تیک تاک، تیک تاک، پاییز دیگره ای شروع می شه.

تابستون رو دارن می چلونن و الآناس که دستای طبیعت ازش خالی میشه. لابد قراره آخر شب، عصاره شو بده به خدای فصل ها تا به سلامتی فرزند نارنجی ش بنوشه.

   یه زمانی بود از پاییزگرفتگی و زمستون زدگی می ترسیدم. بعد اون تابستونی که بدتر از پاییز و زمستون بود، ترسم از این دو فصل ریخت.

   همه چیز خوبه، حتی در روند عادی ش رو به بهتر شدن هم هست. حتی اگر چیزای بد هم پیش بیان واکنش بهتر و سنجیده تری هم میشه بهشون داشت. ولی ماه زدگی کمی دلگرفتگی پیش میاره که تازه، اونم طبیعیه. وسط کارم تمرکزم رو از دست میدم و باید برای پیشرفت کندش هم برای خودم جایزه بذارم تا همون مقدار هم عقب نمونم؛ مثلاً دیدن یه اپیسود فرندز که تازه سرحالمم میاره، خوندن یکی از داستانای سداریس، نت گردی، ..

   شکل عادی کارهام اینه که عین ورزشکار های مسابقات پرش باید عقب گرد کنم. منتها همه اگه 5-10 متر میرن عقب، من گاهی عقب گردم به نزدیک 100 متر می رسه! اما آی می پرم ها! خب، نتیجه درخشان از آب درمیاد ولی خودم خیلی خسته می شم، گاهی م استرس و سرزنش خود و ... بعد یه مدت هم یاد می گیرم یه جاهایی جلوی خودمو بگیرم، یا موقع عقب گرد، یا از درخشش نتیجه کم کنم، .. به هرحال خوب پیش میره.

   شاید یکی از دلایل مهم دلگرفتگی م همزمانی ماه زدگی با تموم شدن هاوس باشه. کلاً 4 اپیسود دیگه بیشتر ندارم و دلم می خواد شده حتی پول بدم بازم برام بسازن این سریالو! دیشب هم به دامان دومنیکا آویخته بودم و تو دلم بهش التماس می کردم نره! ولی وقتی هاوس خر میشه التماس پشت مانیتور فایده نداره.

شاید بعد تموم شدنش، که احتمالاً همین شبا اتفاق میفته، خودمو غرق در چیزی کنم. سریال جدید (دلم Elementary می خواد که ندارمش!)، ادامۀ سریال های قبلی م (الان دیگه فصل شروع شدن دست کم فصل های جدید 3تاشونه)، شایدم شبا کتاب بخونم قبل خواب، .. فقط می دونم باید غرق شم.

   و می دونم بعد یه دوره ای، دوباره شروع می کنم از فصل 5 یا 6 هاوس رو دیدن. و بعد یه مدت طولانی تری، دوباره از اول، اول اولش!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳۱ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

31 شهریور، دست کم یه خوبی داره، اونم اینه که می تونی به نصف ساعتای خونه بگی: «رسماً یه ساعت بیشتر از اونی وقت دارم که "تو" نشون میدی. هع هع هع!»



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳۱ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هفتۀ پیش، یک روز قبل از پایان زمان عضویتم، پیامک دادند که: «عضو گرامی، پاشو بیا عضویتتو تمدید کن!»

وقتی می خواستم کتاب امانت بگیرم، صحبت کرده بودم که موقع بازگرداندن آنها عضویتم را تمدید کنم. الآن می بینم چند روز تأخیر برایم ثبت کرده اند و جریمه.

امروز صبح هم پیامک آمد که: «عضو گرامی، بدو بیا کتابایی که دستته تحویل بده!» فوراً رفتم کتابخانه در حالی که انتظار داشتم MI6 و FBI و KGB و شرلوک هلمز و خانوم مارپل و پوآرو و کارآگاه علوی با دستبند و اسلحه و ... کمین کرده باشند. خب البته همیشه مشخص می شود که خیلی چیزها الکی است؛ از تصورات من گرفته تا جدیت این پیامک ها و صحبت های آن روز من و قول گرفتن برای تمدید عضویت در روز مراجعه و ... همان دو هفته پیش باید کارت را تمدید می کردم و خلاص!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳۱ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بخش هایی از مونالیزای منتشر را، گاه پیش از به خواب رفتن می خواندم. وقتی خواب می آمد و آرام آرام مرا با خود می برد، انگار از دهلیزهای ساخته شده از کلمات داستان عبور می کردم. معمولاً اگر پیش ازخواب کتاب بخوانم، چنین احساسی پیدا می کنم. اما این کتاب، چون خودش همیشه بار گذشته را در ناخودآگاهش یدک می کشید، خاص تر بود.

عجیب آن که یکی از بخش های کتاب را هرچه می خواندم تمام نمی شد! هربار می خواندمش خواب چنان با سرعت هجوم می آورد که یک بار ترسیدم نکند تا ابد در آن باقی بمانم! برای همین در بیداری خواندمش تا نوبت بخش بعدی شد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳۱ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آب به صخره ها اصابت می کرد و کف دریا، در حالی که سنگ ها را لمس می کرد، در هوا بلند می شد. منظره ای عالی بود، چون کلیسا نورانی بود و همچون ماه کامل. ص57

***

دوازده داستان از نویسندگان زن امریکای لاتین لزوماً داستان های خیلی خوبی نبودند، ولی بیشترشان خوب بودند. طبق معمول، اثر ایزابل آلنده در صدر علاقمندی های من قرار می گیرد. از 5 داستان دیگرش هم خوشم آمد، مخصوصاً در روستای آدم های خاموش از ایسابل گارما.

نکته های جالب کتاب این بود که:

_ کتاب را دو خواهر اسپانیایی به فارسی برگردانده بودند که همین جا ازشان بسیار تشکر می کنم، خواهران اورنرو سوله. ولی به ناشر توصیه می کنم کتاب را حسابی بپیراید و بِویرایَد!

_ تصویر روی جلد که ترکیبی از چهرۀ فریدا کالو و زنان دیگر است.

_ کتاب لاتین (اصلی) 5 داستان اضافه تر دارد که از این مجموعۀ فارسی عقب مانده اند! (همان حرف های همیشگی).

و ... همین!

 

* 12 داستان از نویسندگان زن امریکای لاتین، کلاریبل آلگریا، ترجمۀ فاطیما و مریم اورنرو سوله، نشر نوروز هنر، 1384

[ده نویسنده زن قدرتمند که جهان را دگرگون کردند]



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۳٠ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

تصویر شینیگامی ریوک، به درخواست پرکلاغی جون



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۳٠ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دو سال پیش انیمیشنی ژاپنی، در 37 اپیسود دیدم به نام Death note.
موضوع جذابی داشت و خوب هم ساخته شده بود؛ [خدایان مرگ ] در آن بالا بالاها بیکار شده بودند و حوصله شان کلی سر رفته بود. یکی از آن ها (Ryuk) شوخی اش می گیرد و از سر کنجکاوی دفترچۀ مرگی را به دنیای آدم ها می اندازد. در این دفترچه نام هرکسی نوشته شود، به صورتی قابل پیش بینی خواهد مرد و هرکس این دفترچه را به دست بیاورد صاحب آن است ... و باقی ماجراها!

فیلم دنباله داری در 3 اپیسود هم از روی آن ساختند که اصلاً خوب نبود! فقط شینیگامی ش بامزه بود!

_ الآن دلم برای این سریال انیمه تنگ شده و دوست دارم دوباره تماشا کنم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۳٠ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روزگاری، به علیرضا خمسه که می خواستیم اشاره کنیم، می گفتیم «بیدار» !



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۳٠ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پله پله بر می شد ایگناسیو
همۀ مرگش بر دوش.
سپیده دمان را می جست
و سپیده دمان نبود.
چهرۀ واقعی خود را می جست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم زیبای خود را می جست
رگ بگشوده خود را یافت.

 

***

متن کامل شعر [اینجا] (شعر شمارۀ 2)

فدریکو گارسیا لورکا

مرثیه ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس

ترجمۀ احمد شاملو

* با صدای خود شاملو شنیدن دارد!


 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

...نه! اینطور که می گویی نبود، طور دیگری بود. مثل شب هایی بود که آدم قصد داشته باشد خیره به تاریکی بالاها، ستاره ها را تک به تک با نگاه بچزاند؛ نتواند و بعد هم بی خیال شود و باز فکر کند ته سیاهی به کجا بر می خورد و هر بار هم بداند: به هیچ کجا! ص151

***

   همان اول که کتاب را دست گرفتم، حال و هوای نثر گلشیری از بین صفحه ها بیرون زد. وهم غریب؛ چیزی که انگار گاهی از درون خودت بیرون می تراود، می دانی و نمی دانی چیست و بدتر اینکه نمی توانی با کلمات تعریفش کنی. به کلمه که در می آید، شکل دیگری می گیرد و هربار از توصیفش عقب می مانی، تا حدی که به خود می آیی و می بینی از اصل موضوع، شکل اول و اصیل آن، سرچشمۀ ظهورش، دور افتاده ای. مثل آدم با سیبی در دست و هبوط کرده!

   و همچنین واژه ها و جمله بندی گلشیری وار که نثر را به متن کلاسیک نزدیک تر می کند. با این همه، انصاف نیست نام تقلید بر آن بگذاریم.

   کتاب در چند فصل است؛ انگار مجموعه داستان کوتاه، اما فصل ها به هم مرتبطند. سیر تاریخی عشق اثیری در نسل های مختلف یک خاندان قجرتبار، عشقی که معمولاً به جنون و گمگشتگی ختم می شود.

   فصل های اول را بیشتر دوست داشتم و پنگوئن های سرگردان کمتر از باقی فصل ها توجه م را جلب کرد. گویا کتاب دنباله ای هم دارد؛ [اندوه مونالیزا]، که همان مضمون قبلی را دنبال می کند:

[نویسنده کتاب میگوید: « رمان «مونالیزای منتشر» به دوره قاجار و دوره پهلوی اول، و رمان «اندوه مونالیزا» به دوره پهلوی دوم و اوایل انقلاب می‌پردازد.]

احتمالاً بعدها بخوانمش.

 

 

_ نکته: کتابی که من خواندم، چاپ سوم (90) است و زن چهره ناپیدای روی جلد، آینه ای که در دست دارد، [نقشی هخامنشی] را بازتاب می دهد. در صورتی که چاپ های قدیم تر [تصویر زنی قجری] [و +] را!!

   *مونالیزای منتشر، شاهرخ گیوا، نشر ققنوس.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

    احساس هری پاتری رو دارم که سیریوسش بر اثر بی احتیاطی حال و بی پروایی های گذشته، به ناگهان پشت پردۀ پر از زمزمۀ وزارتخونه سقوط کرده،

   زِزهای که درخت پرتغال خاردارش رو فرسنگ ها دورتر قطع کردن،

   دروگِیدایی که خالی از طنین قدم های پدر رالفه،

   کلارا بدون قدیس ِ آسیزی ...



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۸ | ۸:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دلم می خواد یه روز که رفتم بیرون، سه تا قوطی کشیده بخرم، از این پلاستیکیا که چهار طرف درشون قفل داره و محتویات توشون دیده می شه. چایی هامو بریزم تو این قوطیا. بچینم توی کابینت دمنوش هام. سه تا قوطی برای چایی های مشکی، سبز و قرمز (چایی ترش Rose hip)



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۸ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   گاهی دلم برای شخصیت های کتاب عظیم یوسا تنگ می شود؛ برای ژوآئو گنده هه، آن ژوآئوی دیگر، ژورما، شیر ناتوبا، ...

   چهارماه برای خواندن جنگ آخرِ زمان صبر کردم و با هیجان بسیار سراغش رفتم. تلخی و غبار و سیاهی آن را بلعیدم اما جرئت نکردم تمامش کنم! آنقدر خواندنش را کش دادم که مهلتم به سر رسید و خیلی راحت به کتابخانه برش گرداندم! از مواردی بود که کتاب نیمه تمام می ماند، با این همه و باوجود دوست داشتنش، چندان احساس بدی نداشتم. انگار باید فرصتی دیگر پیش می آمد/ بیاید تا آن حجم کاغذ را دوباره مقابلم بگشایم و با خیال راحت به پایان ببرمش.

   سال ها از با-ولع-یوسا-خواندن-م می گذرد و جز شمایی کلی از کتاب هایش، چیزی به خاطرم نمانده. چندسال پیش که بالاخره نوبل برد خیلی خوشحال شدم و وقتی خواندم سال هایی کاندیدای رئیس جمهور بوده، آرزو کردم کاش پرویی بودم و به او رأی می دادم. معلم کلاس اسپانیایی دوستم خانمی پرویی بود و یک بار با دوستم سرکلاسش نشستم. تمام مدت به او نگاه می کردم و در دل می گفتم «سال ها از هوایی تنفس کرده شبیه تر و نزدیک تر به آنچه یوسا تنفس می کند». چند شب پیش هم در خبرها دیدمش که در نمایشنامه ای نوشتۀ خودش بازی می کند؛ با چشم هایی پفی تر و صورتی آویخته و صدایی که شاید اولین بار شنیدم!

گاهی در ذهنم همراه با راوی داستان آلخاندرو مایتا در حاشیۀ لیما می دوم، با نگاهی به زباله ها، به امید رسیدن به [آخر زمان]



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۸ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کتابی که می خوادندم، تمام شد. جلدش را که بستم به این فکر کردم «وقتی خواندنش را شروع کردم، زنده بود».

به چیزهایی فکر کردم که وقتی آخرین بار انجامشان دادم، او زنده بود. سعی کردم یادم بیاید: آخرین بار که High hopes پینک فلوید را گوش کردم، همان شب که کنسرتشان پخش شد و اتفاقی دیدم. و چقدر یادش افتاده بودم! وقت هایی که دوست نداشت گوش کند و یادآوری چیزهایی برایش سخت بود، اما گاهی هم به خاطر من گوش می کرد. آخرین بار که رفتم کتابخانه، آخرین بار که لباس دوختم، آخرین بار که کفش خریدم، ... زنده بود. آخرین بار که آب انار خوردم؟ روز خاکسپاری ش بود و من با سردرد کشنده ای این سر دنیایم وقت می کشتم. آخرین بار که برای مرگ کسی یادنامه نوشتم، به فامیل ها آن وری زنگ زدم، فیلم دیدم، ... زنده بود.

آخرین بار که کتاب خریدم؟ بعد از مراسم سومش بود و همه کم کم دامن عزایشان را می تکاندند و انگشت های خداحافظی روی خاک سرد می کوبیدند. من این سر دنیایم، تن خسته و ذهن فراری را به زور کشاندم خیابان انقلاب تا خودم را در دنیای کلمات گم کنم.

گاهی خودم را نگاه می کنم و باورم نمی شود چقدر خر هستم! اینکه خودم را می زنم  به این کوچه و آن راه و گریه م نمی گیرد و اشکی پایین نمی آید، آهنگی گوش می کنم که با اتفاق های بد همخوانی ندارد، و می مانم از خودم بدم بیاید یا بزنم روی شانه ام و بگویم «از این یکی هم جان به در بردی»! حتی یک بار ترسیدم نکند اختلال چندشخصیتی پیدا کرده باشم و فکر می کنم همۀ این ها برای یک منِ دگر پیش آمده. اما ... نمی دانم! این اختراع شخصیت مال سال ها پیش بود و الان دیگر محو شده، منِ دیگرم را مدت هاست نمی بینم، بهش نیازی ندارم. همه چیز را خودم به گردن می گیرم.

چیزی که امروز به نظرم رسید و منطقی هم بود، این بود که آن قدر در دنیای کلمات فرورفته ام که راه برگشت را اشتباه می گیرم. زمانی که لازم است از بین آن ها خارج شوم، خیال می کنم که خارج شده ام، ولی به واقع همان جا هستم. ذهنم جادوزبان شده و آنقدر خوانده و خوانده که مرا وارد دنیای کتاب ها کرده؛ نه اینکه در یک کتاب خاص گیر افتاده باشم، مثل موج سواری حرفه ای از این صفحه به آن صفحه و از این کتاب به آن کتاب سُر می خورم و با مولکول های آن دنیاها تغذیه می کنم. شاید اصلاً گیر افتاده باشم. گیر افتادنی خودخواسته یا توافقی. هربار که در دنیای واقعی اتفاقی می افتد، من سرم را از بین کلمات جوهری بالا می گیرم و به تمام چیزهای واقعی نگاه می کنم. به جای آن که خواننده ای باشم که خودش را به جای شخصیت ها می گذارد و اتفاق های داستانی را تجربه می کند، موجودی جوهری هستم که خودش را به جای شخصیتی واقعی قرار می دهد و زندگی او را تجربه می کند. ...

از وحشت خشکم زد!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/٢٧ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ دیروز که در آستانۀ آن همه کار قرار گرفته بودم، دوباره هوس کردم فیلم کنتِ مونتِ کریستوی عزیزم را ببینم. [همان نسخه ای که بیشتر دوستش دارم]. می دانستم به همه اش نمی رسم. دست کم دوست داشتم بخشی از آن را ببینم و به آرامش برسم.

__ با قول و قرارهایم مهربان تر شده ام؛ کتاب هایی که به تازگی خریده ام را، حدود 80% شان، خوانده ام.

   در قراردادهای کتابی م با خودم بند شیطانی ای گنجانده ام؛ به سراغ کتاب هایی می روم که عطش خواندنشان را دارم. اینطوری می شود که خوانده می شوند! حتی بر کتاب های امانتی کتابخانه مقدم می شوند.

   این جدیدها که اتفاقاً باریک و کم ورق بوده اند، بنابراین خیلی هم سریع تمام شده اند.

___ دلم یکی از آن فیلم های لیلا حاتمی-علی مصفا دار می خواهد. از بخت خوب [یکی از فیلم هایشان] را دارم و ندیده ام.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٥ | ٦:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   خیلی وقت ها رهایی از دست کتاب ها به مراتب سخت تر از خرید و تهیۀ کتاب هاست. کتاب ها در عهد و پیمانی که ما براثر نیاز و سردرگمی با آن ها می بندیم، به ما وصل می شوند. در حالی که شاهد لحظه هایی از زندگی مان هستند که دیگر هیچ وقت نخواهیم داشت. مادامی که کتاب ها سرجایشان هستند، آن لحظه ها همچنان بخشی از وجودمان است. ص 20

_ بارها شده کتابی خریده ام و شخصی همراهم بوده که خاطرش را عزیز می داشته م و نامش را همراه با تاریخ خریداری کتاب، در صفحه های نخستین، نوشته ام، یا اشاره ای به اتفاق_ معمولاً_ خوشایندی که همان روزها رخ داده، یا فردی، خاطره ای، ... گاهی هم نوشتم و بعدتر خط زدم. اما همان خط زدن هم مرا یاد خاص بودن آن لحظه می اندازد.

   گاه خواندن کتابی با موارد مشابه بالا همراه بوده؛ چه آن کتاب مال خودم بوده باشد، چه امانت گرفته بوده باشمش. یادآوری کتاب و نامش، دیدن جلدش یا خواندن جمله هایی از آن هم کافی ست تا خاطرات را زنده کند.

   بسیاری از مردم روز، ماه و سالی که کتابی را خوانده اند یادداشت می کنند و به این صورت تقویمی سرّی خلق می کنند.... ترجیح می دهیم انگشتر، ساعت مچی، یا چترمان را گم کنیم تا اینکه کتابی را گم کنیم که دیگر هیچ وقت نخواهیم خواند؛ ولی صرفاً در آوای عنوان خود حس غریب و شاید هم حس از دست رفته یا گمشده ای را با خود حفظ می کند. ص 20-21

***

__ پاداش خوبی های امروز خریدن کتابی بود که بیش از یک ماه پیش با آن آشنا شدم و دوست داشتم بخوانمش. خانۀ کاغذی، با همان ترجمه ای که می پسندیدم. دو بار دیگر آن را یافتم اما چون ترجمه اش فرق داشت، آن را نخریدم. الآن که بیش از نیمی از آن را خوانده ام، دارم فکر می کنم کار درستی کرده ام یا نه! من همیشه صفحۀ اول کتاب را بین این دو ترجمه مقایسه می کردم و هر دوبار نتیجه گرفتم جمله های آغازین ترجمۀ موردنظر من جذاب تر و پرکشش ترند. اما بعد از خواندن 15-20 ص، موارد خاصی به چشمم خورده اند که از دید من ایراد محسوب می شوند. البته بیشتر این ایرادها از شخص مترجم نیست و به روش کار انتشاراتی و مسئلۀ ویرایش و زبان و .. بر می گردد. برای مثال، تلفظ صحیح نام ها. من معتقدم وقتی نام های غیرفارسی در کتابی ذکر می شوند، حتماً باید با اهل آن زبان مشورت شود. چه معنی دارد نام نویسنده در این دورۀ اینترنت و فراگیر شدن فیلم و سریال و زبان آموزی و ... دومینگوئز نوشته شود؟؟!!

   دلم می خواهد با ناشر تماس بگیرم و ضمن تشکر و قدردانی، این موارد را هم با آن ها درمیان بگذارم.

___ امروز دو کتاب گرفتم. آن هم از جایی که فکرش را نمی کردم! همینطور الکی سری به دست دوم فروشی ای که 2 سال پیش پیدا کرده بودم، زدم. البته یادم بود یکی از کتاب های موردنظرم را یک بار در قفسه ها دیده بودم ولی از کجا معلوم؟ شاید در این فاصله کسی آن را خریده باشد! اما خوشبختانه هم آن کتاب بود و هم، در کمال تعجب، کتابی که بالا درموردش نوشتم. بله، امروز برای بار دوم اِوالونای عزیزم را خریدم! چون بار اول، هنگام خواندنش متوجه شدم چنین صفحه از آن نیست! پاره شده و افتاده و طوری هم نبوده که با نگاه نخست به کتاب متوجه آن بشوم. این کتاب از جهاتی برای من مهم است، برای همین در اولین فرصت تهیه اش کردم.

 

*نقل قول ها از خانۀ کاغذی



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/٢٤ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هوای ابری به اندازۀ خودش لطف می کنه و اعصاب رو نوازش میده. گرچه برای خودش صاحب سبکه و حرفی برای گفتن داره، میشه یه جورایی به خودش پناه برد . باهاش ارتباط برقرار کرد.

ولی طوفان گردوخاک و لشکریان بی مقدار شن و غبار واقعاً اعصاب خوردکنه! اصلاً قابلیت یک نگاه رو هم نداره چه برسه به مذاکره و من کوتاه بیام و تو کوتاه بیا! بره تو همون بیابونای غیرمسکونی واسه خودش هو بکشه و بچرخه، به ما چیکار داره آخه؟؟؟!!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢۳ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دهانی از میانِ من ِ گذشته باز می شود و می خواهد فریاد بزند، من ِ دَه ساله با نگاهی دهانش را می بندد، فریادش را به ضجه های بی صدا تبدیل می کند و رو بر می گرداند. این منی که تازه به بلوغ رسیده و قدرتش از همه بیشتر است.

منِ گذشته خودش را در دهلیزهای زمان پیدا نمی کند، ناچار به دامان حال می آویزد و بدون هیچ اجباری شرایط منِ تازه بالغ را می پذیرد. می نشیند، قوز می کند و سرش را به میان زانوانش فرو می برد و دست به ترک های دلش می کشد. چشم هایش خشک است، دهانش هم خشک می شود. حرفی برای گفتن ندارد. همه چیزش را همان دهۀ پیش، در آستانۀ تولد منِ جدید، معامله کرد و دست خالی به میدان آمد. می دانست در این مبارزه شکست می خورد. برای همین هم آمده بود. این شکست را شیرین می داشت. منِ بالغ هم همیشه رعایتش را می کند و پشتش را به خاک نمی مالد. ولی هیچ یک در این شرایط تکۀ نوری برای چنگ زدن و گرفتن دست یکدیگر ندارند. توی دهلیزهای تاریک می دوند و راه می روند و فقط می دانند باید آن قدر در تاریکی راه بروند تا به روشنایی برسند، به باریکۀ نوری که خبر از سرزمینی دیگر بدهد.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢۳ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Taub: He's annoying, he's maddening, but he makes us all better

House M. D. s8 e12: Chase



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دُن کیشوت و سانچو پانزا



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اینجا چه خبره؟؟



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۱ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سنم که کمتر بود گاهی فکر می کردم فلانی پیر شود چه شکلی می شود؟ برای دوران پیری خودم هم چهره ای ساخته بودم که آن موقع ها دوستش نداشتم اما الآن چندان از آن بدم نمی آید.

برای او نمی توانستم چیزی متصور شوم که نشانگر پیری باشد. حتی در اوج جدیتش.

و پیر هم نشد.

جوان رفت، با چهره ای که از سن واقعی خودش هم کمتر می نمود؛ با همۀ مصائب.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٩ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

    If I stay از آن فیلم هایی نیست که به لحاظ محتوایی و داستانی و .. بخواهم نگهش دارم یا دوباره ببینم. اما بخش هایی دارد که برای من دوست داشتنی اند:

   پدر و مادر Mia و زندگی نیمه کولی وارشان و راحت گرفتنشان، سرزندگی و در عین احساساتی بودن منطقی بودنشان، بخش هایی از گذشتۀ پدر که تکرار می شد، خانه شان و فضای اطراف آن، حتی ماشین آبی شان و جعبۀ ویولنسل Mia که به همان رنگ بود. هنرپیشۀ Mia را دوست داشتم و لباسش را در آن صحنۀ ماشین سواری توی جاده که بعدش .... شد.

   در طول فیلم Mia را مورد نوازش قرار می دادم: دخترۀ گَنده دماغ منظم کلاسیک! حیف این پدر مادر برای تو! وقتی داشتم یادداشت هایم برای این فیلم پاک نویس می کردم، به نظرم رسید چرا Mia چنین رفتاری در طول فیلم دارد: انگار درون او دو نیرو جریان دارد. نیرویی که او را به شدت منظم و طرفدار دنیای کلاسیک می کند (و این از بچگی در او بوده و تقریباً اکتسابی نیست)، نیروی دیگر هم او را سمت دنیای پدر و مادرش می کشاند. تا زمانی این دو نیرو با هم در تضادند، Mia  نمی تواند کنترلشان کند و بر اثر این تناقض دچار مشکل می شود. اما کم کم این دو نیرو در وجودش یکی می شوند و به نتیجه می رسد:

همیشه فکر می کردم ویولنسل سازیه که به تنهایی نواخته می شه. شاید به همین خاطر بوده که همیشه احساس راحتی می کردم. فقط من و ویولنسلم. اما اون شب که کنار آتش و کیپ آدام و بقیه نشسته بودم، فهمیدم که اشتباه می کردم. ویولنسل ساز تنهایی نواختن نیست، بلکه بخشی از یه چیز بزرگتره.

   الآن که عکس های فیلم را دیدم، انگار واقعاً این آبی خاص که بالاتر اشاره کردم، عمداً در فیلم تکرار می شود. چندین مورد را به یادداشت های قبلی م اضافه کردم؛ حتی لیوانی که در یک صحنه دست Mia  است، منظرۀ بیرون کافه، ... این آبی زیبا و طیف های آن همه جا حضور دارند.




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خواب را به صورت روایتی می دیدم که در ذهنم تعریف می شود؛ داستان روزگاری با شادی های محدود. 

اینکه سلول های مغز شادی های روزمره را فقط در خود انبار می کنند و فرصتی برای ما نیست تا جزء جزء همۀ شادی ها را تحلیل کنیم و از آنها بهره مند شویم. بنابراین، سازمانی شکل گرفت که سلول های مغز را از شادی ها تخلیه و خودش ذخیره می کرد. دیگر هرکس نیاز به شادی داشت، می توانست بسته ای از هر نوع آن را برای خودش بخرد. درنتیجه، هم استفاده از شادی ها محدودتر شد هم به راحتی قبل در دسترس نبود و ...

در خواب فکر می کردم به این ترتیب حجم مغز ابتدا کمتر می شود. چون سلول های بی استفادۀ آن خود به خود محو می شوند. ولی بعدتر، کسانی هستند که تصمیم می گیرند از این فضاها به نفع کارهای مغزی و ذهنی دیگر استفاده کنند.

ته خوابم هم به این فکر می کردم که طرح خوبی برای داستانی تخیلی می شود. ولی بیدار که شدم به نظرم کلیشه ای و تکراری آمد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

به دکتر گفتم: لابد شما فرق یکی شدن را با گم شدن می فهمید. ص110

___احتمالاً گم شده ام، سارا سالار، نشر چشمه

*** 

بین کتاب های پیچیده و ناسرراستی که خوانده ام، شاید از چندتایی شان خوشم آمده باشد. البته کتاب ها می خواهند شاهکار باشند یا سبک و فرم عالی داشته باشند، درون مایه ای که دارند و راه انتقال آن و ارتباطی که باهاشان برقرار می کنم برایم اهمیت ویژه ای دارد. جدای از تحسین برانگیز بودنشان از دیدگاه نقد حرفه ای، امتیاز خاص خودم را بهشان می دهم.

   همیشه ملاک درستی هم برای دسته بندی کتاب ها در ردیف آثار سخت و پیچیده وجود ندارد. مثلاً صد سال تنهایی برای من خیلی خوشخوان است اما چند نفری گفته اند سخت و پیچیده است. برای خود من آثار کلود سیمون و میشل بوتور باید اینطور باشد. یکی از کتاب های مشهور و مهم سیمون را که نتوانستم از حد چند صفحه پیش تر بروم.

   بین همۀ این کتاب ها، سخت ترینی که دوستش داشتم پاک کن ها ی رُب گری یه بوده. الآن فقط چیزهایی از آن به خاطرم دارم و باید حتماً یک بار دیگر بخوانمش، آن هم بعد از این همه سال.

آلن رُب گری یه

   بستر رمان، پلیسی است و در زمانی دایره ای شکل روایت می شود. بین رمان نو نویس ها، رُب گری یه را بیشتر دوست دارم. البته باید اعتراف کنم برای من دورۀ این مکتب به سر آمده و بیشتر مایلم به راز و سرشت دنیا و خودم پی ببرم تا اینکه در کتاب خواندن پیرو مکتب خاصی باشم. هرچیزی که به این دریافت ها نزدیک ترم کند، مرا بندۀ خود کرده است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بوق ها به صدا درآمدند و جیغ لاستیک ها از همه جا بلند شد و برای اولین بار در زندگی ام گفتم مردم این جوری می میرند. دقیقاً همین جوری. .. من و رندالف در این مخمصه با هم بودیم. یا می مردیم یا تا آخر عمر در بخش انتهایی یک بیمارستان زندگی می کردیم و پرستارها دست و پای به خواب رفته مان را ماساژ می دادند و در گوشمان حرف های امیدوارکننده زمزمه می کردند. من و رندالف، با آن ریش بزی و تی-شرتی که رویش یک کراوات نقاشی شده بود، دو برادر لرزان و نالان بودیم که دیوانه وار دنبال کمربندهای ناموجود می گشتیم و برای حمایت و دلداری به هم چنگ می زدیم. استارسکی و هاچ از نمایش اسف بار ما لذت می بردند و فرمان را تکان می دادند و لایی می کشیدند تا ترس و لرز و دعا کردن مذبوحانۀ ما را تماشا کنند. ص114

___سیارۀ میمون ها

 

یادم می آید یک بار که به دیدنش [مادربزرگ] رفته بودیم یک ریز راجع به مرگ حیوان خانگی اش حرف می زد، یک ماهی قرمز معمولی که توی یک تنگ کثیف روی لبۀ تنها پنجرۀ خانه نگه می داشته. از سر کار برگشته و وقتی دیده که تنگ خالی است نتیجه گرفته که ماهی خودش را از پنجره پرت کرده بیرون. ص36

___مادربزرگت رو از اینجا ببَر!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ٩:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

و بین نامه های توی کشو چیزی را پیدا کردم که از وجودش باخبر بودم اما فراموشش کرده بودم.

این ماجرا سر_ و البته ته_ درازی دارد. نفر سومی که، ندیده و نشناخته، می خواست وارد رابطۀ دوستانۀ چندین سالۀ ما دو نفر بشود که کلی حرف برای گفتن به هم داشتیم، و متأسفانه دوستم این اجازه را به او داده بود. این که چه بود و چه شد و من چه کردم، بماند. همراه نامۀ دوستم برگه هایی بود که آن فرد برای من فرستاده بود، از طریق او. چند شعر از سید علی صالحی و مریم حیدرزاده، شاعرهایی که اصلاً سراغشان نمی رفتم و نرفتم. من به دوستم اعتماد داشتم و فکر می کردم چنین آدمی باید دوستی داشته باشد که خیلی شبیه خودش باشد، و اینکه بیخودی رابط بین من و فردی غریبه نمی شود. اما چیزی مانع من شد تا این به اصطلاح محبت از راه دور را پاسخ دهم. فقط از دوستم تشکر کردم و در پاسخ برای آن فرد چیزی ننوشتم. 

بعدها همان شد که شد. و الآن با پیدا کردن این دست نوشته ها، تصمیم دارم بیندازمشان دور. بدون هیچ یاد و یادبودی.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   چند وقت پیش که کشو جان را مرتب می کردم و سر ذوق آمده بودم، می خواستم بلافاصله مشاهدات و دستاوردهایم را ته همان مطلب اضافه کنم، ولی نشد. چون طبق معمول، چیزهایی پیدا کردم که ساعت ها مشغولم کردند و دیگر چیزی برای نوشتن نمانده بود.

   مهم ترینشان چند نامه از دوستانم بود که طی آخرین سال های استفاده از سیستم کاغذ و قلم و ادارۀ پست برای نامه نگاری، به دستم رسیده بود و نگهشان داشته بودم. سال ها قبل هم تمام نامه های دوستانم را نگه می داشتم، کنار باقی گنجینه ام. اما طی یکی از جا به جایی های ماجراجویانه، اهل خانه از غیبت طولانی من استفاده کردند و فنگ شویی به راه انداختند و فکر کردند چون من چیزهایی را با خودم نبرده ام، پس نمی خواهمشان. همۀ آن چیزها در صندوقی آهنی بود که مانند مادر موسی به نیل سپردندش! البته چندان ناراحت نیستم. همان سال ها کلی خوانده بودمشان و اگرچه کلماتشان یادم نیست، چیزی مثل انرژی از آن ها در فضای حافظه ام باقی مانده که خوشایند است.

   نامه هایی که در کشو پیدا کردم با آن ها که از دست داده بودم متفاوت اند؛ از لحاظ فرستنده، دورۀ نامه نگاری، مطالب، ...

    همیشه خاطرم بود چندتایی نامه از آن روزگار باید توی کشو باشد ولی حقیقتش بیش از 3-4 تا را انتظار نداشتم. ولی دیدم تقریباً خیلی اند، خیلی. همان لحظه نشستم به خواندنشان. قدری از خودِ گذشته ام یادم بیاید. ما سه دوست خاص با ارتباط سافیستیکیتدی!

   کلی چیزهای جورواجور هم پیدا کردم؛ از لیست خرید کتاب های نمایشگاهی سال های مختلف گرفته تا تقویم های کوچک و ... بعضی ها را یک راست انداختم توی نایلونی که تا نیمه پر شده از آشغال و چیزهای تاریخ مصرف گذشته. بخشی را نگه داشته ام تا اول یه عکس یادگاری ازشان بگیرم بعد راهی زباله دانشان کنم و بعضی ها را باید چیزهایی از رویشان یادداشت کرد و یا شاید هم نگه داشت، هنوز.

  کارت پستال های قدیمی که خودم خریده بودم یا از طرف دوستان بوده، کلی برچسب و استیکر، کلی چوق الف و ........ وسط کار هم به هوای آوردن دستمال نمدار پا شدم و در مسیر بازگشت چایی برای خودم دم کردم و اینجا نشستم چیزهایی تایپ کردم و ... برای همین ماجرای کشو جان نیمه کاره ماند.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ۸:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای دوست داشتنی ترین روانی دنیا! هـــــــــــــــــــــاوووووووووووسسسسسسسسسس!!!

_ از دکتر پارک خیلی خوشم میاد. حرف زدنش، مکث ها و حالت چشماش، وقتی می شینه قدری قوز می کنه، بعضی وقتا احساساتش با گشاد شدن پره های بینی ش مشخص می شه. رک بودنش و باهوش بودنش، ....... خیلی چیزاش خوبه. دکتر پارک منو یاد کسی می ندازه، هنوز یادم نیومده چه کسی، مطمئن نیستم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«مادرم جوری واکنش نشان داد انگار او را شلاق زده ام. مقصودم مشخص بود ولی سلاحی که به کار برده بودم عجیب و ناشایست بود. فردا از وضعیت اتاقم متوجه شدم که همه جا را به دنبال مواد زیرورو کرده. لباس هایم که همیشه به نظم و ترتیبشان مباهات می کردم حالا بدون توجه به رنگ و نوعشان در کشوها چپانده شده بودند. بوی سیگار می آمد و روی میز حلقه های لیوان قهوه بود. مادرم پیش از این بارها مشمول بخشش من شده بود ولی گند زدن به کشوهای این جانب برابر بود با بدل کردن دوست به دشمنی قسم خورده. پَری به ته خودکارم چسباندم و برایش نامه نوشتم: ...» ص87

 

مادربزرگت رو از اینجا ببَر! کتاب خیلی خوبی بود، فوق العاده! خیلی دوستش داشتم! جایی خواندم بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم بهتر است، ولی به نظر من مادربزرگت... بهتر بود! البته اولی را هنوز کامل نخواندم؛ در همان حدی که پیش رفتم مقایسه شان می کنم که منصفانه باشد. شاید فردا بتوانم دوباره این کتاب را پیدا کنم و ادامه ش بدهم و نظر منصفانه تری داشته باشم.

   اسم کتاب را، طبق معمول بیشتر مجموعه های داستان کوتاه، از روی یکی از داستان های مجموعه انتخاب کرده اند. داستان خوبی است، اما فکر می کنم بیشتر برای جذاب جلوه دادن کتاب این اسم را روی جلد گذاشته اند؛ که الحق هم مؤثر است! خودِ من از دو سال پیش دوست داشته م این کتاب را بخوانم و حتی داشته باشم! اما بهترین داستان مجموعه از دید من، سیارۀ میمون ها بود. عاشقش شدم! آن قدر که دارم دوباره می خوانمش! و کل کتاب را با فاصلۀ اندکی می خواهم دوباره بخوانم؛ و سال بعد هم احتمالاً آن را خواهم خواند! داستان هایش طوری اند که جا دارد این کار را بکنم.

   تا اینجا داستان های سداریس از زندگی خودش، خانواده، دوستان و تجربه های جورواجورش برآمده اند. داستان ها خوب تعریف شده اند و وقتی کلمه ها را می خواندم، دنیایی از آدم ها و اشیا و احساس های گوناگون از کتاب بیرون می ریختند. به اندازه ای که کلمه دارد، پربار است. خواندن اینطور داستان ها دوست دارم، به همین دلیل هم هست که دلم می خواهد بیش از یک بار بخوانمشان. چون انگار در خوانش اول همۀ این چیزها که از کتاب بیرون آمده اند، برایم به اندازۀ حضورشان پررنگ نشده اند.

   سداریس خودش را نوشته است. درست اولین داستان از هر دو مجموعۀ بالا (داستان های طاعون تیک و بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم) تأثیر دیگری روی من داشتند. این دو داستان و نگاه کردن به چهرۀ سداریس مرا قدری عصبی می کند. یادم می آید در ک.دکی تا سرحد تیک داشتن پیش می رفتم، فقط برای تقلید از دیگران، یا فکر کردن زیادی به حرکتی که در اثر تکرار به تیک تبدیل می شود. بعد با جنونی وسواسی جلوی خودم را می گرفتم که تکرارشان نکنم، بهشان فکر نکنم، حتی یک بار هم انجامشان ندهم. دوستی داشتم که تیک داشت. از همان کودکی حرکت خاصی می کرد. بعدتر که دیدمش باز هم تیک داشت. این دفعه حرکتش متفاوت بود. و من باز هم به او فکر می کردم. اینکه چرا کاری برایش نکردند. چرا حرکتش تغییر کرده. باز هم می رفتم سمت تقلید و ... حتی اگر برایم تعریف می کردند فلانی چنان تیکی دارد، در خلوت ادایش را در می آوردم و عجیب اینکه ماهیچه های بدنم خیلی سریع همراهی می کردند. و من می ترسیدم از این آمادگی و همراهی.

   از پیدا کردن تصویر سداریس در اینترنت پشیمان شدم. فکر می کنم مجموع داستان ها و حالت چهره اش خبر از چیزی می دهد که نمی خواهم بدون داشتن راهکار مناسب یا قدرت کافی برای مواجه شدن با آن درگیرش شوم.

   داستان هایش خیلی خوب است، خواندنی و قابل تأمل. هرچه باشد به خواندنشان می ارزد.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی اوقات برای حفظ اعتدال بد نیست مردم بعضی از کارهایی را که دوست ندارند انجام بدهند. ص85

___آنی در اونلی

***

_ جلد چهارم آتش، بدون دود را که شروع کردم حقیقت بزرگی بعد از سال ها برایم مکشوف شد! بر اساس آنچه در کتاب فروشی/خانه ها دیده بودم، تمام این سال ها خاطرۀ دوران کودکی ام را اینطور ساخته بودم (شاید هم اصلاح کرده بودم_ دارم کم کم مشکوک می شوم!) که من هر 7 جلد را رؤیت کرده بودم. در حالی که آن روزگار، فقط سه جلد آن چاپ شده بود!

داستان هم طوری است که به راحتی می شود با همان سه جلد تمامش کرد. اما از جلد 4 به بعد ماجرا ادامه پیدا کرده و اوایل دهۀ 70 هم چاپ شده. جدیدترین چاپ کتاب هم دیگر 7تایی نیست، دوتاست؛ سه جلد اول در یک مجلد و چهارتای دیگر در مجلدی دیگر. با طرح جلد قرمز رنگ و تصویر کوچکی از بانویی ترکمن بر پشت جلد که آدم را یاد سولماز می اندازد، و باقی زنان مهم داستان.

* [این هم روی جلدش!] خیلی دوست داشتنی است! این را یادم رفته بود.

__ و از همان جلد 4 هم خواندنش قدری برایم سخت شد. به میانۀ جلد 5 رسیدم، دیدم نمی توانم ادامه دهم! فقط می خواهم این صد صفحۀ باقی مانده را تمام کنم و شاید تا مدت ها سراغ دو جلد دیگر نروم. ولی حتماً آن ها را هم خواهم خواند.

ته جلد سوم، دوست داشتم بیشتر درمورد صحرا و مردمش بخوانم. برای همین از جلد 4 استقبال کردم. اما دیگر خیلی دچار حرف ها و نظریه های سیاسی و حتی عرفانی شده. این بخش ها را تند تند می خوانم؛ حتی شده از روی کلمه ها و جمله ها و پاراگراف ها می پرم. من در این موراد نظریه های خودم را دارم و نمی خواهم عرفان و سیاست و .. یاد بگیرم. داستان می خواهم، داستانی قوی.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ فکر کنم خیارهایی رو که توی این قوطی کرم جدیدم ریختن از بوته ای کندن که از خیارهاش خوشم نمیاد!

بوی خوبی ندارن :/

شایدم از بوتۀ گیاهی که فقط نزدیک یه بوتۀ خیار بوده و کمی از عطر خیارها رو گرفته، اما خودش برگ ها و ساقه هایی ضخیم و پررنگ داره.. هروقت بوی این کرم می خوره به مشامم، همچین تصوری از گیاهه تو ذهنم میاد. لطافت خیار رو نداره. حتی طراوت تلخی ته خیار رو.

__ هاوس شیطااانِ مجسمه!! انقد ازش خوشم میاد بدون توپ و تانک و فقط با زبونش به اهداف شوم و پلیدش می رسه! خیلی هم خوب کاری می کنه! تنها شیطان صفت تقریباً-کامل-مورد-تأیید منه در این سال ها.

الآن فصل هشتمم. می ترسم که داره تموم میشه، می ترسم که آخرش چی میشه. شاید برای همینه که کند می بینم. شاید برای همین بیش از دو هفته پیش یه اپیسود دیدم و الآن یکی دیگه. انقدر فاصله شد که چند دقیقه طول کشید تا باهاش ارتباط برقرار کردم. مخصوصاً که توی فصل 8 خیلی چیزا عوض شده، و خیلی آدم ها.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ANNE:Did you ever go courting, Matthew

?

MATTHEW: Well, I don't knows if I have

ANNE: Never, ever, ever? [he shakes his head no] Why ever not

?

MATTHEW: Well, I couldn't do it without talking to a girl

ANNE: Well, I'm sure there were many broken hearts as a result

http://greengables-1.tripod.com/script/1part5.html



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/۱۳ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

     آن سال های دور که کتاب بیگانه ای در دهکده را می خواندم، بخش مربوط به دخالت شیطان در اوضاع دهکده و تغییر شخصیت ستاره شناس و کشیش آدولف را نمی فهمیدم. به نظرم وهم انگیز و عجیب می آمد.

 هیچ وقت هم یادم نیامد انتهای داستان چه بود. حتی در خاطرم نمانده آن را تا آخر خواندم یا نه. اما بی انصافی بود که فصل آخر تنها نصف صفحه باشد. اینکه خواننده و راوی در بهت فرو بروند خیلی خوب بود، ولی کاش قوی تر تمام می شد.

 بیشتر از هر چیزی، در این کتاب، از این صحبت ها خوشم آمد:

فیلیپ تراوم* اعمال انسان ها را در زندگی و سرنوشتشان به بازی دومینو تشبیه می کند و اعتقاد دارد زندگی انسان ها از حلقه هایی به هم پیوسته تشکیل شده (سلسلۀ علل).

مِن باب مثال، اگر کریستف کلمب در هر زمانی_ مثلاً در کودکی_ از روی ناچیزترین حلقۀ سلسلۀ اعمال خود که نخستین عمل کودکی اش آن را معین ساخته بود می جهید، این جهش مابقی زندگی اش را تماماً تغییر می داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می شد و در یک دهکدۀ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می رفت و قارۀ امریکا تا دو قرن بعد کشف نمی شد. .. من هزاران هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده ام و فقط در یکی از آن هاست که واقعۀ کشف امریکا پیش می آید. شما مردم گمان نمی برید که همۀ اعمالتان به یک اندازه مهمّند و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازۀ اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است... ص 95

 یادم هست در دوره ای از زندگی به این سلسله علل فکر می کردم و مجموع این ها با مسئلۀ جبر و اختیار نتایج جالبی برایم داشتند!

*اسمی که بچه ها برای شیطان انتخاب کردند و به باقی اهالی دهکده اینطور معرفی اش می کردند.

_بیگانه ای در دهکده، مارک تواین، ترجمۀ نجف دریابندری، امیرکبیر



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/۱۳ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت یکی از کتاب هایش را می خوانم یا بخشی از فیلم ها را می بینم، یاد اولین روزهای آشنایی م با او می افتم.

1. رؤیای سبز! دخترک رؤیاباف! پرحرف و کم توجه و چر از خیال های عجیب و غریب! همۀ این چیزها به نظر من تا آن روز عجیب و نامتعارف بودند. دختر پر حرف دیده بودم، خیالباف و کم توجه هم که خودم بودم، ولی اینکه از تلویزیون خودمان چنین چیزی پخش شود بیشتر برایم سنّت شکنی محسوب می شد. تا آن زمان همۀ آدم های فیلم و سریال ها باید الگوی خوب و کاملی می بودند و هیچ یک شبیه این موجود موقرمز نبودند!

2. مجموعۀ کوتاه آن شرلی دومین مجموعه از ساخته های کوین سالیوان بود که برای ما پخش می شد. پیش از آن خاطرۀ خوب و فراموش نشدنی قصه های جزیره و سارا استنلی، نسخۀ قابل تحمل و حتی ستودنی آن شرلی، را داشتیم و من، بیش از هرچیزی خودِ پرنس ادوارد زیبا را می پرستیدم با آن فانوس دریایی که مثل شوالیه ای درونگرا لب ساحل ایستاده بود و منظره هایی که هر گوشه اش زیبایی خاص خود را داشت و در هر فصلی به رنگی در می آمد.

3. اوایل خیلی سخت با آن کنار می آمدم. آن همه پرحرفی و حرف های نا به جا و عجول بودن و ... را نمی توانستم یک جا تحمل کنم. فقط خود مگان فالوز و عکس العمل های ماریلا و متیو و ریچل مرا قانع می کردند که مجموعه را ببینم، از طرفی هم نمی توانستم سیر داستان را به این راحتی ها بی خیال شوم. پرنس ادوارد هم که همیشۀ خدا تیر خلاص بود!

4. الآن که مجموعه را با صدای اصلی اش می بینم، فکر می کنم چقدر آن شرلی قابل تحمل تر است! مریم شیرزاد دوبلور فوق العاده ای است و صدای بسیار زیبایی دارد اما ترکیب این زیبایی بی مثال با پرحرفی ها و خیال بافی های آن برای من قابل تحمل نیست! ماجرا خیلی مبالغه آمیز می شود و اغراق خود سالیوان نسبت به کتاب داستان را تحت الشعاع قرار می دهد!

5. این بخش ماجرا کمی پیچیده و شخصی می شود؛ بیش از یک سال پیش فهمیدم آن شرلی دقیقاً تیپ شخصیتی (روانشناختی) خودم را دارد. برای همین قسمتی از من دوستش دارد و قسمتی از من می راندش. من از خیلی وقت پیش در کار راندن بعضی خصوصیات شخصیتی م بوده م و با آدم هایی که آن بخش های من را دارند شاخ به شاخ می شوم. مسئله این است که من هم پرحرف هستم اما دست کم 70% حرف هایم را با خودم در میان می گذارم. ماریلا حریف آن نشد ولی ماریلای درون من خوب مرا کنترل کرد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

MARILLA:What ever made you say that you took it and lost it

?

ANNE: You said you'd keep me in my room until I confessed. I just thought up a good confession and made it as interesting as I could

MARILLA: But it was still a lie

ANNE: You wouldn't believe the truth

http://greengables-1.tripod.com/script/1part3.html



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مرتبط با زندگی دوگانه و .. که اشاره کردم، اولین بار که کتاب شیطان و دوشیزه پریم (کوئلیو) را می خوندم، به طرز عجیبی هوس کردم توی کافه یا هتل کوچکی در شهری کوچک، ترجیحاً اروپایی، کار کنم و غروب ها و آخر شب ها بنشینم کنار مهمان ها و مسافرهای جورواجور و به حکایت هاشان گوش بدهم ... این خواسته با خواسته ها و مسیر آن روزهام نمی خواند، اما خیلی به دلم نشست. از دهکدۀ محل زندگی دوشیزه پریم خوشم آمده بود و فضای آنجا برایم تجسم می شد.

چند ماه پیش شیرجه زدم سمت این کتاب تا برای بار دوم بخوانمش. 100 صفحه خواندم و رهایش کردم، فضا و آرزوی دیرین آمده بود توی ذهنم و اتفاقاً به حال و هوا و شرایط آن روزهام خیلی نزدیک تر بود! نه از جهت اسباب و وسایل و مهیا بودن محیط و شرایط، بلکه از جهت خواسته های قلبی م و نقشه هام برای زندگی.

الآن هرچه فکر می کنم، حال و هوای دوشیزه پریمی آن روزها را به خاطر نمی آورم، شاید تبدیل شده به شکل دیگری که این روزها آن را بلوبری نایتز می خوانم. شاید سال های بعد که چشمم به این نوشته ها بیفتد اسم دیگری پیدا کرده باشد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک سری آرزوها و خیال های بچگی که گاهی می بافتیم و بعدش به خل خلی بودنشان می خندیدیم، امروز خیلی راحت و عادی به نظر می رسند؛ خیلی هاشان به واقعیت تبدیل شده اند و جزئی از زندگی روزمره حتی.

پس این خیال خل خلی را هم اینجا ثبت می کنم، باشد که به زودی واقعی شود: کاش می شد بوها را هم به اشتراک گذاشت. مثل همین بوی گیاهی که امروز خریدم و قرار است دمنوش شود و اسمش آن قدر بالهجه و سخت بود که توی گوشم هم به درستی هضم و جذب نشد چه رسد به اینکه بنویسمش یا حفظش کنم و .. باید قدری از آن را با خودم اینور آنور ببرم، به اهل فن نشان بدهم و اسمش را و کاربرد دقیقش را بپرسم.

برای من چنان بویی دارد که دوست دارم خودم را درش غرق کنم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک دفعه یادم افتاد چقدر از زندگی دوگانه خوشم می آید؛ زمانی دوست داشتم نیمی از سال را جایی باشم، با شرایط تعریف شده ای برای زندگی، و نیم دیگر سال را جایی دیگر و با شرایطی دیگر. بلاگری بود/ شاید هنوز هم باشد_ من مدتهاست نوشته هایش را دنبال نکرده ام_ نوع کار و زندگی اش همان دنیای ایده آل آن سال های من بود.

   آخرین زندگی دوگانه ای که دوست داشته م، ترکیبی بوده. اینکه نیمی از سال مثل Lizy فیلم بلوبری در سفر باشم و از کنار آدم های گوناگون رد شوم، و نیم دیگر سال مثل Jeremy در گوشه ای از کافه م در گوشه ای تعریف شده و ثابت از این دنیا، سرم به کار خودم باشم و آدم های گوناگون از کنارم بگذرند و من شیشه ای بزرگ داشته باشم برای جمع کردن کلیدهایی که جا می گذارند، و داستان هایشان را برای مدتی در جایی حبس کنم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

برای امروزم کلی برنامه چیده ام؛ بیشترشان اجباری است، مثل تمیزکاری بعد از طوفانی که کلی گردوغبار به حلق و چشمانمان فرو داد. آن همه غرغر رعد و برق و کولی بازی و فقط همین قدر باران؟؟! خسته نباشد!

   این میان قرار است اگر فرصت شود لذت شیرینی نصیب خودم بکنم که لازمه اش زودتر تمام کردن بخشی از کارهای برنامه م است.

   *می خواستم درمورد تصویر دُن کیشوت بنویسم که بین  خرت و پرت ها و گنج های کشوم یافتم دوهفتۀ پیش، ولی شاید اول اسکن کنمش تا بتوانم اینجا بگذارمش، بعد بنویسم. شاید هم باوجود خود عکس نیاز چندانی به نوشتن چیزی نباشد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٠ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   کتابی هست به اسم [فرهنگ طیفی]* که تا حدود یک سال پیش از وجود چنین چیزی در دنیا بی خبر بودم. به طور خلاصه این که برای هر واژه برابرهای مناسبی دارد و به درد نویسنده ها، مترجمان و ... می خورد. توی کارهای اخیرم چندبار پیش آمد که بهش مراجعه کردم و هربار یادم آمد باید جایی ثبت کنم که بابت معرفی و توصیه به استفاده از آن از استادمان تشکر کنم.

*فرهنگ طیفی، اثر جمشید فراروی، نشر هرمس.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٩ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من عاشق Ebru Gündeş م، بانوی خوانندۀ ترک.

فکر کنم اولین بار توی کلیپی دیدمش که آهنگ Sen sizim را می خواند. کت دامن جذب طوسی داشت با موهای کوتاه به بیرون سشوار شده (از آن مدل هایی که عاشقشان هستم). لبخند زیبا، چشمان براق و ... همه چیزش سرجا و در عین زیبایی!

کلاً من از چهرۀ بعضی خانوم های مشهور و نامشهور این جهان فانی دوست داشتنی خوشم می آید، به شدت؛ آن قدر که آرزو دارم اگر بار دیگر دنیا آمدم شبیه یکی از آن ها بشوم. Ebru هم یکی از آن هاست.

یک بار آرزو کردم کاش این خانوم عروس ایرانی ها می شد! آن قدر دوستش داشتم که دلم میخواست اینطوری به من نزدیک تر بشود! و شد. بعد از 2-3 ازدواج در مملکت خودش، چند سال پیش با آن آقا ازدواج کرد که طفلک اشکش هم در آمد. حالا دختری دارد که به احتمال زیاد_ بنا به قوانین ژنتیکی این دنیا_ بیشتر به پدرش شباهت خواهد داشت.

این سال ها Ebru ی نازنین من کم پیدا بود. ولی چند ماه پیش دیدم دوباره برگشته. با همان چهرۀ و اندام جذاب و البته به روز شده.

از خدا خیلی متشکرم که گاهی ژن ها را چنان کنار هم قرار می دهد که آدم با کمال میل خودش را در دریای ژرف زیبایی طرف غرق کند.

*این عکس قدیمی اش را خیلی دوست دارم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٩ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تمام شد! 

اکنون دیگر قطره ای از آن عصاره ی سیه فام روسیاه باقی نمانده است. ولی دردی از تو دوا نشد. 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ با این حال و اوضاع که نمی توانم تکان بخورم کارهای عادی م را انجام بدهم، یکی از بهترین کارها برای من دیدن سری آن شرلی است که هفتۀ پیش کلش را جمع کردم. خیلی هم قشنگ و شیرین! مجوز هم دارم چند لیوان نوشیدنی گرررم بخورم، با فاصله.

   اوه همۀ کائنات! من شوکولات ندارمممم! دیروز یادم رفت بخرم. الان انقدر بهم برخورده که حاضرم با همین حال_ که نیمه خوب شده دیگر_ شال و مانتو کنم و بروم سر کوچه چیزی برای خودم بخرم. بروم؟ همین الان؟ وسط این پست! فکر کنم بروم!

بله! رفتم، گرفتم، آمدم!

یاد Elias* افتادم : Vini, Vidi, Vici !

__ دیروز بیگانه ای در دهکده را دست گرفتم و آخر شب حدود نصفش را خواندم. از گذشته چیزهایی یادم آمد مخصوصاً ماجرای مربوط به آن گربه و تأثیر شیطان بر احوالات آدم ها و ... کتاب نازکی است که آدم واقعاً دوست دارد یک نفس آن را بخواند.

دقعۀ اول که بهش اشاره کرده بودم، آن را دانلود کردم ولی طاقت نیاوردم و 1-2 هفته بعد توانستم کاغذی آن را پیدا کنم. البته مثل نسخۀ دوران بچگی م کاهی (و احتمالاً جیبی) نیست ولی کتاب است!

* شخصیتی در سریال Person of interest که این جمله را می گوید. گویا جمله ای از سزار است که بعد از فتح رم به زبان آورد، به معنی : آمدم، دیدم و فتح کردم!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک دفعه یادم افتاد ارتباط خاص آن دوست مذکور با ناتور دشت چه بوده!

بعد که کتاب را خواندم، فهمیدم خود او هم در چشم من شخصیتی شبیه هولدن کالفیلد داشته. البته منهای طنز تلخ هولدن که گاه به حد مرگ آدم را می خنداند! آن بخش شخصیتش که از زاویه ای، یک پله بالاتر از بقیه بود و رویۀ دیگری از همه چیز در اطرافش می دید. نمی خواهم بگویم خیلی آدم جامع الاطرافی بود و دید گسترده ای داشت، مثل هولدن و بقیۀ ما یک آدم معمولی بود اما دوست داشت زندگی در اطرافش به سبک خودش جریان داشته باشد و این خواست خودش بسیار با آنچه در واقعیت در جریان بود، فرق داشت. برای همین مثل هولدن گاهی اذیت می شد و شاکی. در حد خودش، در زمینۀ تحصیلی مان پیشرو بود و برای همین دوست نداشت واحدهای ادبیات کلاسیک را بخواند. حتی مثنوی خواندن و مولانا که آن قدر شیفته دارد هم او را اقناع نمی کرد. بیشتر وقتش را با خلوت کردن با آثار بزرگان ادبیات و به خصوص شعر معاصر می گذراند و البته دست گرمی در نوشتن هم داشت.

دوست خوبی بود و با من خیلی فروتن و مهربان بود و در عین حال شخصیت خودش را هم حفظ می کرد. اما همین جابه جا شدن های مکرر من، سوای آن هیجان که احساس می کنی روی عرشۀ کشتی داستان های ژول ورن ایستاده ای و در آستانۀ فتح ناشناخته ها هستی، این بدی را داشته که در هر شهر و ولایتی، کسی یا کسانی را پشت سر بگذارم. او هم دوست گرامی ای بود که در پس پرده ای از کلمات کمرنگ و ناپیدا شد.

* دقیقاً بهار سال بعد، برای بار سوم در آن سال به نمایشگاه کتاب رفته بودم تا ته ماندۀ لیست آن سال را تهیه کنم و دلی از عزا دربیاورم. عصر بود و من در محوطۀ سبز و بین شلوغی با قدم های بلند راه می رفتم که میخکوب شدم. همین دوست عزیز با چهرۀ آشنای دیگری (همکلاسی اش) و یکی دیگر که نمی شناختم و یکی از همکلاسی های خودم به نمایشگاه آمده بودند. همکلاسی من این اقبال را داشت که به علت گرایش های سلیقه ای مطالعه ای و البته حسن بزرگ همشهری بودن، با این دوستم همراه تر باشد. دیدار خوبی بود. روحم سرشار شد. عکسی گرفتیم و دیگر بعد از آن خبر و اثری پیدا نشد.

این وسط نخ محکم ناپیدایی بود که ما را به هم وصل می کرد و خدا را شکر، آن قدر حواسمان جمع بود از مزایای آن استفاده کنیم. ولی بعد از دوران تحصیل، چیزهای دیگری مانع شدند که هرچه فکر می کنم منطقی و البته قدری پیچیده به نظر می رسند. یکی ش همین فاصله. جوری که حتی با تلفن و دیدار گاه به گاه هم حل نشود.

بقیه اش هم بماند. این مطلب بیش از حد خودش طولانی شد!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت جایی می خوانم/ می شنوم که ما در مقابل خارجی ها بسیار مهمان نواز بوده ایم و .. مثلاً همین خانوادۀ گردشگر آلمانی(؟) که قرار بود چند روز در ایران بمانند و مدارکشان را گم کردند و شش ماه مهمانِ نوازش ایرانی ها بودند، این سؤال برایم پیش می آید که ما فقط در مقابل خارجی ها (به ویژه اروپایی ها و آن ور تری ها) مهمان نواز هستیم یا در مقابل هموطنانمان هم؟

مثلاً اگر بیماری از شهرستان برود تهران و لازم باشد چند روز در این شهر بماند تا نوبت دکتر و ... گیرش بیاید_ بعضی ها جلو در بیمارستان یا در راهروهای آن می خوابند_ چه؟

من خودم از این کارها نکرده ام و نمی کنم. حالا نه از روی بدجنسی. کلاً این مدلی م. به کسی هم کار ندارم. ولی دست خودم نیست، هروقت این خارجی ها می گویند ایرانی ها مهمان نوازند، یاد خودمان می افتم. اگر آن ها مهمانند، خودمان برای خودمان چه هستیم؟ چرا؟

و به خودم جواب هایی می دهم.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Abe: تا حالا تو تصادف قطار نمرده بودی، نه؟

دکتر: نه، بار اولم بود.

Abe: پس باید جشن بگیریم. چون تجربۀ جدیدی داشتی. مگه هدف زندگی همین نیست (داشتن تجربه های جدید)؟

Forever s1, e1



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ وقتی تصمیم به پیاده روی داشته باشی و یکی از کتاب فروشی های محبوب سرراه باشد_ با همۀ کمبودهایش_ سرت را می ندازی پایین و دست کم نیم ساعت بین قفسه ها می چرخی و عنوان های قدیمی و جدید را زیر و رو می کنی.

__ با هر سر زدن به کتاب فروشی، دلم بیشتر برای کتاب خواندن تنگ می شود؛ دیگر اینطور باوقفه کتاب خواندن بهم نمی چسبد و دلم کتابی می خواهد که نتوانم پایین بگذارمش و فقط به صرف خواندنش نباشد که بخوانمش.

   الآن خواندن ادامۀ آتش، بدون دود دیگر مثل اول ها، بهم نمی چسبد. کتاب یک طوری شده که فقط باید تمامش کنم. حتی شاید یک طوری که تا مدتی ادامه اش را نخوانم و دو جلد باقی مانده را بگذارم برای بعدتر.

___ خیلی وقت پیش، کتاب را به اعتبار اسم نویسنده اش انتخاب می کردم، حالا به اعتبار اسم مترجم! بس که مترجم زیاد شده و بس که هرروز از گوشه ای صدایی بلند می شود که فلان ترجمه ایراد دارد و ...

احساس می کنم اینطوری محدودتر می شوم!

البته بعضی مواقع باید شنیده ها و خوانده ها را کنار گذاشت و به بعضی نام ها اعتماد کرد، حتی شده به ناچار! ولی نکنید این کار را با ما، ای مترجم ها!

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدم سطحی نگری که گفتی گاهی اینجا رو می خونی و بی اجازه منو «دوست عزیز» خطاب کردی و نصیحت می کنی و درمورد فیلم و سریال دیدنم نظر دادی ...

نظر بیخودت راهی سطل آشغال شد!

شما زبل! همین تنگ نظریت برای یک دنیا کافیه!

لطفا دیگه اینجا رو نخون و نظر هم نذار!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/٦ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اعتراف می کنم شروع کردم به دیدن یه سریال  تخیلی به اسم Forever و هنوز یه اپیسود رو کامل ندیدم اما فکر کنم دوسش داشته باشم.

اینم از همون مواقعیه که حالم بده و باید یه کار متفاوت بکنم. اما خوبی ش اینه دچار محصولات بی فرهنگ نشدم!

توضیح: دکتر مورگان از 200 سال پیش تا حالا، هربار مرده دوباره زنده شده اونم توی آب و روم به دیوار بدون لباس!

توضیح 2: هنرپیشه ش [Ioan Gruffud] هست که مدت ها پیش سریال هورنبلوئر رو بازی می کرد و از تلویزیون خودمون پخش می شد و کلی مقبول ما بود. الآن جاافتاده تر و دوست داشتنی تر شده خب!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

smelly cat, smelly cat

what are they feeding you?

smelly cat, smelly cat

it's not your fault

موقعیت: وقتی چیزی می خوری که بعدش کلی به خودت غر می زنی بابت خوردنش!

این خمیر پیراشکی مزۀ کوفت می دهد! واقعاً احساس می کنم از یک مشت نان کپک زده و مقوا درست شده! 5 دقیقه از خوردنش گذشته بود که انگار محل اتصال مری به معده ام با چیزی مثل اسید رقیق نوازش می شد. نه دردی و نه سوزشی، فقط حس خورده شدگی آن ناحیه با اسید!

*یکی از آهنگ هایی که فیبی توی بار می خوانَد (فرندز).



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   ماجرای من و ناتور دشت جالب و سرخوشی آور و قدری هم عجیب است.

   اول بخش عجیبش را می گویم، چون دو جنبه دارد. یکی این که وقتی دوستم داشت درموردش حرف می زد، من مدام احساس می کردم چقدر این نام آشناست ولی در عین حال خاطرم نمی آمد کجا شنیدم یا خوانده ام آن را. مخصوصاً کلمۀ ناتور. همان لحظه از آن کلمه ها بود که انگار معنایش را می دانم ولی نمی توانم تعریفش کنم. بلافاصله بعد از ایام نمایشگاه کتاب آن سال، همدیگر را در سالن نازنینی دیدیم که آن ترم های آخر کلاس های گروهمان آنجا تشکیل می شد. می گفت دیگر برای خریدن ناتور دشت پول کم آورده بوده و من همان موقع ته ذهنم یادداشت کردم یکی از کتاب های آن ایام شیرین باید ناتور دشت باشد برای خواندن.

ته ته عجیب بودنش هم این بود که مبدأ ارتباط من با این کتاب بر می گردد به همین صحبت های آن روز با آن دوست که متأسفانه در پس غبار سالیان گم شد!

   بخش سرخوش آور:

این کتاب را در خلأ دلچسب انتظاری شیرین خواندم. روزگاری که مطمئن بودم  دوره اش بسیار کوتاه است و دیگر هیچ وقت مانند آن در زندگی م تکرار نمی شود! آسودنی میان دو تلاش عظیم! حتی دلتنگی ها و ترس هایم را فشرده کردم تا کمترین نأثیر را در استفاده ام از زمان بگذارند. پس، از تمام زمانم استفاده کردم. نمایشگاه کتاب آن سال را هم مثل سال پیشش، با دوتا از دوستان خوب رفته بودم و تقریباً دست پر برگشته بودیم. یک کاری کردیم و آن هم این که رمان ها و داستان هایی که قرار بود بخریم، بین خودمان تقسیم کردیم؛ برحسب سلیقه و علاقه. مثلاً من اسفار کاتبان را خریدم و م چراغ ها را... و س هم انگار گفته بودی لیلی. به همین ترتیب پیش رفتیم. در بازگشت هم این ها را می خواندیم و بین خودمان دست به دست می کردیم. بعضی کتاب ها هم بودند که هر سه می خریدیم. مثل مجموعه شعر شبانی که دست های خدا را می شست از هیوا مسیح.

از طرفی، تا توانستم قلمرو کتابخانۀ عمومی شهر را فتح کردم و چندین رمان خوب خواندم که شاید بیش از نیمی از حجم داستان ها از خاطرم رفته باشد! یکی از آن کتاب ها ناتور بود که خوشبختانه 1-2 بار دیگر خوانده شد و خیلی کمتر در محاق قرار گرفت.

و بخش جالبش بیشتر به خود محتوای کتاب بر می گردد. با وجود هیجان زیاد برای خواندنش، تقریباً هیچ تصوری از داستان نداشتم. مگر اینکه داستان درمورد فردی بزرگسال است نه نوجوان و اینکه فکر نمی کردم طنز آن وجه غالب داشته باشد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بابت اتفاق های فلان و بهمان که حالم گرفته باشد، متوسل می شوم به راه های نامعمول. دلم فیلم و کتاب های همیشگی را نمی خواهد چون تقریباً مطمئنم بیشتر آثار خوب و باارزش غمگین هستند و فضایی سنگین دارند.

دیدن/ خواندن بعضی فیلم/ کتاب های ناخوب  هم از همین حال و هوا حاصل می شود. این ها مثل دستمال هایی هستند که تویشان گریه می کنی و بعد می ندازی شان دور. با خودشان آثار ناراحتی و اندوه ودلتنگی را می برند و خودشان هم دم دست نیستند تا چیزی را که نمی خواهی، یادآوری کنند.

+پرکلاغی جان راست میگه؛ مثال باید زد:

چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم، یکی از فیلم هاییه که تازه دیدم و اینجا هم درموردش نوشتم، The lovers.

برای کتاب به سختی یادم میاد، چون کتاب ناخوب رو میشه به راحتی نیمه کاره رها کرد. .. نه، هرچی فکر می کنم واقعا یادم نمیاد!

یکی دیگه از فیلم ها هم Beautiful creatures هست که بازم قبلاً نوشتم درموردش. اما به خاطر همون موردی که اشاره کرده بودم، دوست دارم همین طوری نگهش داشته باشم.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ گاهی فکر می کنم چارلز دیکنز آدم های عجیبی خلق کرده. رمان هایش واقع گرا هستند اما انگار برای بعضی آدم هایش جا گذاشته تا از پوست به درون گوشت و خون و روح آن ها نفوذ کند. همیشه برایم عجیب بوده آن زندانی فراری که در مرداب ها دنبال له کردن صورت نارفیقش بوده، چطور نام پسرکی ساده و هراسان را در ذهن نگه می دارد تا زندگی اش را دگرگون کند!

توی فیلم (نسخۀ 2012)، مگویچ در زندان به پیپ می گوید «دختری داشتم که در کودکی از دست رفت.. تو را که کنار مرداب دیدم چهرۀ او برایم تداعی شد». همین یک جمله خیلی چیزها را روشن می کند.

__ رمان دیگر دیکنز که دلم می خواهد یک جوری وارد دنیایش شوم، Bleak House است که سال ها پیش سریالی، با ترجمۀ خانۀ قانون زده از تلویزیون خودمان، براساس آن پخش شد. فکر می کنم ابراهیم یونسی هم آن کتاب را ترجمه کرده باشد.

___ شاید یکی از شیرین ترین کارها این باشد یکی از این کتاب های دیکنزی را به زبان اصلی بخوانم، هرچند روزی یک صفحه، و با کلمات خود او شخصیت های مرموزش را کشف کنم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ درست میانۀ فیلم آرزوهای بزرگ هستم. چه خانم هاویشام نازنینی!

و آن زندانی که قیّم پیپ می شود؛ یادم رفته بود که ولدمورت نقشش را بازی کرده!

__ باز هم اینجا کلی مطلب پیش نویس جمع شده که باید سر و سامان بگیرند. چشمم به بعضی ها می افتد و دلم می خواهد همین الآن درموردشان بنویسم، اما حوصلۀ تایپ کردن ندارم.

___ چند نفر هم این روزها آمدند و رفتند و بوی عاقبت به خیری از اوضاعشان می آید. تا چه پیش آید و خودشان چه کنند!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٤ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ 2-3روز پیش دست هام حسابی می خاریدند. از آن خارش ها که می گویند انگار باید دوباره با دست هام کاری انجام بدهم.

از آن طرف هم دلم لیف جدید می خواست. آن مدلی که پارسال خریده بودم اصلاً بهم نچسبیده. من هم دست به کار شدم و با رنگی که فکر می کنم حضور آن در آن گوشۀ خاص لازم است، مدلی قدیمی را احیا کردم. البته دارم به این فکر می کنم رنگ های دیگری هم با آن ترکیب کنم.. نمی دانم چطور پیش می رود. ولی خار خار دست هایم خوابیده اند.

_ اوایل امسال هم بار دیگر، اما این بار مصمم تر، به خودم قول دادم که فقط عکس های هیجان انگیز از مدل های بافتنی_ به خصوص قلاب بافی_ جمع نکنم. بلکه هرچندوقت یکی از آن ها را که از پسشان بر می آیم، ببافم. حتی شده یک نمومۀ کوچ را. و در بین آن ها مدل هایی هستند، مدل هایی هستند که به معنای واقعی هوش از سرم می ربایند و دیوانه ام می کنند. امیدوارم یک روزی بالاخره از پس آن ها هم بربیایم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٤ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز همین جوری هی دلم می خواست Gurdian Of The Galaxy را ببینم. فرصت نشد. امروز دنبال فرصت می گشتم، حالا که وقتش رسیده دلم می خواهد Great Expectations را ببینم. همان که بلاتریکس و هاگرید خودمان در آن بازی می کنند.

حالا ببینم چه می شود!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

iFilm عربی اندکی پیش از عصر، سریال ولایت عشق پخش می کند. از خیلی چیزهای آن خوشم می آید. پریروز و امروز دیدم، دیروز یادم رفت، شاید فردا هم .. مشخص نیست. اما تماشا کردنش را دوست دارم. موزیکش و بعضی تصاویر تیتراژش، ریتم سریال و داستان پردازی و شخصیت ها، ... خیلی خوب هستند. این در حالی که است که سریال بیش از یک دهۀ پیش ساخته شده.

پیش از آن امام علی سریال محبوبم بود و الآن فکر می کنم امام علی پیشتاز ارائۀ دیدگاه متفاوتی بود، اما خودش گاهی دچار ریتم کند و شاعرانگی غیرضروری می شد. نیمۀ نخست معصومیت از دست رفته هم جایی این وسط ها قرار می گیرد، نیمۀ دومش را انگار جویده و باعجله ساخته اند. فکر کنم باید این علاقه مندی م به سریال های داخلی را با نامی مجزا (سریال های مذهبی) مشخص کنم.

غیر از این دسته، تک و توک چیزهایی به یادم می آیند؛ در صدر همه هزاردستان، بعدش روزی روزگاری، آرایشگاه زیبا،... فعلاً دیگر چیزی یادم نیست!

همین و تمام!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از صبح نمی تونم وبلاگ های بلاگفا رو باز کنم. نمی دونم serverش اشکال داره یا .. چی!

می خواستم بیام جواب اون پیامت رو بدم، فعلاً نمیشه.

به محض موفق شدن می نویسم برات ^_^



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی فصل 3 Friends تمام شد و باقی آن در دسترسم نبود، کم کم برای آن 6 نفر و ماجراهایشان دلتنگ شدم. برای اینکه ریچل و راس را سرزنش کنم و از فیبی و مانیکا خوشم بیاید و با شیطنت های چندلر و جویی بخندم.

از دیروز به خودم لطف کردم و دارم آرام آرام، مثل قبل، ادامه ش را جمع می کنم. امروز هم اپیسود اول را دیدم و حالم حسابی جا آمد.

تا قبل از Friends دیدن، از Reba و Dharma & Greg خیلی خوشم می آمد. الآن دیگر به Friends هم همان قدر فکر می کنم، شاید گاهی قدری بیشتر. با اینکه آن دوتای اولی باری من چیز دیگری هستند، در Friends چیزی وجود دارد که قوی تر و جذاب تر است.

پ ن: اُرسُلا خیلی خر است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

توی این اوضاع و احوال که اعصابمون شده فرنی و ژله و لرزونک، دیشب اپیسود آخر فصل 7 House رو دیدم.

امروز سعی می کردم بهش فکر نکنم. همیشه بهترین کار اینه آدم، دست کم، اپیسود اول فصل بعدی رو ببینه تا قدری خیالش راحت بشه. اما اگه سریال حرفه ای باشه، معمولاً اینطور نمی شه. برای همین امشب سر ساعتِ house، دو اپیسود با هم دیدم تا خیالم راحت شد.

1. از اون دختر دورگۀ کره ای- فیلیپینی که دستیار جدید هاوس شده خیلی خوشم اومد. مخصوصاً که Aquarian ئه.

2. دلم برای 13 تنگ شده!  و قدری هم Chase.

3. Forman خوب بود.

4. اون مرد هیکلیه جیرجیرکیه و اون شطرنج باز هم همینطور، خوب بودن.

5. خوشم اومد هاوس اون کار رو با اون یارو زورگیره کرد!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از پله ها که می آمدم بالا، روی بُرد آگهی ترحیم را دیدم. تاریخ مراسم و آدرس و .. بین اسامی بستگان، دو اسم نظرم را جلب کرد.

حدس زدم خانوم همسایه که دو شب پیش مرحوم شده، مادربزرگ یکی از دوستان سابق فیسبوکی باشد! برای آزمودن حدسم با زور و هزار اجی مجی وارد فیسبوک شدم. تصویر پروفایل و کاورش سیاه بود. حدسم درست بود.

فکر کن! ما و مادربزرگ ن همسایۀ دیوار به دیوار! چه دنیای کوچکی! البته من، آن روزها که با ن دوست بودم، فکر می کردم یک جایی در خیابانی او را خواهم دید و از دیدنش ابراز شادمانی خواهم کرد. بعدش دنیایمان قدری متفاوت شد و کمرنگ تر شدیم برای هم و ... از اول تا آخر هیچ برخورد خیلی خوب و خیلی بدی بین ما پیش نیامد. حتی الان به خاطر دوست نبودن با او یا آن دورۀ دوستی مان ناراحت و خوشحال نیستم. عین همان حکایت نه خانی آمده و نه خانی رفته.

یعنی ن چندبار از این راه پله ها بالا آمده تا مادربزرگ و پدربزرگش را ببیند؟ اصلاً آمده؟ هیچ وقت نشده به او بربخورم. یکی از آن خانم ها که شیون کنان دو شب پیش از راه پله آمدند بالا، مادر ن بود. شاید همانی که مدام می گفت «خاک بر سرم شد!» و خودش را بابت اتفاقی ساده و عادی سرزنش می کرد!

مثلاً اگر امروز عصر بروم به مجلس ختم، حتماً ن را از دور می بینم که گوشه ای نشسته و با شالی مشکی و شیک با اندوهش کنار می آید، یا مادرش را دلداری می دهد. شاید هم از نزدیک ببینمش. ولی من نمی روم، چون باید جای دیگری بروم و اگر هم آنجا بروم، احساس خوبی ندارم که من او را ببینم و بشناسم ولی او مرا نشناسد. مگر اینکه چشمانم را به روی او ببندم و فقط به خاطر همسایه مان بروم.

شاید اگرطی این چند ماه، روزی او را می دیدم، آن هم جایی بسیار نزدیک به حریم منزلمان، اولش بسیار شگفت زده می شدم. بعدش ممکن بود خودم را به او معرفی کنم. ولی با این اتفاق، انگار شکل و رنگ قضیه متفاوت شده. انگار کائنات می خواهد بگوید «چیزی که تو می خواهی*، اگر بخواهی اتفاق می افتد ولی ببین حالا که هیجانت فروکش کرده، آیا هنوز هم رخ دادنش را می طلبی یا نه».

بعد-نوشت: از کنار هم رد شدن هایی، مثل فیلم Amorres perros

*بگذریم از مواردی که باید در لحظۀ خاص و ناب خودشان رخ بدهند، وگرنه از دهان می افتند!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

And at home, by the fire, whenever you look up, there I shall be- and whenever I look up, there you shall be*

***

   فیلم خیییلی قشنگی بود، به خصوص با منظره های بسیار زیبا و نفس گیری که از طبیعت به نمایش می گذاشت. این یکی تصاویر طبیعتش از قبلی که دیدم هم بهتر و بیشتر بود. جالب اینجا بود که هنرپیشۀ نقش اول مرد این هم همانی بود که در [فیلم قبلی] بازی می کرد! و چه خوب هم بازی کرد در هر دو فیلم! مخصوصا اینجا که شخصیت بهتر و بیشتر ارائه شده بود.

  یکی از ماجراهای من و فیلم، این بوده که استادمان زمستان گذشته این داستان و فیلم را معرفی کرد. البته آن موقع هنوز نسخۀ 2015 آن عرضه نشده بود. فکر هم نکنم آن فیلم ساخته شده در سال 1967 را ببینم، مگر زمنش باشد آن هم برای رفع کنجاوی و مقایسه و .. چون گویا آن فیلم با نقل قول هایی از متن اصلی کتاب به پایان می رسد ولی این فیلم که جدیدتر است، حرف های دیگری دارد ( حرف هایی که عمدتاً با نگاه و حالت چهره بیان می شوند).

نام کتاب و فیلم ها Far from the madding crowd است که (گویا یکی از ترجمه هایش) به دور از مردم شوریده است. نام زیبایی دارد (به خصوص ترجمه) که آدم تمایل پیدا می کند آن را بخواند اما حجم کتاب کمی ترساننده است. طفلک توماس هاردی! به او جفا کرده ام که تاکنون کتابی از او نخوانده ام!

   چند روز پیش که تصمیم گرفتم فیلم را ببینم،نمی دانستم ترجمۀ نام این فیلم همانی است که در بالا نوشتم و .. اینکه دوست داشته ام آن را ببینم یا کتابش را بخوانم. فکر می کنم این نسخۀ جدید، نسخۀ بهتری از فیلم قدیمی تر باشد.

   موسیقی ابتدا و انتهای فیلم بدجور آشنا و زیبا بود برایم. ولی ذهنم اصلاً به هیچ کجا نمی رود. بیشتر از این تعجب می کنم که این فیلم ساختۀ 2015 است اما ذهن من عقب تر را نگاه می کند!

   Gabriel Oak_ چه نام زیبایی!_ نسخۀ بهتر و کامل تر آقای نایتلی داستان اِما است، به نظر من. فکر می کنم چون نویسندۀ این داستان_ برخلاف آن یکی_ مرد بوده، توانسته شخصیت مرد را کامل تر و پیچیده تر بپروراند. جاهایی از فیلم مدام به دخترکِ، به زعم خودش مستقل، غُر می زدم و از دستش عصبانی می شدم. این وسط هم دلم برای آقای بالدوود طفلک بینوا خیلی سوخت، مخصوصا با آن مجموعه ای که اواخر فیلم دیدم...

اسم دختر Bathsheba(بث شبا) است که ظاهراً نامی عبری و برگرفته از کتاب مقدس است. جستجوی ساده می گوید در کتاب مقدس، نام همسری اوریا اهل حیتی است که در جنگ کشته شد و این زن سپس به همسری حضرت داود در آمد (گویا حضرت سر این قضیه ماجراها داشته) و بعدتر حضرت سلیمان از او زاده می شود. خب از جهاتی آدم می تواند حتی تطابقی الکی بین صاحبان این اسم در کتاب مقدس و فیلم (کتاب توماس هاردی) پیدا کند. به خصوص اینکه ابتدای فیلم، دختر درمورد نامش جمله ای معماگونه می گوید و به سرعت هم از آن می گذرد.

   شاید بیش از همه، صحنۀ دیدار آقای بالدوود با گبریل باشد و صحبت های بالدوود و گریستنش و بغض کردن گبریل.

نهایتاً اینکه، می شود بیش از یک بار آن را تماشا کرد.

*از متن کتاب



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای نیــمـۀ تـیـــــر ِ نـود و چـــار،

دوسِت دارم نه کم، که بسیار!

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن