وسط خیابان و دیدم باوجود طوفان، امن و امان است. وقتی دید واقعی به دست آوردم و برگشتم توی خانه، دیگر منظرۀ پشت پنجره ها گردوخاک زرد کورکننده نبود؛ اقیانوسی آآآبی و زیبا و آرام بود که خورشید بر آن می تابید، و پنجره ها هی آبی تر می شدند. چون خانۀ ما تبدیل شده بود به چیزی شبیه اتوبوس خانم فریزر (همان انیمیشن اتوبوس جادویی و سفرهای علمی) و داشت در اعماق اقیانوس پایین می رفت.

بعد از این مسافرت، انگار که تختۀ ارواح داشته باشیم، اما از نوع دیگر، پیامی شامل مربع ها و دایره ها و خط های عمودی ظاهر شد. نمی دانم چه کسی فهمید قضیه چیست، اما در نهایت معلوم شد پیام از طرف کرت فُنه گات است و به زبان و شاید هم خط ترالفامادوری. البته من اینطور اصرار می کردم چون پیام ها را هرطور می خواندیم به زبان عجیب و غریبی بود. الآن یادم نیست محتوای آن دقیقاً چه بود، مضمون آن طلاعاتی بود که با اجازه و خواست خود ترالفامادوری ها برای ما فرستاده شده بود و یادم هست آخرین بخش پیام ترجمه نمی شد و همه دنبال سرنخ بودند. آخرش یکی از در آمد و چیزی گفت و آنقدر با اطمینان گفت که همه قبول کردند ولی من دلم می خواست به آن ها بگویم جوانب دیگر قضیه را درنظر بگیرند...



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

داستان خانواده ای از اهالی موسیقی که به یک باره دود می شوند! فقط ژولی می ماند و بار بزرگ اندوهش. می رود که ناشناس زندگی کند (آپارتمان خالی اش و وسایلی که به مرور در آن می چیند واقعاً دوست داشتنی اند!). اما گذشته هی در کارش سرک می کشد.

موسیقی متن فیلم، انگار همان نت هایی هستند که در ذهن شخصیت ها، و بیشتر ژولی، نواخته می شوند.

باز هم آن قدر گفتگو و کلام در فیلم کم است که برای این یکی دیگر چیزی از متن فیلم یادداشت نکرده ام. فقط نکته های دیداری و .. را نوشته ام. موسیقی هم شخصیت خاص خود را دارد و جایگاهی والا.

و صلیب، شاید نشان عشق بین زن و شوهر بوده، که ژولی آن را به پسر  می دهد ( چون نمی خواهد چیزی از گذشته با خود داشته باشد) و بعدتر که ماجرا روشن می شود، لنگه اش را بر گردن آن زن می بیند.

*سه گانۀ رنگ ها: آبی، کریستُف کیشلوفسکی



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«سه تا جاده هست که به این بیشه می رسد. اسمشان را جادۀ دیروز، جادۀ امروز و جادۀ فردا گذاشته ایم».

__ امیلی

***

مدتی است با خودم عهد و عهودی گذاشته ام، برای استفادۀ بهتر و بیشتر از آنچه دارم. گاهی پیش می آید که آدم با خودش فکر می کند حالا که روی آوردن به این کار انقدر آسان بوده، پس قبل ترَش من چه می کرده م که چنین کارهایی در برنامه هایم جایی نداشتند؟

اما تا یادم می آید زمانم وقف چیزی، کاری بوده. و با یک دست که نمی شود دو هندوانه برداشت! دو سال پیش این «وقفیات» به این اختصاص پیدا کرده بود که عضو کتابخانه بشوم و بتوانم از کتابهای دم دستم استفاده کنم. سال پیش 2-3 مورد دیگر، پشت سرهم پیش آمد که کتاب خواندنم را کمرنگ کرد.. و این دوماهه چیزی دیگر.. عوضش چیزهای دیگری دستم را گرفته اند.

این مرورها خود-کم-بینی را کم می کند؛ که منجر به خود-سرزنش-گری می شود. برای همین یادداشت می کنم. بعضی کارهای روزمره را یادداشت می کنم، چون ذهنم که همیشه چشم به آینده و برنامه های بعدی بالقوه دارد، بخش حافظه اش ضعیف شده و انقدر که فضا را به هنوز-نیامده-ها اختصاص داده، گاهی کارهای خوب و مفید را یادش می رود. ناخودآگاهم هنوز از من توقع شاهکار دارد و آفرینش های کوچک را به خودی خود به حساب نمی آورد؛ باید مدام پیش چشمش بیاورم.

 



تاريخ : دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ گویا نمی شود با [این خانواده] شوخی کرد. تقدیرشان اینطور است. دو هفتۀ پیش، به شوخی نوشتم که برای به پایان بردن ماجرایشان گویا باید سفر دیگری داشته باشم که تا امروز امکانش پیش نیامد. صبح از روی شوخی، کتاب را برداشتم، اما بیش از دو فصل نتوانستم ادامه بدهم. پاسکوآل داشت داستانش را روایت می کرد، تلخ ترین بخش زندگی اش را، اما انگار از پس کلمه ها  با بدبینی به من خیره شده بود.

کتاب را بستم و 1-2 اپیسود سریال دیدم.

__ پرکشش بودن کتاب، به رغم تلخی ش، من را یاد چیزی می اندازد. احساسی که انگار تُک زبان آدم باشد و .. مثلاً بخواهی بگویی «شبیه نوشته های مارکز است، ولی فکر کن داری مارکز-نوشته ای تلخ و به دور از هر امیدی را می خوانی». هرچند نمی شود با مارکز مقایسه اش کرد. فقط آدم را تا حوالی حال و هوای آثار نویسنده ای می برد، وگرنه سبک و فضای خاص خودش را دارد.

 

*خانوادۀ پاسکوآل دوآرته، اثر خوسه کامیلو سِلا



تاريخ : یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«راستی در زبان تازه ات چه کلمه ای به جای "گربه" انتخاب کرده ای؟ مطمئنم که هیچ کلمه ای گربه ای تر از "گربه" پیدا نخواهی کرد.»ص 293

__ از نامۀ پدر یکی از دوستان امیلی، خطاب به او

***

«معمولاً معجزه ها نا به هنگام رخ می دهند».

__ ایزابل آلنده، اینس

 

منیرخانم را عید دو سال پیش دیدم، برای بار دوم. بار اول تقریباً بیست سال قبل از آن بود. زنی، ایستاده در تقاطع حیاط و راهروی منتهی به در ورودی حیاط، با چشم هایی که انگار بی تفاوتی کمرنگی بر آنها سایه انداخته بود. آنجا، ته حیاط بود، ایستاده زیر سایۀ درخت لیمو. برای ملاقاتی بسیار کوتاه آمده بود، عرض سلام به خانوادۀ تنها عمه اش؛ مادربزرگ من. پسر دبستانی اش همراهش بود. در نظرم شباهت زیادی با پدرش داشت؛ ترکه مرد میانه اندامِ سرخ مویی که در آستانۀ کم مو شدن قرار داشت. ظاهر آرام و مؤدب و لاقیدی داشت و می گفتند فلان است و بهمان.. ظاهراً مقبول نبود...

پس از بیست سال، دوباره می دیدمش. این بار تنها آمده بود. باز هم برای احوالپرسی از تمام اقوام پدری، که نصفشان از دنیا رفته بودند. این بار بیشتر فرصت بود تا نگاهش کنم. شباهتش با مادربزرگم، پدرم، شاید قدری با خودم از جهاتی دوست داشتنی بود. با وجود پوست و چشم های کمی روشن تر، از خون خودمان بود. می توانست خواهر خیلی جوان تر مادربزرگم باشد؛ گرچه خودش رو به پیری داشت و زانوها را می مالید. حالا که بیشتر با او حرف می زدم، آن سایۀ بی تفاوتی کمرنگ تر از پیش می شد و یادم آمد همان سالهای دور هم در نگاهش خودداری و صبوری و سکوت بیشتر موج  می زد...

منیرخانم برای خودش قهرمان بود؛ قهرمانی که احتمالاً خودش از برخورداری اش از این عنوان خبر نداشت. الگویی مثال زدنی در خیلی زمینه ها بود. در کودکی پدر و مادر را از دست داده بود. او و یکه برادرش را همین عمه و عموها بزرگ می کردند. از همان موقع کلی سختی می کشید، یا سختی اش می دادند. نه از روی بدذاتی؛ انگار رسم بود، غیاب پدر و مادر با چیزهایی از این دست پر می شد. قاعدتاً چنین بچه هایی مثل فولاد آبدیده بار می آمدند؛ مجرب و پخته، و زندگی شان را بهتر اداره می کردند. چند مورد را دیده و شنیده بودیم. نمونه اش همین برادر منیرخانم، که از هیچ_ واقعاً هییچ_ شروع کرد و بعدها شد رئیس بانک، آن هم در مشهد. برادر سرتِقی که نتوانست سختی ها و درشتی های منطقی و عادی فک و فامیل را تاب بیاورد و عاقبت در همان نوجوانی گریخت و تن به هر کار سختی داد تا توانست نان شبش را مهیا کند و شبانه درس بخواند و زیر پایش که قدری سفت شد برگشت و با تحکم، دست خواهرش را هم گرفت و برد پیش خودش. می گفتند اوایل، شبها در انبار زغال می خوابید و روزها کارگری می کرد و ... عمو کوچکه و خانواده اش همان مشهد زندگی می کردند. گمانم زیربار نرفت که وارد زندگی آنها شود، اما خواهرش را سپرد به آنها. چون منیر خانم از سن کم خیاطی حرفه ای را از زن عموی دقیق مشهدی آموخت و شروع کرد به کار.

منیرخانم در خیلی زمینه ها الگو بود. سراغ دوخت و دوز که می رفتی، معمولاً مادربزرگ این جمله را تکرار می کرد که «منیر 17 سالش که بود، یه روزه یه پالتو دوخت، با آستر». یا گاهی خصوصی تر «منیر با همین خیاطی خرج زندگی خودش و بچه هاشو درآورد. شوهرش که فلان ...»

برادر منیرخانم زندگی خوبی برای خودش ساخت؛ زن معقول، از خانودۀ خوب، و سه بچه. اما خواهرش گویا نتوانست کاملاً از زیر سایۀ بداقبالی بیرون بیاید. چنین زنی، با چنین توانایی هایی، اگر فرزند این روزگار بود، مطمئناً تن به این ازدواج نمی داد. حتی اگر هیچ گاه شوهر نمی کرد! مزون می زد، کلی شاگرد می گرفت، اگر دنبال خوشگذرانی هم نمی رفت دست کم خوشی های بی سروصدایی برای خودش داشت؛ مثل طلا خریدن گاه به گاه، سفرهای زیارتی، ... اما منیر واقعی، بعد از این همه پستی بلندی، شخصیتی داشت که بیشتر راضی به قسمت به نظر می آمد تا شاکی. انگار تمام این سالها، فقط سرش را انداخته پایین و کارش را کرده؛ حتی غر زدن هایش هم معمولی بوده. دیده که نباید توقعی داشته باشد.

سالهایی که دبستان و راهنمایی می رفتم، او یکی از زنان غایب زندگی من بود. فقط می گفتند چه کارهایی می کرده یا احیاناً نمی کرده. هیچ وقت نقل قولی از او نشنیدم. برای همین وقتی اولین بار صدایش را شنیدم، شگفت زده شدم. صدایی شبیه دخترعموهایش، با لهجه ای مازندرانی-مشهدی، که از حنجره ای خسته اما مصمم خارج می شد. با پدرم که هم سخن می شدند، به بابا حسودی می کردم. پدر کم حرف من، به آرامی و با صمیمیت خاصی، با لهجۀ محلی با او حرف می زد. انگار آن خواهر خاصش را از پس سالها یافته باشد که بخشی از گذشته را با همدیگر و از یک دریچۀ مشترک دیده باشند. همان آدم هایی که رنگ ها و صداها برایشان یک جور، و متفاوت با ما تعریف می شود. منیرخانم خیلی عادی حرف می زد، اما من انتظار داشتم این وسط اتفاق غریبی رخ بدهد. منیرخانم مؤمن و محجبه، که جلوی پدر و پدربزرگم مقنعۀ کش دار مشکی می پوشید، انگار قرار بود هر لحظه در هیئت دختر پالتوپوشی جوان و قلمی، از پشت سر این خانم دوست داشتنی میانسال بیرون بیاید و دستی به یقه انگلیسی بی عیب و خیره کنندۀ پالتویش بکشد و تمام زندگی اش را برای من تعریف کند. همه چیز را بگوید، بی کم و کاست. همیشه احساس می کردم صدای آدمی در آن خانۀ ساکت درون گودی کم است. صدای منیرخانم، که خودش حرف بزند. چرا رفت؟ چرا برخلاف عرف، پیش خانوادۀ پدری نماند و با تنها برادرش رفت به شهری غریب. و چرا با وجود اینکه دستش توی جیب خودش بود، ازدواج کرد؟ چقدر همسرش را می شناخت؟ چرا هیچ کس توی این خانواده حریف آن مرد ترکه ای کم حرف  مو قرمز نشد تا .. ؟

و معجزه اتفاق افتاد؛ اما در ساعتی که وقتش نبود.

عصر آن روز کسل کننده از خواب بلند شد و زیرلب شروع کرد به حرف زدن با من. گفت که می خواهد این روز آخر مسافرتش برود شازدُسِین (شازده حسین)؛ قبرستان متروکه ای که به سختی نام و نشانی از ساکنینش به جا مانده. برود برای پدر و مادر جوانمرگش فاتحه ای بخواند؛ بیشتر انگار برای آرامش خودش وردی زمزمه کند. خودش برایم گفت از قبرها چیزی نمانده. بعضی ها با دیوار ساختمان بغلی یکی شده اند. می روی دستی به سنگی می کشی که شبح گنگ مزاری است. آیا اسمی هم دارد؟ افراد انگشت شماری که به آنجا می روند چطور مطمئن هستند دست روی سر عزیز خود گذاشته اند؟*

طوری نگاهم می کرد که رویم شد بهش بگویم «من هم با شما می آیم»، اما نگفتم. لحظۀ آخر خواست حسرت آلود همراهی با این زن را پشت دندانها زندانی کردم. نمی توانستم. حقیقت این که آن روز عصر، یک عصر معمولی نبود. من و زن برادرم تنها توی خانۀ مادربزرگ نشسته بودیم و منتظر برادرم، که شرایط خاصی داشت و قرار بود از شهر محل زندگی شان خودش را برساند. بیش از همه من اصرار کرده بودم و اگر می آمد و من را نمی دید درست نبود. گذشته از آن، برای رفتن با منیرخانم باید زن برادرم را تنها می گذاشتم و آن هم درست نبود. کار عجیبی بود اگر برایش آژانس می گرفتم و می فرستادمش منزل عمویم، که بقیه هم آنجا بودند. طی همان چند جمله که منیرخانم داشت برایم حرف می زد، باید همه چیز را می سنجیدم و تصمیم می گرفتم. و من به سختی تصمیم گرفتم. ماندم و او رفت و بعدتر که برادرم آمد و همه چیز به خیر و خوشی ختم شد و رفتیم جنگل و .. هر لحظه بیشتر برایم مسجل می شد که جای من همانجاست، پیش همین ها. و باید می آمدم و چه خوب شد وسط قول و قرارها غیب نشدم!و البته منیرخانم این تنها ماندن برایش عادی بود و توقعی از من و هیچ کس نداشت، بنابراین «نبودن» من را احساس نمی کرد. چه بسا راحت تر هم بود، با کسان خفته اش در زیر خروارها غبار و تنهایی و فراموشی...

و منیرخانم سرشب آمده بود منزل عمه اش برای خداحافظی. و من نبودم. حقیقتش مطمئن نیستم شب یا حتی فردایش دیدمش یا نه. انگار یکی از اندک نخ های نازکی که من و او را به هم وصل می کرده، پاره شده باشد. انگار منیرخانم قرار بود در همان 1-2 ساعت، که نقبی معجزه آسا به گذشته های مه آلود باز شده بود، از هالۀ ابهام به درآید. و نشده بود. تونل زمان بسته شد و دلم پیش آن همراهی کوتاه مدت ماند و هنوز هم به آن فکر می کنم.

*برای- خودم- نوشت: این پاراگراف، موقع نوشتن، اشک به چشمم آورد. نفهمیدم چرا. الآن که می خوانمش یادم می آید چشم های مهربان منیرخانم موقع حرف زدن از مزار محو پدر و مادرش هم نم گرفته بود.



تاريخ : شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_اگه (در خواب) بمیریم چه اتفاقی میفته؟

_ میفتیم تو یه برزخ. فضای بدون ساختار رؤیا.

_ اون پایین چی هست؟

_ فقط زندگی در ضمیر ناخودآگاهِ ابدی. هیچی اونجا نیست، به جز چیزهایی که ممکنه از کسی باقی مونده باشه که اونجا بوده و قبلاً گیر افتاده بوده..

Inception, by: Christopher Nolan

 

گاهی آدم می خواهد در دنیاهای موازی سیر کند؛ از آفریده های تخیلش گرفته تا شبکه های مجازی، هرجا که انگار زمانی برای خودش خانه زندگی به هم زده، یا کنجی درست کرده و خاطراتی داشته (نه خاطره بازی؛ همان خلق لحظات).

تصویرهایی که بخشی از دنیا/دنیاها هستند؛ انگار در هوایشان نفس کشیده ای و سردی و گرمی و زبری و نرمی بعضی گوشه ها را بارها تجربه کرده ای.

گاهی سرک کشیدن به یکی از این دنیاها باعث انتشار حال و هوایش به واقعیت* می شود: در مسیر آشپزخانه به کنج هرروزه ام، با رد شدن از هر بند بین سرامیک ها، تصویر جدیدی شکل می گیرد؛ باید اینجا بنشینم و فلان کار را بکنم، اینجا را باید چنین کنم تا چنان شود، ...

*واقعیت؛ بیشتر به معنای لحظۀ کوچکی که در «حال» در اختیار داریم. تنها چند رشتۀ محدود از کلاف عظیم آنچه واقعاً حضور دارد را می توان در دست گرفت.



تاريخ : شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ اِرل: مکس! کرولاین خبرهای خوبو بهمون داد؛ اینکه می خوای بری مدرسه ودوباره امتحان تاریخ بدی. آفرین!

مکس: آره، دیشب شروع کردم به خوندن و می خوام از طرف تمام سفیدپوستا به خاطر تمام چیزایی که [در طول تاریخ] پیش اومده و پیش خواهد اومد عذرخواهی کنم.

اِرل: قبوله! البته به جز برده داری و گَپ!

 

__ اُلگ: وایسا ببینم! وقتی میگی حق رأی برای زنها، منظورت غیر از رأی دادن در برنامۀ امریکن آیدل هست؟؟

*عجب حرفی! :)))

امریکا و امریکن آیدل!!

 

**انتهای فصل سوم



تاريخ : جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«شاید تو زنی باشی که هرگز ندیدم».

_ قرمز کیشلوفسکی را از سفید و زندگیِ دوگانه بیشتر دوست داشتم. ولنتاین دلپذیرتر از ورونیک بود، و شخصیت مقابلش، قاضی پیر بازنشسته با خانه و زندگی انگار تک افتاده اش.. باید فیلم را دوباره دید، یا هرازگاهی تکرارش کرد. ژوژ! شخصیتی که قابلیتش را دارد با او دوست شوی و وقت بگذرانی.

صحنۀ آخر، بازماندگان حادثۀ مانش، می گفت بهتر است آبی و سفید پیش تر دیده شوند. سفید را که قبلاً دیدم و آبی مانده فقط. یعنی در انتهای سه گانه، شخصیت ها از طوفان زندگی شان جان به در برده اند؟ حتی با آن وضعیت دومنیکِ سفید؟

__ چقدر حالتهای چهرۀ ایرنه ژاکوب آدم را یاد لیلا حاتمی می اندازد! تقریباً همان قدر دوست داشتنی و توجه برانگیز، وقتی تردید می کند، خیره می شود، نگران می شود یا لبخند می زند.

تصویر ولنتاین روی بیلبورد چه می گفت؟ طراوت زندگی؟ منطبق باحالت چهره اش بعد از نجات یافتن. حیرت؟ وحشتی که قرار است به رضایت تبدیل شود؟

___ غیر از باقی قرمزهای فیلم، اسم ولنتاین هم به زنگ قرمز اشاره دارد.

____ [دانلود soundtrackهای فیلم قرمز]



تاريخ : جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چرا کریستوفر نولان فیلم هایش را طوری می سازد که آدم احساس وابستگی غریبی با آن ها پیدا می کند؟

چرا او رحم و مروت ندارد؟

چرا من باید دلم پیش Inception و Interstellar ایشان بماند؟

چرا من باید بخواهم بیش از 2 بار این فیلم ها راببینم؛ هم از لحاظ بار عاطفی معقول و سیراب کننده ش هم از لحاظ پیچیدگی؟

چرا من فیلم های دیگر ایشان را ندیده ام؟



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ یکی از رفقا رفته شمال و بین عکس هایی که فرستاده، سلفی ای هست با خوشه ای از میوه. مشکوک می شوم به آن درخشش زرد خاص، زردی که از همۀ زردهای زندگی م بیشتر دوستش داشته م، زردی که در مرز پا گذاشتن به پرتقالی متوقف شده، گرم و آبدار و با طراوت، و شیرین و دلپذیر.

شاخۀ ته میوه ها می گویند «ما ازگیل هستیم» همان ازگیل های درشت با هسته های یگانۀ صاف قهوه ای که گردی شان هم در دنیا بی نظیر است. یادم باشد روزی در زندگی ام داشته باشم برای قاب گرفتن این هسته ها، یک جوری حفظشان کنم.

گویا به [این ها] [+] می گویند ازگیل ژاپنی. از میوه های وطنی درشت تر و قدری خوشمزه تر هستند.

آخرین منزل شمال، که من هم ساکن بودم، درخت کوچکی از این میوه های فوق العاده داشت. و فصل آن که شد، کلی از ساعت های روز را، پنهانی، زیر آن ولو بودم. درخت به آن کوچکی میوه هایش انگار تمامی نداشت! بعدها که از آن شهر رفتم، شنیدم خانه را کوبیده اند و .. هنوز هم دعا میکنم عقلشان رسیده باشد بلایی سر درخت طفلک نیاورده باشند. یک جوری حفظش کرده باشند. زوروروکا*ی بی زبان!

طعم و رنگ ازگیل مرا به خانۀ بزرگ با حیاطی بزرگ تر می برد که اوایل دهۀ دوم زندگی م، در شهر دیگری، ساکن آن بودیم. این دفعه صاحبخانه خودش ساکن طبقۀ بالایی بود و درخت ازگیل، ژاپنی نبود. درختی بود بزرگتر و پربارتر و باز هم خوشمزه و وسوسه کننده. این درخت «مینگینیو»ی ززه نبود اما من ززه بودم؛ ززه ای کلاس پنجمی که سرظهر، وسط ماجراهای ژول ورن، دزدکی زیر سایۀ برگ ها پرسه می زدم.

__ به ازگیل که فکر می کنم، یاد فانتزی م از بهشت می افتم. بخشی از تعریف بهشت برای من نشستن زیر سالۀ درخت انبۀ بزرگی است با میوه های رسیده و آبدار. و باید به این فانتزی درخت ازگیل را هم اضافه کنم.

* اسم درخت پرتقال کوچک ززه جان



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

حیف بود این را نگویم:

آن تکۀ فیلم را خیلی دوست دارم که Leslie (ناتالی پورتمن) ماشین را به دخترک نمی دهد، برخلاف قرارشان. ماجرای ماشین را برایش تعریف می کند و بلافاصله می گوید اصلاً ماجرا طبق قرارشان پیش نرفته که بخواهد ماشین را به او بدهد! به دخترک دروغی گفته و دخترک، به واقع، ضرر هم نکرده. حالا چرا همان اول قضیه را روشن نکرده و او را با خودش به این سفر ولنگارانه برده:

Leslie: Maybe I didn't want to share. Maybe I just wanted to see how trusting & Gullible you are

?Maybe I just wanted a company, you know



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تازگی ها کارم این شده هر روز به آن سایت فیلم های خاص سر می زنم، ببینم فیلم هایی که اهالی حرفه ای فیلم معرفی کرده اند در آن هست یا نه. بعد هم به گنجینۀ خودمان نگاهی می اندازم ببینم اگر آنجا بوده باشند، دوباره کاری نکنم. وقتی می بینم خیلی کم پیش می آید از قبل از این فیلم ها داشته باشم، درمورد گنجینه بودن گنجینه مان شک می کنم.

__ بعضی فیلم ها را باید پاک کنم چون واقعاً درحد نگه داشته شدن یا حتی یک بار دیده شدن نیستند.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روزهایی که هنوز نیمی از سن حالا را نداشتم، برایم گفتند گرگ ها وقتی شکار گیرشان نمی آید و گرسنه می شوند، دور هم می نشینند و منتظر می مانند.. به هم نگاه می کنند ... بالاخره یکی از آن ها خوابش می گیرد، و باقی حمله می کنند و می خورندش.

من بلافاصله گفتم: « پس اگر من گرگ بودم، زودتر از بقیه خورده می شدم»

آن روزها فکر می کردم قوی بودن ها و خاص بودن های معمول، باید خیلی دور از دسترس من باشند. اما بعدها شد که من هم در حلقه بنشینم و شاهد خواب رفتن تعداد دیگری باشم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیدن جای تاولی که حتی سرش هم باز شده، تبدیل به زخم شده، و دیگر رو به بهبود است واقعاً جای تعجب داشت. به تابستان فکر کردم و گرما و حتی یقۀ بدِ لباسی.. ناگهان یاد کیسۀ آب گرم افتادم که با این یادگاری باید نامش کیسۀ آب دااغ یا جوش بوده باشد و به جهت کتف گرفته ام، دیگر حواسم به این طور چیزها نبوده.

ملکۀ برفی به سیدنی گلَس: آینه ها بازتاب دهندۀ احساس ما، آرزوها و ماهیت ما هستند، و ظرفی موقتی برای ترک های کوچک روح ما.



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[Into the woods] را به سختی به پایان بردم.

امیدوارم بعدتر چشمم نخورد و گوشم نشنود که فیلمی بوده چنین و چنان! با ارزش های فلان و بهمان! شانس که نداریم! از چیزی خوشمان آمده و سطحی بوده، از چیزی خوشمان نیامده و شاهکار از آب درآمده :/

مریل استریپ ش خوب بود! [گرگ]ش هم! :دی

__ مدتی است عکس هم نمی شود آپلود کرد!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«فکر می کنم توی این دنیا تنها نیستم»

زندگیِ دوگانۀ ورونیک دومین فیلمی است که از کیشلوفسکی می بینم. اولی سفید بود و سال 86، گمانم، که به خاطر اسم کارگردان دیدمش و ممکن است چیز زیادی از آن نفهمیده باشم. ریتم خاصی داشت و حرفهای خاص؛ مثل همین فیلم زندگی ِ ...

سفید بخشی از سه گانۀ «رنگی» کارگردان است که اتفاقاً همین فیلم ورونیک مقدمۀ ساختشان شده. سه گانه و چند فیلم دیگر کیشلوفسکی را هم قرار است ببینم.

ورونیک/ ورونیکا عاشق موسیقی و اهل لهستان/ فرانسه است؛ درواقع دو نفرند که تقریباً بدون دیدن و شناختن یکدیگر، وجود دیگری را حس می کنند. یکی از آنها برای لحظاتی دیگری را می بیند اما همان روز از دنیا می رود ...

احساسی که این دو را به هم مرتبط می کند، احساس دوگانۀ تنهایی و تنها نبودن را القا می کند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ هاوس دیگه خیلی خر شده! البته این خریتش رو هم دوست دارم، شدید!!

__ وسطش فکر می کنی اینکه میگن لازم نیس همه چی رو بدونی، و اصلاً یه چیزایی رو هم بهتره/ باید ندونی، حکمت داره. چند دقیقه بعد باز فکر می کنی بهتره بعضی از «این» چیزها رو هم دونست، گاهی و اگه کمی خوددار باشی از نتیجۀ چیزهای پنهانی بیشتر لذت می بری. (ماجرای دکتر تاوب و همسرش)

___ اینکه کادی از اون کارآگاه خصوصیه شکایت نمی کنه، چیزیه که توی واقعیت نباید اتفاق بیفته. اگه توی داستان اتفاق بیفته یه مسیر انحرافی برای داستان پیدا میشه و حواسمون از اونچه این دو به هم گفتن پرت میشه. که خب، سازنده این طور نمی خواد.

____ بلوز گلدار کادی، اول اپیسود، خیلی قشنگه! هم پارچه ش، هم مدلش!



تاريخ : دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تا یادم نرفته، یک چیز خوبی که از مکس یاد گرفته م این است که مکس روی این پیراهن های اسپرت، که بیشتر شبیه لباس های مردانه اند، کمربندهای خوشکل می بندد!

واقعاً ایدۀ خوبی است و کلی لباس و ظاهر آدم را عوض می کند.

[مثل این تصویر]

 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

با این محدودیت در حرکت دادن دستها، که از گرفتگی کتف ناشی شده، یاد فانتزی گاه به گاهم می افتم که چرا من 3 یا 4 دست ندارم! این هم حاصل بیماری انجام دادن دو یا چند کار هم زمان است.

الآن به خودم می گویم «از همین دو دستت خوب استفاده کن، 3 و 4 تایش پیشکش!»

_ چنین زمان هایی بهترین وقت کتاب خواندن و فیلم دیدن است دیگر. ولی مثل شب امتحان، آدم دلش بهانۀ کارهای دیگر را می گیرد.

__ نمی توانم دستم را بیش از چند ثانیه روی ماوس قرار بدهم!

 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز حرکتی آرام به کتف ها دادم که می توانم به جرئت بگویم چندان محسوس هم نبود. اما گویا این حرکت ظریف به مذاق عصبی، تاندونی، .. چیزی .. خوشایند نیامد و همان موقع حدس زدم که آن چه نباید می شده، شده!

تا عصر مشکلی نداشتم، فقط گرفتگی کوچک اخطارواره ای بود که می گفت باید حواسم را جمع کنم. البته خرید رفتم و 3-4 تکه لباس هم شستم. ولی کار سنگینی نبود. آها! کلی هم لباس اتو کردم.

این شد که الآن احساس می کنم موجودی هستم میان فینچ (از سریال Person of interest که نمی تواند کامل سرش را بچرخاند) و دکتر هاوس (که به علت درد پایش مسکن قوی نیاز دارد و نمی تواند از بخشی از بدنش استفاده کند)

در ضمن، اینجور موقع ها آدم می فهمد که برای هرکار کوچک و بزرگی چه تعداد ماهیچه درگیر می شوند!

*اتفاقی دیدم ترکیب هاوس و فینچ کلمۀ معنی داری می شود که با مو قعیت من هم می خواند. با این کیسۀ آب گرم که به گردن بسته ام هم کمی قوز دارم، هم احساس سناتور های رومی را ( فقط به علت آن پارچۀ کجکی که روی شانه می اندازند!)



تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مطمئنم دیشب کلی خواب با موضوع های متفاوت دیدم اما متعجبانه، بیشترشان یادم نمانده. نمی دانم این خوابهایی که بلافاصله فراموش می شوند به کدام لایۀ مغز می روند. جزئیات اندکی از آنها را می شود در جعبه ها یا کشوهای اتاق زیرشیروانی پیدا کرد.

صحنۀ آخر که فقط همان را بلافاصله بعد از بیدار شدن در خاطر نگه داشته بودم، الآن محو شده، عوضش ماجرای قبل از آن به یادم آمده؛ با دوتا از دوستانم در شهر، که خیلی زیبا و چیزی بین پاییز و زمستان بود، قدم می زدیم و یکی شان کم کم غایب شد، چون واقعاً نزدیکمان نیست. و آن یکی آماده می شد برای عکاسی ...

فکر می کنم حداقل علت غیب شدن تصویرهای ذهنی م را می دانم. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. سریال House را به جایی رسانده بودم که 3 سال پیش ادامه اش ندادم.دلم راضی نمی شد همین طوری، وسط زمین و آسمان رهایش کنم. اپیسود اول از فصل جدید را هم دیدم و کمی خیالم راحت شد. اما می شد پیش بینی کرد که ابتدای هر فصل، معمولاً آغاز ماجراهای تازه است. من هم به سلامت، از یک پیچیدگی وارد پیچیدگی دیگری شدم و با همین ذهنیت به خواب رفتم. و نتیجه این شد!



تاريخ : شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی وقت ها، کسانی که با قدرت ادعا می کنند مثل نسخه های نسل قبلشان نمی شوند و معمولاً هم با آنها در کشاکش هستند، در اولین فرصت این شباهت فاجعه بار را به نمایش می گذارند؛ مثل کش تنبان رجعتی دردآور و ناگزیر دارند.

مرحوم گلشیری خوب گفت که «اگر مواظب نباشیم شبیه پدرانمان می شویم».

_ حالا این شبیه بودن بد/ خوب نیست لزوماً. جدال با آن راه درستی نیست. باید چیزهایی را پذیرفت و با آنها کنار آمد؛ یا در خودمان حل کنیمشان یا راهی برای کنار زدنشان پیدا کنیم.

__ یاد نسخه های «نفی کننده ولی مشابه والدین» ی افتادم که در زندگی م دیده ام. و این سؤال که «من شبیه که هستم؟»

___ بعدش تازه حرف این پیش می آید که کدام شباهت ها خوبند و کدام ها را باید فکری به حالشان کرد.

...



تاريخ : جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بوی فلفل دلمه ای و قارچ تفت داده ... !

*نفس عمییییییییییییق!



تاريخ : جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی انگار موقع سرهم کردن چرخ گوشت تیغه شو برعکس انداخته باشی



تاريخ : جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

داشتم به مهم ترین دغدغۀ زندگی م، «ثبات و بی ثباتی»، فکر می کردم که به خاطر آوردم همان ابتدای دهۀ پیشین شمسی، چند خطی درموردش ثبت کرده بودم، جایی. و همان روزها مصمم بودم بعدترها، مثلاً روزهایی که «الآن » من باشند، آن چند خط را به یاد بیاورم و خودم را با خودِ آن روزها بسنجم. همان وقت مشکوک بودم که آیا می شود به ثبات معقولی دست یافت یا نه. برای همین، تعریفش کردم. ثباتی که آن روزها می خواستم و در صورت قرار گرفتن در آن احساس آسودگی می کردم چنین بود و چنان بود.

خیالم که راحت شد، روندی را که در پیش گرفته بودم با انرژی و تلاش بیشتری ادامه دادم و به جاهایی رسیدم که زیر پاهایم محکم تر شدند و سطح مقاومی که رویش ایستاده بودم وسیع تر.

چند سال بعدش که می دیدم پله ها و سطح های صاف بی خط و خش دارند یکی یکی از زیر پاهایم در می روند یا ترک بر می دارند، درنهایت به هرچه دم دست بود چنگ می زدم، از ریسمان معلق پرتکان گرفته تا نردبان و پلۀ باریک و ... هر چیز هموار یا ناهموار. این هم خاصیت روزگار و نتیجۀ انتخاب های خودم بود. گاهی غر می زدم و گاهی کنار می آمدم، آن قدر که تا حد ممکن، این اصطکاک ها لبه ها را صیقل دادند.

اما دغدغۀ ثبات، هنوز هم سراغم می آید و گاه آن قدر نزدیک و همراه است که سایه اش را پررنگ تر از سایل خودم می بینم. می بینم که دارد بر من غلبه می کند، روی شانه هایم جا خوش می کند و مدام سعی دارد میخ خودش را بکوید. لابد قیافۀ من را که دیده، فکر کرده قرار است برایش شمشیر بکشم!

بعدِ این هفتۀ متغیراحوالی، امروز بیشتر یاد سالنامۀ زرشکی و یادداشت ثباتی افتادم. قبل از این که دست ببرم سمتش و برگه هایش را جستجو  کنم، دوباره ثبات را برای خودم تعریف کردم؛ حتی با معیارهای آرامش دهندۀ تعریف گذشته، من بیش از نیمِ آن چه برای ثبات لازم بود داشتم. باقی چیزها تجربه و مکاشفه هستند و ابزاری مانند چند دست کفش آهنین و سوهان و ... می طلبند؛ باید پشت سنگ و صخره ها را به دقت نگاه کنم و ناهمواری ها را تا جایی که لازم است سوهان بزنم (نه بیشتر).

یادم باشد پذیرفته ام با داشتن/ نداشتن بعضی چیزها باید به شایستگی کنار بیایم؛ در حدی که اگر همان 10-14 سال پیش می توانستم در گوی بلورین سیبل تریلانی امروز خودم را ببینم، ازتعجب شاخ در می آوردم! باید هر داشتن/ نداشتنی، هر رسیدن/ نرسیدنی چیزی در خود داشته باشد. که بعدها جایی برای گله و حسرت باقی نماند.

_ این را با ورق زدن و به دنبال «ثبات-نوشته» گشتن پیدا کردم، که تعریف جدید را تأیید
می کند:

« آن چه باید حفظ کرد شاید این باشد که هرگز نباید از پیشروی ایستاد و هرگز نباید گفت این جا خوب است، همین جا می توان ماند.» کازانتزاکیس؛ مقدمۀ مسیحِ بازمصلوب

خوب است! اولین مکاشفه در این باب نشان می دهد چندان بیراه نرفته ام؛ هر زمان، هر تعریفی داشته باشم و تمام و کمال به آن برسم، وقت بازتعریف و به راه افتادن است. همان چیزی که پیش تر می دانستم، اما هر چند گاه نیاز است دوباره آن را یادآور شوم.

آن چه سال 80 نوشته بودم:

امروز صبح نرفتم سرکلاس عربی. حوصله شو نداشتم. خودم هم که نشستم سر کتاب و جزوۀ عربی، اصلاً میل نداشتم بخونم. بستمش، گذاشتمش کنار.

دنبال چیزی می گردم که اینجاها نیست؛ نه سر کلاس عربی، نه توی جزوه هایی که فقط برای گذروندن واحدها می خونیم... لااقل توی چیزهای ملال آور و بی ربط به من نیست. یک چیزی را توی خودم گم کردم و نمی دانم کجا باید پیدایش کنم.

هنوز هم جای خودم را در دنیا نیافته ام. اما چیزی به روشنی روزهای آفتابی به من
می گوید که بالاخره، پیدایش می کنم. هر زمان که از این جستجوها رها شدم و هیچ میل و اشتیاق یا کنجکاوی در من، مرا به سمت کتاب ها، نوشته ها، .. نکشاند جای خودم را یافته ام. یک جای دنج و خلوت و دریچه ای که می شود از ن به همه جای جهان نگریست و هیچ چیز کوچک را از قلم نینداخت.

_ این خود تعریف آن روزهایم نیست. فقط یک کلید است، راهنما و یادآور برای تعریف روشن و واضحی که همان لحظه در ذهنم نوشتم و ثبت این کلمه ها روی کاغذ کمک کردند همیشه آن تصویر را به همان روشنی به خاطر بیاورم.

__ یادم آورد لحظاتی هم بوده اند که از همۀ چیزهای دوست داشتنی و شوق انگیز زده
می شدم و ترفندی لازم بود تا بتوانم درک کنم چرا و چطور همۀ این ها را دوست داشته م و دارم.

ته نوشت: آدم این همه به هم ببافد، بعد ته ذهن و دلش به کازانتزاکیس حق بدهد و منصفانه، به همان جمله بسنده کند. ولی اگر کلنجار و حدیث نفس نباشد که چنین نتایجی هم حاصل نمی شود!



تاريخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از اول هفته تا حالا گزارش احوالم مثل هوای متغیر است؛ با ابری و همراه با رعد و برق شروع شده، نیمه ابری و نزدیک به بارندگی بوده، حتی آفتابی دلپذیر هم بوده، و با وضعیت گرفته و تیره پیش می رود. مشخص نیست به مه آلود و مرموز ختم شود یا صاف بدون گرد و غبار!

 

Mia: how come you've never written a song for me?

Adam: I don't know, I'm no good at writing about things that make me happy. If you want a song, you're gonna have to, like,cheat on me or something

Mia: What do I have to do for a whole album?

Adam: Come on. Don't get greedy



تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

^_^

Mia: You always say that you left your band to become a better dad
But you were a great dad when you were in the band
You didn't have to give up something you loved so much just for us

Dad: No, baby
I didn't give anything up. I played that adventure out, and then it was time for a new adventure with you guys. And sometimes, you make choices in life
and sometimes, choices make you



تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از وقتی درمورد زیرشیروانی ذهنم نوشتم، انگار چنین جایی در جایی از دنیا پررنگ شده و انتظار مرا می کشد. مدت ها بود در ذهنم داشتمش ولی به اندازۀ این ساعت ها خودش را به من نشان نمی داد و حضورش پررنگ نشده بود.

 



تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از «نمایشگاه رفتن» امسالم نوشتم، اما از کتابهایی که مرا به چنگ آوردند، نه. طفلکها! شاید چون تعدادشان خیلی کم است و فکر کردند به چشم نمی آیند.

غیر از مجموعۀ «راکت» (اسم یک سگ بامزه است با نقاشی های خوشکل) برای برادرزاده جان، این کتاب ها را گرفتم:

_ آن ها کم از ماهی ها نداشتند، خانم شیوا مقانلو <3، ثالث.

_ برج بلور (مجموعه داستان امریکای لاتین)، ترجمۀ اسدالله امرایی، کتابسرای تندیس.

این مجموعه گویا مجموعۀ مردانۀ این سری داستان هاست و مجموعۀ زنانه هم دارد که من آن موقع نمی دانستم وگرنه زنانه اش را هم می گرفتم.

_ پیترپن سرخ پوش (نخستین دنبالۀ قانونی پیترپن)، از Geraldine McCaughrean، نشر گیسا.

1. اسم نویسنده  روی جلد کتاب و در شناسنامه اشتباه نوشته شده!

2. طبق معمول برای داشتن چنین کتابی هم دودل بودم هم مشتاق. ولی فهرست بندی جذابش و تصاویر فوق العادۀ توی کتاب تکلیف را روشن کردند.

3. الآن فهمیدم جایی به اسم [Neverpedia] هم هست! :)

تا حال که فقط چند داستان از برج بلور خوانده ام، ترجمه اش خوب است و مهم تر این که خدا را شکر، سعی شده تلفظ درست نام های اسپانیایی و امریکای لاتینی لحاظ شود. مثلاً دیگر ننوشته اند «میگوئل»، نوشته اند «میگل»، یا «پاس» را به جای «پاز» همیشگی به کار برده اند. خدا خیرشان دهد!

البته اشکال املایی وجود دارد، باز هم مثلا درمورد اسم ها. می شود امیدوار بود بعدها رفع شوند.



تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این تریلی که دیروز عصر حدود 10-20 ماشین سفید_ شبیه پژو (ماشین شناس نیستم)_ بار زده بود و از چپ به راست می رفت، دقیقاً همین حالا، سر ظهر، با همان ماشین ها از راست به چپ رد شد!

یعنی چه؟

خب دل من که با دیدنشان چندان ضعف نرفت، حالا اگر پاترول مشکی بود، می شد کارد بردارم خودم را شقه شقه کنم. بعله خب، هنوز هم ته دلم برای پاترول مشکی می لرزد!

مثلاً رانندۀ تریلی پیاده شده، زنگ در را زده، کسی جواب نداده. بعد هم کاغذی، قلمی از یه جایی گیر آورده، رویش نوشته: «آمدیم، نبودید» گذاشته لای در. ماشین ها را هم مجبور شده برگرداند.



تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جانم!

علی الحساب موزیک را با صدای مهران زاهدی دانلود کردم و گوش دادم و حالش را بردم ^_^

ویدئو هم دانلود شده دارم می بینمش... واه واه چه آغاز موسیقایی دلگدازی دارد! فکر کنم عاشقش شوم! فقط کاش موزیکش هم بود! گوش دادن به موزیکش بهتر است!



تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ ماندانا خضرایی روی کلیپی می خواند، خوب هم می خواند؛ موزیک و ترانه و اجرا توجه آدم را جلب می کند_ البته خود من همچو تصاویری برای چنین آهنگی انتخاب نمی کردم! مثل خیلی از ترانه های دیگر. انقدر که همه چیز آشناست یادم نمی آید این ترانه به چه چیزی ربط دارد. برای چند دقیقه یادم رفته بازخوانی ترانه ای است که من بازخوانی دیگری از آن را شنیده بودم، با صدای؟؟؟ باید می جستم تا یادم می آمد! مهران زاهدی. روی تیتراژ پایانی سریال محبوبم «اولین شب آرامش».

فوری_نوشت: گویا علیرضا قربانی هم نسخه ای از آن را خوانده! ببینیم چطور از آب درآمده :)

اصل ترانه از کورس سرهنگ زاده است و من همان اجرای مهران زاهدی را خیلی دوست دارم. همان لحظه که کار ماندانا خانم را می شنیدم هم ترجیحم با مهران زاهدی بود، باز. چقدر زمان گذشته از وقتی دیگر نشنیدمش! هنوز هم می شود آن را آهنگ محبوبم بدانم؛ گرچه خیلی گوش ندهمش، یا وقت هایی اصلاً.

__ دلیل نمی شود وقتی آهنگی محبوبت باشد دم به ساعت گوشش بدهی! فقط دوستش داری و معنا و مفهوم خاصی برایت دارد. ولی اصلِ آهنگ گوش دادن به حس و حال ربط دارد. مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن. خیلی از فیلم/ کتاب های محبوب من آنقدر انرژی زا نیستند که مدام  ور دلم باشند. همه را دوست دارم و در جعبۀ خاطره انگیز دوست داشتنی هام، یک جا در ذهنم، کنار هم نشسته اند. گاهی هم یک یا چندتاشان شیطنت می کنند و از دید پنهان می شوند، ولی باز پیدایشان می شود و تمام احساس های خوب گذشته را با خود می آورند و حتی گاهی احساس های خوب جدیدی در لحظه به من می بخشند.

___ این زیرشیروانی ذهنم را خیلی دوست دارم، که در چند جعبه دوست داشتنی هام را در آن نگهداری می کنم. تقریباً تاریک است و با نور روز روشن می شود، حدود 2-3 پنجره در ضلع های بیش از 4تای آن هست (اتاقی پنج ضلعی، یا چهارضلعیِ نامنظم در ذهنم مجسم می شود) و پشت هر پنجره ای درختی بلند و قطور و پر شاخ و برگ به شیشه ها چسبیده. از کنار شاخ و برگ ها گوشۀ آسمان آبی پیداست و آن دورتر باید دریایی، اقیانوسی باشد و نور آفتاب و گیاه های متنوع که از زیر پای پنجره ها در زمین شروع می شوند و ...

اتاق من چندان بزرگ نیست ولی دنج و خلوت است و ساااکت. بیشتر آن از چوب است و مرموز به نظر می رسد چون معمولاً بیشتر چیزهایی را که درون خود نگه داشته در یک لحظه آشکار نمی کند. به قوانین سخت خود پایبند است، هر زمانی چیزی برایم دارد. بسته به این که من یاد چه چیزی افتاد ام یا درخشش لحظات روزمره چه چیزی را از توی جعبه ها بیرون کشیده اند.. فقط همان را و چند چیز محدود دیگر را آشکار می کند.

____ فکر می کنم اگر من را درخود پنهان کند آیا پیدا می شوم؟



تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هاهاها!

یکی از فیلم های آلمودووار با بازی آنتونیو باندراس، ساخت 1988!



تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از همان ابتدای تماشا دست به قلم شده ام و جمله ها را با کمک سایت خاصی، یادداشت می کنم. حساب می کنم این چند خط برای زمان کوتاه دیدن فیلم زیاد است، شاید وسواس گرفته ام. گرچه بدم نمی آید، اگر فرصتش بود، حداقل یک دور از روی کل فیلم می نوشتم. واقعاً بعضی جمله ها قشنگند، حیف است نوشته نشوند. نه، وسواس ندارم.

:Jeremy

I'm sorry
I don't know anyone by that name
I get about a hundred customers a night
I can't keep track of them all.
well tell me what he likes to eat
Cause I remember people by what they order
Not by their names

 

 



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هیچ وقت جود لا را اینطور ندیده بودم؛ با موها و کُرک های طلایی آشفته و لهجۀ بریتیش، که او را خودمانی تر می کند. تقریباً همیشه صدای بسیار زیبا و اتوکشیدۀ دوبلورهای نازنین خودمان را روی چهره اش شنیده ام که او را با ظاهر جذابش دور از دسترس قرار می داد.

البته بعدتر درمورد شخصیت و اخلاقش که خواندم، دیگر آن طور شخصی دوستش ندارم.



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اگر واقعاً این اتفاق می افتاد، که موهایم مث موهای ریچل وایس و ناتالی پورتمن این فیلم بایستند، همین فردا می رفتم کوتاهشان می کردم.

البته به من اطمینانی نیست، حالا فردا نه، در پروژۀ مو کوتاه کردن های بسیارم این دو مدل را هم گنجاندم.

البته یکی بود زیبایی چهرۀ ریچل را هم به من می داد بد نبود! دعایش می کردم!

_ دخترک نقش اصلی چه همه شبیه ترانه علیدوستی بود! حتی برق گاه گاه نگاهش، لب بر هم فشردن هاش، چهره اش، تُن صداش، .. فکر می کنم عمدی در کار است!



تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای بابا!

فیلم آرام و قلپ قلپ نوشیدنی ای که آن روز می خواستم همین بود!

حالا چند ساعت است که حلزون در هزارتو لم داده و خوش خوشانش می شود،
می خواهد تلافی آن روز را دربیارود و فیلم آن قدر مایه دارد که کمکش کد.



تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من و این فیلم چند ماجرای کوچک  داریم:

_ بعد مدت ها پیدایش کردم و الآن که گذاشتمش برای تماشا، می بینم از همان کارگردانی است که چند روز پیش یکی از رفقای جدید فیلم شناس، فیلم دیگری از او را معرفی کرده برای دیدن.

__ و اما پیدا کردنش: دقیقاً زمانی یافتمش که نمی خواستمش. نه آن «نخواستن» که ردش کنم؛ به آن معنا که دنبالش نمی گشتم. اصلاً از یاد برده بودم چنین فیلمی را، که چه با حسرت نوشته های دیگران_ اغلب هرمسیان_ بر آن را می خواندم و تصویر کوچکی را همیشه نگاه می کردم، چه اسم خوشمزه ای داشت، و همیشه تجسم می کردم چطور باید آن را به دست آورم.

چند روز پیش، خیلی اتفاقی همان سایت چند پست پیش را بالا و پایین می کردم که با آن رو به رو شدم. فیلم دیگری هنوز توی تنور بود. فقط اسمش را ته دفترم نوشتم، بین لیست انبوه فیلم هایی که از همان سایت یادداشت کرده بودم، با سه تیک صورتی پررنگ فشرده درهم، که یادم بماند این یکی نوبت نمی خواهد، باید بلافاصله آمادۀ دیدن شود.

___ ماجرای بعدی ما به زمان بر می گردد. تاریخ ساخت فیلم 2007 است و من چیزی قدیم تر به یاد داشتم. انگار پس پشت ذهنم مانده و جاافتاده و خودم خبر نداشتم، برای همین از پیدا کردنش و دیدن تاریخش متعجب شدم. همیشه فکر می کردم فیلمی بوده که سال 94 خودمان یا نهایتا 95 چیزی درموردش خوانده بودم.

____ و فکر کنم همان موقع هم نمی دانستم چندتا از هنرپیشه های دوست داشتنی آن روزها و تقریباً این روزهام در آن بازی کرده اند؛ جود لا و ناتالی پورتمن و ریچل وایس.



تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ شیطان در گوشم زمزمه می کند «برای این که خواندن کتابت را تمام کنی، سفری دیگر با مترو داشته باش».

__ دختران بدبخت ورشکسته رسیده اند به فصل سوم ماجرایشان. اپیسود گربۀ گم شده از چند جهت جالب بود؛ پررنگ تر شدن علاقۀ مکس به گربه_ این بشر روابط بسیار بد و ناقصی با آدم ها دارد ولی عاشق حیوان هاست، حق هم دارد_ واکنش سوفی به گربه و هان! هان لی هم در نوع خودش شخصیت بامزه ای شده!

___ مکس در طول زندگی از آدم ها خیری ندیده برای همین خیلی بدبین است. درعوض، عاشق حیوانات است. اوایل که کرولاین هم خانه اش شده بود، بی نهایت به اسب او محبت می کرد، حتی می بردش بیرون برای قدم زدن، و با او حرف می زد. اما کرولاین را مدام دست می انداخت. هرچه کرولاین در اینترنت دنبال راهی برای استفاده از تحصیلات و تخصص هایش است، مکس مدام دنبال ویدئوی گربه ها و سگ ها می گردد!



تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

فیلم با او حرف بزن (Talk to her/ Hable co ella) محصول 2002 اسپانیا، ساختۀ پدرو آلمودووار است و در 2003 اسکار بهترین فیلم نامه را برده.

داستان آشنایی دو مرد را روایت می کند که معشوق هر دوی آن ها زنانی هستند که به کما رفته اند.

نخستین دیدار مارکو و بنیگنو هنگام تماشای تئاتر رقم می خورد؛ نمایشی که پر است از صندلی های چوبی و دو زن با چشمان بسته، همراه موسیقی، حرکات موزون دارند. مردی در صحنه حضور دارد که انگار می کوشد حرکات این دو زن را آسان کند.

به نظرم این نمایش پیش درآمد داستان اصلی فیلم است؛ زنانی که در کما هستند و ارتباط محبوبشان با آن ها. همان طور که مردهای فیلم تلاش می کنند به زنان چشم بستۀ زندگی خود کمک کنند.

تنهایی و از دست دادن مضمون های اصلی فیلم هستند.

بنیگنو،  دوست داشتنی ترین شخصیت فیلم، با انسان های عادی تفاوت هایی دارد. انگار  وجه زنانۀ شخصیتش بیشتر رشد کرده. ارتباط او با معشوق خفته اش هم عجیب است؛ پیش از به کما رفتن آلیسیا فرصتی پیش نیامده بود که عشقش را به او ابراز کند اما اکنون چهار سال است که در کلینیک، در حرفۀ پرستار، از او به دقت مراقبت می کند و مدام با او حرف می زند. به دیدن آثار هنری گوناگون می رود که مورد علاقۀ آلیسیا هستند، و همه چیز را برای اون تعریف می کند.

ملاقات های مرد دوم، مارکو، در کلینیک با بنیگنو، باعث شکل گرفتن رابطه ای دوستانه بین آن دو می شود.

ریتم فیلم آرام است، چون زن ها بیدار نیستند و تنها فلاش بک هایی از زندگی گذشتۀ آن هاست که به ما می شناساندشان. تکان دهنده ترین لحظۀ فیلم از ماجرای فیلم صامتی بر می آید که بنیگنو برای خوشایند آلیسیا دیده و بر بستر او بازگو می کند.

تا اینجا به نظر می رسید بازی های فیلم، برخلاف دو فیلم قبلی که از آلمودووار دیدم، برعهدۀ مردان است و زن ها فیلم را پیش نمی برند. اما بعد از ماجرای فیلم صامت یاد شده، این طور به نظر می رسد که مردان محوری فیلم، هر یک به شکلی، در زنان جذب شده و شخصیتشان با آن ها کامل می شود. انگار از بطن زن محبوبشان آمده اند یا در آن زندگی می کنند.

فیلم، همچنان که در آغاز، با صحنه ای نمایشی در سالن تئاتر به پایان می رسد؛ صحنه ای شاد و آهنگین از رقص هماهنگ دسته ای مرد و زن.جایی که باز هم مارکو حضور دارد، بنیگنو نیست اما گویی رابطه ای جدید قرار است شکل بگیرد.

*بیشتر در مورد این فیلم:

[+] و [+] و [+]و [+]

 



تاريخ : شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«بی نظمی این روایت را به بزرگی خودتان ببخشید. چون به جای روال عادی وقایع، دنبال جای پای آدم ها می گردم.» ص55

برای سفر غمگین دیروز با مترو، کتابی برداشتم که از پیش می دانستم روحیه ام را بهتر نمی کند. درآمدی که جناب غبرایی،برادر گرانقدر مترجم مرحومِ کتاب، بر آن نوشته هم در این چند سال مرا محتاط تر کرده بود؛ طوری که میوۀ خوانده شدنش تا حالا نرسیده بود.

اما دیروز، از روی عجله و تنها بابت قطع کتاب_ که جیبی و ظریف است و در کیفم جا می شد_ آن را برداشتم و پیه بار سنگین آن را به تن مالیدم و به جای موسیقی و سریال، بعد از مدت ها در مترو کتاب خواندم. با وجود «جنگل چاقو و خون و پلشتی*» و «فجیع ترین وضعی»* که نویسنده برای انتقال مفهوم موردنظرش انتخاب کرده، از نوع روایت ماجرا و زبان آن بسیار خوشم آمد. ترجمه هم نسبتاً خوب و خوش خوان است و این شد که در رفت و برگشت، اندکی بیش از نیم این کتاب جیبی 193 صفحه ای را خواندم.

نمونه ای از توصیف های بدیع و توجه برانگیز کتاب، گرچه شاید بیش از حد تلخ باشد:

«مدتی بی هیچ اتفاق ناگواری برای ماریو گذشت. اما برای کسی که سرنوشت دنبالش کرده هیچ راه گریزی نیست، حتی اگر زیر سنگ هم مخفی بشود؛ بنابراین زمانی آمد که گم شد و هیچ جا نتوانستیم پیدایش کنیم و بالاخره از توی خم روغن دمر بالا آمد. رُساریو پیدایش کرد. در وضعی پیدا شده بود شبیه جغدی درحال دزدی که وزش تندِ باد چپه اش کرده باشد. با سر رفته بود توی خم و دماغش به لجن ته خم فرو رفته بود. وقتی بیرونش کشیدیم، رشتۀ باریکی از روغن از دهنش بیرون می ریخت، مثل نخ طلا که کلافش انگار داشت از توی شکمش باز می شد. موهایش، که در تمام عمر همیشه رنگ خاکستری کدری داشت، چنان برق زنده ای گرفته بود که انگار موقع مرگ احیا شده است. از عجایب مرگ ماریو کوچولو یکی هم این بود.» ص 62

به نظرم رسید جناب غبرایی سعی کرده اند در بازبینی شان بر متن قدیم ترجمه، تنها آن را بپیرایند چون نثر فقط یک دست و خواندنی است وگرنه امضای نثر خودشان را ندارد (که خب، کار درست همین است). از جهتی، گاه موقع خواندن متن، انگار بعضی اجزای جمله سرجای خودشان نیستند. اما این مسئله خلل و ضعفی در کار ایجاد نکرده. به نظر می رسد سبک روایت راوی_ اول شخص_ به این ترتیب لحاظ شده و سایۀ حضور او را همیشه پشت سر خودمان احساس می کنیم. دست آخر این که، کدام جزء زندگی پاسکوآل سرجای خود بوده که واژه های زندگی نامه اش باشند؟!

* از درآمد کتاب، به قلم مهدی غبرائی

_خانواده ی پاسکوآل دوآرته، کامیلو خوسه سِلا، ترجمۀ فرهاد غبرائی، نشر ماهی.



تاريخ : جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن