پیش-نوشت: ناخودآگاهم قصد دارد این را خطاب به نظریه پردازهای توصیه کن به «روی آوردن به جمع» بگوید.

بی صبرانه مشتاقم ببینم روزی رسیده که چیزهایی وارونه شده:

Iها(1) مدام به Eها(2) توصیه کنند: چه خبر است پدرجان؟؟ مدتی در خانه یا کنجی، به تنهایی بگذرانید، توی خودتان باشید، با خودتان خلوت کنید، از جمع کناره بگیرید، ...! وگرنه، از این همه در جمع بودن ها، احساس کسالت می کنید و «مُنجَمعی»(3) می شوید و ... این خوب نیست!


و ، Eهابا تعجب و بهت ناشی از درنیافتن مفهوم حرف طرف مقابل، مثل مسخ شده ها از طرفی به طرف دیگر نگاه می کنند و نه تحمل تنهایی را دارند و نه پاسخ مناسبی برای وضعیت دردست. 

ولی، بیش از آن، امیدوارم چنین وضعیتی پیش نیاید، مگر برای فانتزی؛ مثلاً به مدت چند روز یا چند ساعت، که آن ها هم بفهمند این توصیه های حکیمانۀ نا به جا چه مزه ای دارد!

از بچگی، طبق چیزهایی که می دیدم و می شنیدم، شروع کردم به نتیجه گیری که: تنها بودن بد است، آدمی که نمی تواند با همه جور آدم کنار بیاید و تحملشان کند حتماً مشکلی دارد، هرجا جمعی و شلوغی ای بود یا باید آنجا رفت یا مطب دکتر!

انگار سال ها بود که کائنات دست به یکی کرده بودند تا Iها را مشکل دار نشان دهند. و بدتر از آن، گویا همه مثل عقاب نشسته بودند و زل زده بودند به این جماعت تا بالاخره روزی، حتی شده یکی از آن ها، خودش را «درست» کند و وارد جمع شود. برای بقیه هم سری به تأسف تکان داده می شود و انگی و پچ پچه ای بسشان است.

هنوووز هم هر از گاهی، کسی پیدا می شود که واقعاً (به معنای عادی کلمه، نه توهین آمیز آن) «نمی فهمد» وقتی می خواهم تنها باشم، تنهایی بیرون بروم و فیلم ببینم و شاید حتی فقط با خودم حرف بزنم یعنی چه. این حق من است. مثل خودش که حق دارد با هرکه دوست دارد برود خرید و قاه قاه خنده سر بدهد و حتی بیشتر از آنکه حق داشته باشد من و افراد شبیه مرا درک نکند یا از ما ایراد بگیرد. حتی در گروه های مجازی، شده که بخواهم مدتی از پیام های «روزمره» و احوال پرسیدن های الکی و حضور و غیاب کردن های روزانه و اینکه اگر روزی مطلب نفرستی «نگرانت می شوند» (که چی؟ خودت را منفجر کرده باشی؟ خودت را می گیری؟...) از همۀ این ها دور باشم، خیلی راحت به خودشان اجازه بدهند با علامت سؤال بیایند طرفت: «چرا؟»

_بابا اصن دلم می خواااد!

خُب. از این دنیا هیچ چیز بعید نیست. همان طور که موج فمینیسم به راه افتاد و حتی، مثل بیشتر چیزهای دیگر، در آن زیاده روی هایی هم دیده شد و خیر و شر های خودش را داشت، همان طور که انقلاب صنعتی و تغییرات ثانیه ای تکنولوژیک و ... همۀ این ها پیش آمد، احتمال این هم هست روزی برسد که این چیزها هم وارونه شود. مطمئنم خیلی از Eها کارشان به جنون می کشد! دقیقاً به خاطر تفاوتشان با Iها!

اما بیشتر، امیدوارم آن روز نیاید. به جایش، روزی بیاید که آغاز فهمیدن همدیگر باشد و احترام گذاشتن به حریم ها و تفاوت های بی ضرر، آمادۀ کمک بودن، شنیدن و شنوا بودن، ... مثل همین جرقه هایی که زده شده و بعضی ها آگاهانه رفته اند دنبالش، یا مثل من اتفاقی و از سر اقبال، با آن مواجه شده اند و ناخنکی زده اند. یکی از این جرقه های خوب، تست خودشناسی [ میرز-بریگز ( MBTI ) ] است.

چیزی که به من کمک کرد در آستانۀ فلان و بهمان، خیلی چیزها را بهتر درک کنم و از همه مهم تر، بپذیرم. درست است که آدم ها I و E به دنیا نمی آیند (البته ژنتیک و دوران جنینی بی تأثیر نیست) اما ممکن است خیلی از کسانی که از  Iها توقع  Eبودن داشته باشند، خودشان در شکل گیری ان شخصیت نقشی اساسی داشته باشند.

...

از کسی که اینجا را نمی خواند و حق هایی بر گردن من دارد بی نهایت ممنونم. یکی ش بابت همین آزمون.

 

1. مخفف introversive: اصطلاح روانشناسی، درونگرا.

2. مخفف extroversive: اصطلاح روانشناسی، برونگرا.

3. این کلمه ساختگی است! بر وزن «منزوی» لطفاً  به کارش نبرید، چون نه زیبایی دارد و نه معنای درست.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۸/۳٠ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«تا به آدم ها نگاه نکنی وجود ندارند. نگاهت را که به سمتشان بگردانی پیدایشان میشود،مثل تلویزیون، و آنقدر در ذهن میمانند تا تصویر جدیدی آنها را از بین ببرد.

در مورد او هم همین طور، دیگران با نگاه کردنشان، او را مشخص، متمایز و معلوم می کردند و از حالت محو و نا مشخص در می آوردند.»

بودن
یرژی کاشینسکی

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۸/٢۸ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

توی انیمیشن Minions 2015 وقتی باب مینیون همین طوری کشکی بعد ماجرای اکسکلیبر به سلطنت می رسد، مردم با پلاکاردها و تی شرت ها و اسمایلی های زرد جمع می شوند پای آن ایوان معروف تا شاه انگلستان سخنرانی کند.

اولش که باب داد می زند:

King Bob!!!

و جمعیت با خوشحالی همراهی می کند. بعد حرف می زند، با شادی، جدیت، هیجان، جایی هم انگار شوخی می کند. وقتی به هیجان انگیزترین بخش سخنرانی اش می رسد، سکوت می کند و انتظار دارد مردم همراهی کنند؛ ابراز احساساتی، دست و هورایی، ... اما همه مات مانده اند؛ کسی زبان مینیونی نمی داند! باب که از جمعیت خیری نمی بیند، دوباره داد می زند: کینگ باااااااااااب!!!!!! و این بار جمعیت، با شادی و فریاد، همراهی می کنند.

این نکتۀ خنده دار، پتانسیلش را دارد که تبدیل به کنایه شود:

داری حرف می زنی و طرف نمی گیرد، به خصوص که نخواهد و گیرنده هایش خاموش باشد. اگر توضیح بخواهد، می شود بگویی: هیچی بابا! کیییینگگگ باااااب!!!!

* اگر هم در جمع روشنفکرنماها باشی می شود به جای کینگ باب بگویی: پادشاه به سلامت باشد! خیلی کیف دارد بعضی ها ته ذهنشان به زور دنبال جمله یا صحنۀ معروفی از اثر ادبی خاصی بگردند و چیزی پیدا نکنند!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/٢٦ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اولین بار گری اُلدمن رو توی فیلم حرفه ای (لئـون) دیدم. از لئون و ژان رنو بی نهایت خوشم اومده بود، ولی وقتی گری اُلدمن مواد می زد و دیوونه بازی درمیاورد، ناخواگاه می گفتم: عجب نقش منفی خوبی! نه!! می گفتم: چقدر این نقش منفی رو خوب بازی می کنه!

فقط اسمش و قیافه ش توی ذهنم موند و از صداش خاطره ای نداشتم. چند سال بعد، رفته بودیم منزل یکی از آشناهای هری پاتریست (اون موقع هنوز خودم هری پاتری نبودم و فقط فیلم هاش رو به خاطر فانتزی بودنشون، اگر فرصت می شد، می دیدم). دوست کوچولوم (الآن برای خودش خااانمی شده) فیلم جدید (فکر کنم محفل ققنوس بود) رو گذاشت و سیریوس بلَک رو نشونم داد و گفت: این پدرخوندۀ هریه. اون چیزی که من تو فیلم دیدم و تا سال ها تو ذهنم موند، مردی تروتمیز و خوش چهره و مهربون و آروم! بود که کت شلوار مشکی پوشیده بود و موهای مرتب و آراسته و کمی بلندش رو به یه طرف شونه کرده بود!

تو رو خدا ببینین حافظه چه تحریف هایی که نمی کنه!

بعدتر که فیلم رو دیدم، بی نهایت متعجب مونده بودم که چشمای من چطور اون ردای بلند نامرتب (شاید هم جاهایی ش بیدخورده بوده، باید از کریچر پرسید!) رو کت شلوار دیدم (آدم هوس می کنه بگه robe. بعید نیست حوله حمومش رو می پوشیده اصلاً). چطور موهای درهم وحشی سیریوس رو آراسته و به یه طرف شونه کرده دیدم... چطور ...

بخشی از این تحریف بزرگ بر می گرده به چیزی که خالد حسینی، خیلی قشنگ، توی کتاب بادبادک باز از زبان امیر نقل می کنه؛ اونجا که میگه تو بچگی فکر می کرده بابا چقدر درشت اندام و قوی و ... هست. بعدش هم ماجرای درافتادن بابا با خرس رو میگه و ...

این اصطلاح «پدرخونده» (مثل مادر، پدر، ..)، تو ناخودآگاه آدم، اجازه نمیده تصور دیگه ای درمورد والدین داشته باشیم. ممکنه گاهی تا جایی پیش بره که در واقعیت هم دخل و تصرف بکنه و خاطرات متفاوتی باقی بذاره.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٥ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از یه زمانی، یکی از فانتزیای خوشکلم این بوده که از روی بعضی آثار علی حاتمی، بخش دیالوگاش و مونولوگاش و کلاً لوگوس آثارش، بنویسم.

حالا یه بار یا چندبارش رو نمی تونم تعیین کنم، هرچی بیشتر بهتر، بلکه م تاااا حفظ شم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٥ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اگر خوشتان بیاید، با سرزدن به سایت [نماشا] از اجراهای گروه The Piano Guys لذت ببرید.

خودم، بیشتر از همه، [این اجرای Let it go  از انیمیشن frozen] را دوست دارم.

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٤ | ٦:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ابتدا سخت بود،

کنار آمدن با شرلوکی دیگر، فقط معما، عناصر آشنا، ... اما بیشتر همان واتسون مرا نگه داشت تا الآن که فصل اول رو به پایان است.

اما الآن دیگر خود شرلوک هم پتانسیل نگه داشتن مرا پای داستان هایش دارد؛ آن هیجانی که مانع آرام ایستادنش می شود، او را روی انگشتان پا به تاب خوردن و گاهی ارتعاش بقیۀ اندامش وا می دارد، حالت های چهره اش که گاه با ابروهای بالا نگه داشته شده و چشمان گشوده و لب هایی که به ادای آخرین صوت شکل گرفته و ثابت مانده، حرکت انگشت های بی اراده و عصبی وار اما دوست داشتنی، کل کل هایش با واتسون، ...

این هلمز، برخلاف شرلوک بی بی سی که خوددار است و در صدا و نگاهش خودبرتربینی موج می زند، چون به ضعف هایش آگاه است، فروتنی و پذیرشی واقع گرایانه دارد. البته من هردوشان را دوست دارم و این تفاوت به جا فقط باعث می شود یکی را به دیگری نفروشم.

و باید اضافه کنم سربازرس گرگسون (Idan Quinn) هم خیلی آقا و دوست داشتنی است



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٤ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نیمیم ز اسکاتلند، نیمیم ز غرناطه

نیمی ز پرنس ادوارد، نیمی ز مدیترانه

* مولانای درون



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٤ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

عشق جدید من:

برنامۀ نان پزی [پل هالیوود] شنبه ها ساعت هشت و نیم شب، بی بی سی

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۸/٢۳ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیشب نام این کتاب را شنیدم و با فهمیدن اینکه مترجمش چه کسی است، علاقه مند شدم آن را بخوانم. خود مترجم آن را [نمونه بارز و برجسته‌ای از ادبیات امریکای لاتین] بر می شمرد، "ضمن اینکه سبک ادبی رئالیسم‌جادویی در این کتاب به اوج رسیده است".

[و طبق این یادداشت] باید واقعاً خواندنی باشد!

_ همچین خوشم می آید در کتاب های جدیدچاپ تلاش می کنند به ضبط اصیل نام ها نزدیک تر شوند؛ ژوزۀ پرتغالی، خوسۀ اسپانیایی، .. دیگر کمتر نشانی از میگوئل های عجیب می بینیم!!

__ یک مورد عجیب:

یادم آمد میان سریال های کلمبیایی وحشتناک بی سروته و بی داستان فارسی وان که پر از رنگ های به زور تو_چشم_زننده و زرق و برق های حال به هم زن بودند، گاهی نام های آشنایی به گوش می رسید. یک بار اِوالونا؛ و با خودم فکر کردم یعنی این ها عاقل شده اند و دارند از روی آثار بزرگان ادبیاتشان سریال می سازند؟ چه خوب! ولی چه خیال خامی!! فقط نام بود و دیگر هیچ. الآن هم که نام خوسه دونوسو را بر جلد کتاب دیدم و دنبال تصویر مرتبط با کتاب بودم، چهرۀ زنی اغواگر را بین تصویرها دیدم و ناگهان یاد آن سریال بازگشت_وار_به_زندگی افتادم و .. بعله! اسم یکی از شخصیت های اصلی خوسه دونوسو بود!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۸/٢٢ | ٧:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بی انصافی است اگر بگوییم سریال شهرزاد خوب نیست، با اینکه آرزو می کنم کاش دستشان بازتر بود و اینطور که هنرپیشه ها خوب بازی می کنند، داستان پرماجراتری را کار می کردند.

_ مثلاً اپیسود دوم؛ منطقی است که وقتی چنین شوکی به شخصیت اصلی وارد بشود و زندگی اش در آستانۀ کن فیکون شدن قرار بگیرد، ماجرا کش بیاید. ولی می شد این کش آمدن را با چیزهای دیگری پر کرد.

_ اگر نقشِ آدم ِ آن طرف قضیه را کسی مثل شهاب حسینی بازی نمی کرد، تحملش برای من سخت تر از این بود. پس از این جهت خدا را شکر!

_تیتراژش قشنگ است. صدای علیرضا قربانی و موسیقی فردین خلعتبری و .. تصویرها طوری به نظر می رسند که من خیال می کنم همه چیز زیرآب چیده شده. خواننده هم انگار دارد زیرآب می خواند!

_ رنگ غالب سریال هم قرمز خونی و مشکی است!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۸/٢۱ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این بوی رو به زایش شلغم و چغندر درحال پخته شدن را، تقدیم می کنم به روح سرکش این روزهام و The boy who lived درونش.

_ البته این ها، جز اندکی، ربطی به هم ندارند. فقط خواستم همین طوری از تمام این کلمات، یکجا، استفاده کنم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۸/٢۱ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در این دنیا، اگر چیزی را برای خودت می خواهی پس به سویش دست دراز کن.

شاید در سرنوشتت نباشد که از آنِ تو شود، ولی همین که دستی دراز کرده ای چیزی مرموز (که این روزها به ش می گویند انرژی) در جهان تولید می شود. آری، ممکن است از آنِ تو نشود (و بعدها دلیلش را بفهمی/ شاید هم نفهمی. و بعدها حتی از نرسیدن به آن خوشحال شوی/ یا همچنان حسرتش را داشته باشی) به هرصورت، اگر هم از آنِ تو نشود، احتمالش بسیار است که در مسیر سرنوشت شخصی اش، چون ناچار است (به دلیل همان دست دراز کردنت) از کنار تو بگذرد، مثلاً کف دستش را به کف دست تو بساید. مانند این افراد مشهور که یکهو از این ور سن به آن ور می روند و دستشان را به دست هواداران می سایند.

باور کن، دست من چندباری به این دست ها ساییده شده.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۸/٢۱ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

From the dusty mesa
Her looming shadow grows
Hidden in the branches of the poison creosote
She twines her spines up slowly
Towards the boiling sun
And when i touched her skin
My fingers ran with blood

In the hushing dusk under a swollen silver moon
I came walking with the wind to watch the cactus bloom
And strange hands halted me, the looming shadows danced
I fell down to the thorny brush and felt the trembling hands

When the last light warms the rocks
And the rattlesnakes unfold
Mountain cats will come to drag away your bones

And rise with me forever
Across the silent sand
And the stars will be your eyes
And the wind will be my hands

Far From Any Road
by:
The Handsome Family

*ترانۀ تیتراژ True detective عزیزم



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۸/٢۱ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ میگم... براااکک؟؟

_ اوف! توروخدا یه امروزو بس کن، بِنی. بذا یه بارم بگن درموردش صحبت نکردیم.

_ اهع! کی خواس درمورد توافق هسته ای صحبت کنه؟ نوش جونتون! مبارکتون باشه اصن. تو مسجدالاقصی براتون شمع روشن میکنم این شنبه. حالا ... عمه ت چطوره؟ :دی :دی

_ 0__0

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٠ | ٥:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ رفتم سر دلمه پختن، با این بادمجان خپل ها و فلفل سبز. مواد لازم را که می خواهم آماده کنم، با خودم مرور می کنم: زرشک و آلو و پیازداغ برای وسطش یادم باشد. بعد چند دقیقه فهمیدم دارم اشتباه می کنم! آخر هی توی ذهنم شکل و شمایل کوفته مجسم می شد!

تا آخرش هم قیافۀ کوفته توی ذهنم بود و خوب شد مواد را بعد از آماده شدن، ورز ندادم! تازه، اگر بنا بر کوفته پختن بود، حتماً گردوی خوردشدۀ وسطش را فراموش می کردم.

__ اما سبزی کوفته عجب سبزی ای است! عاشق بوی ترکیبش ام. دقیقاً نمی دانم مرکب از چه سبزی هایی ست. این خانم شمالی خوش سلیقۀ سر خیابان، که قبلاً گفتم مغازه اش گاهی پر می شود با بوی خوش بادمجان کبابی، آماده می کند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٩ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیشب به بخشی از داستان رسیدم که جیغم درآمد: نویسنده آن بخش داستانش را از زمانی انتخاب کرده که سریال محبوب من پخش می شده!

به اتاق نشیمن رفت و کنار خیمِنا، که تلویزیون تماشا می کرد، نشست. گره گه ری* هائوس حرف درشتی به دکتر کادی می زد و کلائودیا یادش هست او و خیمِنا باهم خندیدند. ص90

*واقعاً باید این اسم (Gregory) را این طور زشت می نوشت؟؟

ولی خوبی ش این است که هئوس را تقریباً شبیه من نوشته: هائوس!

_ خوبی دیگر کائنات این است که گیس طلا جان هم شروع کرده دیدن این سریال را.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٩ | ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[این حکایت] را سال آخر دبیرستان خواندم. از آن هایی بود که بسیار بر من اثر گذاشت. از آن روز، بیشتر ریسمان ها را بر گردن خود می بینم. اما این قضیه دو وجه دارد؛ یکی ش وجه خوب آن است و موسی گونه اندیشیدن، که آدمی را جور دیگری می کند و وقتی آرام آرام به دیدگاه های آدم تسرّی پیدا می کند، به تساهل و پذیرش و مدارا ختم می شود. وجه دیگرش، از دوران کودکی و چیزهایی بر می آید که در تربیت تأثیر داشته اند؛ اگر مدام سرزنشت کنند و بابت هر کوتاهی و ایراد طبیعی که فقط لازمۀ جریان رشد شخصیت است، به شدت مؤاخذه شوی و بی هیچ تجربه ای، موظف بوده باشی هرکاری را تمام و کمال و بی نقص انجام دهی، بزرگ تر که می شوی همیشه ریسمان را به گردن خود می اندازی. این وجه بد قضیه است که اصلاً هم خوب نیست.

ممکن است هیچ گاه حذف نشود، اما می شود محوش کرد. ریسمان را که می خواهی به دست بگیری، باید ببین کدام را در دست گرفته ای و اگر دومی است رهایش کنی. چون اینطور موسی نیستی، قربانی گمنامی هستی که هیچ کس کمکت نخواهد کرد و برعکس، اگر کسی توجهش جلب شود، احتمال دارد طناب خودش را هم بر گردن تو بیندازد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٩ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وای خدااایاااا

من عاشق کمد شولوغ و درهم خانوم ووپی ام!!!

امروز دنبال پارچۀ آستری برای جیب می گشتم، دوتا کاموایی که اصلاً یادم نبود، پیدا کردم با یه کاموایی که از سر شال گردن «شب برفی پرستاره» م باقی مونده بود، باقی موندۀ اون پارچه مشکی ظریف رو هم که عاشقشم و به ثمن بخس خریده بودم و باهاش یه بلوز به سبک اسپانیایی دوخته بودم رو هم پیدا کردم. قبلاً فکر می کردم تو اون یکی کشو گذاشتمش. درحد یه بلوز دیگه یا حتی یه تونیک بی آستین ازش مونده!

خدایااااا خیلی دوستشون دارم!

دلم می خواد خودمو توی کامواها و تیکه پارچه های رنگی رنگی غرق کنم. دلم می خواد برای چندتاشون که خیلی دوستشون دارم، دنبال مدل مناسب بگردم و روشون کار کنم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/۱۸ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

می دانم می خواهد چی بپرسد.

سرانجام می گوید «من تو کتابت هستم؟»

«نه

«چرا؟»

***

این را خودم هم سبک و سنگین کرده ام، البته که کرده ام. خیلی بهش فکر کرده ام. صادقانه جواب می دهم «که آسیب نبینی.»

بدبینانه و آزرده به من نگاه می کند. ...

می گویم «بهتره آدم شخصیتِ یکی دیگه نباشه. بهتره آدم تو هیچ کتابی نباشه

...

ص71

--- --- ---

کتاب خوبی است. روایتش دلنشین است. البته چند صفحه ای که خواندم، کلاً مشکوک شدم به اینکه «این داستان است؟ یا به قولی خاطره نویسی و ...؟» (انقدر از فضای خواندن و نقد حرفه ای _البته رو به حرفه ای بودن_ دور شده ام که دیگر تشخیصش سخت شده). چند صفحۀ دیگر که خواندم، دیدم از اشارات پیدا و پنهانش خوشم می آید. حالا هرچه باشد!

_ شاید آدمی مثل من هم باید نوشته ای با همین عنوان برای خودش داشته باشد. آن بار که توی بازار گم شده بودم و گریه می کردم، آن چندبار که یواشکی از خانه بیرون رفتم و گم شدم، چندبار دیگر که یواشکی رفتم و گم نشدم و برگشتم. هیچکس هم چیزی نفهمید! هربار یادش میفتم خدا را شکر می کنم که «برگشتم»!

خانه هایی که عوض کردیم، بارها از جلویشان گذشتیم، تغییرات و گاه فروریختن های تدریجی شان را دیدیم، و به برنگشتن ها فکر کردیم. بارهایی که دلم نمی خواست بروم خانه. معناهای متفاوت خانه. ما پینوشه نداشتیم اما اجتماع کوچکمان بیشتر اوقات شیلی ِ روی گسل بود.

*راه های برگشتن به خانه، آلخاندرو سامبرا، ترجمۀ ونداد جلیلی، نشرچشمه.

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۸/۱٥ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز غروب، تو باجۀ خودپرداز خلوت سرراهم،

آدمی جلو من ایستاده بود که انگار اصلاً به روح اعتقاد نداشت

بدون احساس اتلاف وقت نفر پشت سری ش

داشت از باجه قزل آلا صید می کرد!

 

* الآن بهتر نوع نگارش و بعضی حرفای براتیگان رو تو اون کتابش درک می کنم.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٢ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی کتاب ها را به سبب خاطره ای که پیش درآمد خواندنشان شده انتخاب می کنم. در حالی که موقع خواندن یا بعد از آن به نظرم می رسد بهتر بود قبل تر می خواندمشان، همان موقع ها که ژانرها و قلم های متفاوت نویسندگان را هنوز امتحان نکرده بودم. البته بیشتر معتقدم خواندن منصفانۀ کتاب ها ذهن تیز و آماده و نقاد می خواهد، برای همین آن ها را که خیلی دوست دارم با دید انتقادی می خوانم تا کمتر بهشان ظلم کرده باشم.

آن سال ها، گرین و طنز به جای آثارش مطلوب آن فرد کتاب خوان بود که فورتونا مرا دربرابرش قرار داده بود تا تجربه های هیجان انگیز کتاب خوانی اش را با من قسمت کند. نمی دانم چرا به نظرش می رسید که من همۀ حرف هایش را می فهمم! تمامی حرف هایش را نمی فهمیدم، بعضی هاشان درحد درک من بودند و برای بعضی هاشان، به خودم که می آمدم می دیدم مثل آدمی شده که جلو دیوار یا درختی بلند ایستاده و برای دست رساندن به لبۀ دیوار یا سرشاخه ها هی دارد روی پنجه می پرد و گردن می کشد و دست به بالاها می ساید. و آیا این وسط چقدر چیزها که درک نشده، در فضا گم شده باشند و من ندیده باشم و او هم نفهمیده باشد که من ندیده  ام و ... خوبی این تجربه این بود که بهم ثابت شود آدمی همیشه در تلاش است و اینطور مواقع ذهن آدم جایش را دارد که قد بکشد و بنابراین، همیشه نباید در حد و حدود تعریف شدۀ خودمان بماینم یا به دیگران نگاه کنیم، گاهی باید فاصله ایجاد کرد تا فرصت پریدن های کوتاه و بلند (حتی به قیمت زخمی شدن) برایمان فراهم شود.

بعد از مدت ها قدم به دنیای گرین گذاشتم و از خواندنش، به نوعی، لذت بردم. شخصیت ها و ضرباهنگ داستان خوب بود. وُرمولد، دکتر هَسلبَچِِر، میلی و بئاتریس را بیشتر دوست داشتم. طنز مقبولی در داستان بود، که البته فکر می کنم اگر همان سال ها پیش می خواندمش، بیشتر به آن می خندیدم و برای سیر داستان هیجان داشتم. الآن فقط آن را با چیزی تطبیق می دادم که واقعیت روزگار نامیده می شود و گاه یاد آدم هایی می افتادم که همه مان در زندگی داریم و دوست داریم بپیچانیمشان، همان طور که ورمولد دولت عریض و طویل بریتانیا را پیچاند و کلی پول به جیب زد. ورمولد، فروشندۀ گمنام جاروبرقی های انگلیسی در کوبا، بی مقدمه خود را درمقابل فرد ناشناسی می بیند که از او تقاضا دارد برای دولت بریتانیا جاسوسی کند. ورمولد به خاطر پول می پذیرد اما واقعاً نمی داند چه کند. حتی ایدۀ پیچاندن بریتانیایی ها و شخصیت سازی و داستان پردازی هم ساختۀ ذهن خودش نیست. ایده ای که الکی پاگرفت و جدی جدی به قیمت جان چندنفر تمام شد که یکی شان اتفاقی شخصیتی واقعی از آب درآمد.

حین خواندن، چندبار یادم آمد که ایدۀ نقشۀ اجزای جاروبرقی را بارها به صورت های مختلف، در ذهنم برای افرادی پیاده کردم که دوست داشتم بپیچانمشان!

به نظرم داستان با طنز تمام شد. رفتار دولت بریتانیا درمقابل ورمولد واقعی نبود. آن ها جدی بودند اما کارشان مسخره و خنده دار بود.

بعد از داستان، باید از کتابسرای تندیس بگویم که شاید سنّت حسنۀ چاپ تعداد زیاد کتاب، دارد دقت و کیفیت را از سوی آن ها به باد می دهد.

*مأمور ما در هاوانا، گراهام گرین، ترجمۀ غلامحسین سالمی، کتابسرای تندیس



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٢ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ در ادامۀ مطلب پیشین،

نتیجۀ اجلاس سران مغزم این شد که کتاب وزین مدارصفردرجه را پس ببرم و فعلاً به خواندن آن فکر نکنم. مجلد دیگری از آن شرلی را گرفتم و دو کتاب ادبیات ژاپنی. تا ببینیم چه می شود.

__ یهویی دلم هوای Diner گفتن هان را کرد، با آن عصبانیتی که بیشتر اوقات مکس باعث آن می شد.

 

___ راه های برگشتن به خانه خوب است، خیلی. خواندنش لذت بخش است و کمی تشویش آمیز اما پذیرفتنی و دوست داشتنی. احساسی که خواندنش ایجاد می کند، همان چیزی است که از کتاب خانۀ کاغذی انتظار داشتم و برآورده اش نکرد. چیز دیگری بود. خوب و بد بودنش مهم نیست. غرض فقط توقع پیش از خواندن از کتاب است.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/۱۱ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ماه پیش، با ذوق و شوق از یافتن جلد اول مدارصفردرجه، برداشتمش و بلافاصله شروع کردم به خواندن. اما پیش نمی رود. نمی دانم چرا خواندنش برایم جذابیت ندارد. شاید هم «الآن» برایم جذابیت ندارد.

چه سال ها که از دور می دیدمش و منتظر فرصتی بودم برای خواندنش. بیشتر وقت ها در قفسۀ کتابخانه ها نبود و همیشه یک چشمم منتظرش بود. همیشه فکر می کردم خواندنش حماسه ای باشد در حد خواندن کلیدر. اما الآن برایم اینطور نیست. شاید خیلی دیر رفتم سراغش. شاید باید همان سال های اوج خواندن نثر داستانی فارسی دست می گرفتمش.

چیزی شده بین دیر اقدام کردن و «حالا وقتش نبودن»؛ باوجود احتمال دیر شدن، می شود خواندش ولی انگار الآن زمانش نیست.

با همۀ این ها، مردّدم ادامه دهم یا رهایش کنم!

شاید عصر یا فردا تصمیم گرفتم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/۱۱ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز و امروز، فیلم_ به زعم خودم_  عجیب کوبریک (Eyes wide shut -1999) را دیدم. فیلم خوبی بود، اینکه طی یک «خواب*» و بیداری، سمت و سوی زندگی زن و مرد مشخص شد و ..

عصر که خوابیدم، رؤیای بخشی از شخصیتم را دیدم که تا مدتی به سختی با آن درگیر بودم و الآن همراهم است، هنوز هم با آن درگیرم و همچنان امیدوار. ولی توی خواب دوباره پررنگ و مهم شده بود. از کوچه های باریک پرپیچ و خم گاه نورباران می گذشتم و (فکر می کنم وقفه های توی راه که براثر ناهمواری های اندک پیش می آمدند، مفهومشان همین بالا پایین شدن های کوچک این دوره باشد) وقتی به مقصد رسیدم، بلند بلند گریستم. برای آنکه شخص موردنظر بفهمد و جویا شود و چاره ای بیندیشد. اما برعکس، فرد مهم دیگری که دلم نمی خواست متوجه شود، فهمید! مشکل من در خواب حل نشد، فقط به شکل دیگری حل شد، طوری که مثلاً بگویند «هدف وسیله را توجیه می کند» اما خود من درنهایت این را نپذیرفته باشم.

بیدار که شدم، آنچنان تحت تأثیر بودم که مسئله دوباره برایم باز شده بود و اهمیت پیدا کرده بود، دقیقاً مثل زخم سربازکرده که توصیفش می کنند. منتها بدون درد. فقط احساس خلأ و اینکه باید دوباره به عقب بازگردم و کاری را دوباره انجام دهم. و یک لحظه ترسیدم! زن توی فیلم، در خواب می خندید اما وقتی بلند شد گریه می کرد. من توی خواب گریسته بودم و احساس عقب نگه داشته شدن داشتم و در بیداری، واقعاً نمی دانستم چه باید بکنم.

در خواب، فکر می کردم (یعنی انگار داشت برایم ثابت می شد) که آن دو نفر با هم دست به یکی کرده اند تا من به مقصد نرسم. و آنکه باید بداند، هنوز نمی داند. هنوز نمی داند، چه در خواب و چه در بیداری.

*خوابیدن و برخاستن/ خوابی که زن می دید



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۸/۱٠ | ٥:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاه که به دنبال چیزی هستی، چیز دیگری به دست می آوری که احتمالاً نقطۀ مقابل آنچه است که در سر داشتی. و در این دومی است که با تعریف واضح اولی مواجه می شوی. انگار پا به دشت حاصلخیزی گذاشته باشی و مشت مشت دانه بر آن بپاشی. تجربه  ات بارور می شود و در آن غرق می شوی.

اما اگر آنچه از همان نخست خواستارش بوده ای، به دست آوری، فقط همان است و همان. با همۀ خوب و بدش، محدودیت ها و رهایی بخشی هایش، آسایش و مرارت هایش.

و تفاوت این دو را هیچ وقت درک نمی کنی، حتی اگر بارها چنین رسیدن هایی در سرنوشتت بوده باشد. فقط ممکن است پیش-آگاهی حکیمانه ای داشته باشی و از نرسیدن ها چندان ناراضی نباشی و آمادۀ دریاقت چیزهای جدید و متفاوت باشی.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۸/۱٠ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

فیلم Faust 2011 رو دانلود کردم.

معمولاً همیشه نتیجۀ دانلود رو بررسی می کنم ببینم مشکلی نداشته باشن یا ... در بررسی سریعم، به این نتیجه رسیدم که احتمالاً رالف (ولدمورت) نقش اصلی رو بازی می کنه؛ و اینکه شاید بهتر باشه نبینم این فیلمو، پاکش کنم! البته بعدش تصمیم گرفتم ببینمش بعد پاکش کنم. چون احتمالاً نخوام نگهش داشته باشم، بس که فضاش ناخوشاینده. هممم... نمی دونم چی میشه. یه احتمال هم وجود داره مبنی بر نصفه دیدن و همون جا حذف کردنش. اییی!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۸/۱٠ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اوه خدای من! اوه کائنات!

من به ژوزۀ عزیز و زِزۀ عزیزتر از جانم خیلی ارادت دارم

کتاب را به خیلی ها معرفی/ توصیه کرده ام

ولی از هرچیزی که ممکن است در این جریان دخیل باشد، خواهش می کنم احیاناً این کتاب را، مثل شازده کوچولو و اهلی کردن و ...، مبتذل نکنند.

این کتاب باید مثل صندوقچۀ گنجی در محاق بماند تا هربار فقط خوانندۀ راستین کشفش کند.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۸/۸ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کسی که خوب لاک می زنه،

لاکی که قشنگه،

لاکی که خوب روی ناخن نشسته،

و ...



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/٥ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[سریالی که قرار بود بیش از یک فصل باشد، ولی نشد.] امیدوارم دست کم تهش را خوب جمع کرده باشند.

جاودانه ای که زندگی ابدی اش را نفرین می شمارد. دکتری که در پزشکی قانونی کار می کند و به علت زندگی طولانی اش، خیلی چیزها را می داند_ چون از نزدیک دیده یا فرصت مطالعه درموردشان را داشته_ و همین مهارت، باعث راه یافتنش به دم و دستگاه پلیس نیویورک می شود.

اپیسودهای اول را فقط برای سرگرمی دیدم ولی به نظرم آمد از آن سریال هایی است که نویسنده حرفی برای گفتن دارد. برای نمونه، مونولوگ های اپیسود 15 را خیلی دوست داشتم (منظورم مونولوگ هایی است که ابتدا یا انتهای اپیسود گفته می شود و در بعضی سریال ها، پیش درآمد یا نوعی نتیجه گیری است و داستان بر اساس آنها بسط پیدا می کند). مخصوصاً آنکه آدمها را به درخت تشبیه کرده بود... Abe افتاده بود دنبال پیدا کردن اجدادش و درآخر، چند قطره خون مشترک با هنری پیدا کرد.

نکات خوب سریال کم نیستند؛ روش داستان گویی، آرام آرام وارد شدن به گذشتۀ هنری، اشاره های ظریف و دوست داشتنی به ارتباط بین هنری و ایبراهام، ... . جلوۀ بصری سریال به نظرم خاص و دلپذیر است. زندگی را خیلی تمیز و دوست داشتنی و عادی نشان می دهد! قتل و جنایت هست، اما پلشتی ندارد. لباس ها زیبا و عادی و تمیز و خوشرنگند، و همۀ اینها به شکلی نیست که اشرافیت در آن باشد. آسمان نیویورک واقعاً زیباست و چمن هایش سبز هستند! اینها، هرچه باشد، زیبا و دوست داشتنی است. در منزل هنری و Abe و عتیقه فروشی شان از آن قرمز-آجریهایی غلبه دارد که تحسین می کنم.

نکتۀ دیگر، ویژگی خاص هنری است (بالا نوشتم) که او را تبدیل به نوعی شرلوک هلمز کرده. به عبارتی، آنچه ما و کارآگاههای دوروبر هنری در آینه می بینیم، او در خشت خام می بیند!

_ درنهایت، باید ببینم همۀ این ماجراها چطور به پایان می رسد!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٤ | ٦:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سنّت سالانه، تا مدتها پیش، تماشای روز واقعه بود وگاهی فکر کدن و نتیجه گیریهایی و گاهی فقط لذت گم شدن در تلخی هایی.. پس از آن گوش دادن به آلبوم وداع حسام الدین سراج، 2بار هم تماشای سریال پریدخت.

امسال دوباره این مجموعۀ کوتاه دوست داشتنی ام را از کنجش بیرون آوردم و تماشا کردم. همه چیزش عالی و دلنشین است و به هم می آید؛ موسیقی اش کار آریا عظیمی نژاد است و خیلی خاص. جاهایی زمزمه ها موسیقی می سازند. هنرپیشه ها و شخصیت ها خیلی به هم می آیند. سخصیت پردازی عالی و طرح و داستان هم عالی تر! اینجا ظاهراً دو عنصر خیر و شر مقابل هم قرار می گیرند، اما بخش هایی از خیر بی تقصیر نیست تا آتش زیرخاکسترِ شر شعله ور شود. چیزهایی که به عمد گفته نمی شوند، در جایی که باید، نادیده گرفته می شوند، کینه، غرور و تعصب.

از همه بیشتر شخصیت نادر را دوست دارم. خان زاده ای که می خواهد خان نباشد و خانی نکند. اما مگر می گذارند! او ظرف تحملش کوچک است و این ها هم مدام به این ظرف لبریز تلنگر می زنند. هی لب پَر می زند و آخرش کمی سرریز می کند. اخم می کنند و ایراد می گیرند. ظرف می شکند! نادر طوفانی می شود که سالها بعد آثار ویرانی را به رخ می کشد.

نادرخان بد کرد اما حرفش همیشه حرف رود. همان که گفت، دنبال همان رفت. می توانستند نگذارند. ولی او را هم گذاشتند تنگ پدرش و او هم راهی ندید جز برگشتن به شیوۀ پدر، منتها به روش خودش.

هیچکس نادر را در قدوقوارۀ واقعی اش ندید، حتی زمانی که مثل مار آماده چنبره زدن و گزیدن بود. حتی نصرت هم نتوانست او را به موقع درست ببیند. اگر نه، به قول خودش همان مرام دوستی و برادری را به کار می برد و آب از آب تکان نمی خورد.

شاید بازی علی مصفا شخصیت نادر را برایم قابل توجه تر کرده باشد. خوب بالید و به اوج رسید و خوب شکست. شخصیت مثبت دوست داشتنی هم دکتر شمس بود که بیشتر از حرف زدن، عمل کرد و شلوغ بازی هم درنیاورد. چوب توی لانۀ زنبور هم نکرد، مگر وقتی که وقتش بود.

*کارگردان این مجموعه سامان مقدم است. یک سیروس مقدم هم داریم که با آن مجموعه های طولانی و زیادش، گویا به [کارخانه سریال سازی مشهور است]. سریال هایی که اگر ببینمشان اول خوشم می آید ولی هرچه می گذرد ... دوتا مقدم، اما آن اولی کاردرست تر است، چه جور هم!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٤ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سرباز: اگر از قبیلۀ بنی مصعب کسی را دیدی بگو من گریختم تا آب بر او نبسته باشم. آه! گریخته را به تیر می زنند ..

***

راحله: کجا رفتی و چه دیدی؟ بگو، حقیقت را چگونه یافتی؟

شبلی: من .. حقیقت را ... در زنجیر دیده ام. من .. حقیقت را ... پاره پاره ... بر خاک دیده ام. من ... حقیقت را ... بر سر نیزه دیده ام...

* روز واقعه، بهرام بیضایی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۸/٢ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Sherlock: Difficult to say why, exactly
Perhaps, in time, I'll solve that, as well

این رمزی است بین من و شرلوک، بین من و واتسون، و درمجموع (و چیزی علاوه تر) بین من و خودم.

تا اینجا، همۀ شرلوکها و شرلوکواره ها را به خاطر شرلوکش می دیدم، این بار واتسونش. واتسون، با آن عقبه و تغییرات زندگی و ویژگی ای که باعث ارتباطش با شرلوک می شود، خودِ من است. دقیقاً مجموع این ها با هم، منهای آن محکم و راه-نده بودنش. که از دید من نقطۀ قوت نیست. گرچه تا همین دقایقی پیش حتی تحسینش می کردم. الآن هم تحسینش می کنم اما چون جوابی برایش دارم، از چشمم افتاده! چه خوب! یکی از چیزهایی که نداشته ام و بدجور خواهانش بوده م از چشمم افتاد! همین سپر نفوذناپذیر ناشی از شکست و ضعف.

خوشحالم که بعد از مدت ها شخصیتی دوست داشتنی پیدا کرده ام که مشابهت های زیاد و خاصی با هم داریم. به خصوص، از جهاتی که تو این دورۀ زندگی م بهتر می فهممشان و گاهی جلو چشمم خودنمایی می کردند و شاید می خواستند دنبال پاسخی برایشان باشم. الآن بهتر میتوانم باهاشان کنار بیایم و تقویتشان کنم.

_ تا حالا چیزهایی که می خواستم از این هلمز بگویم، بیشتر از-دوست-نداشتن-هام بودند. حالا دیگر، اگر هم بگویم، به شناخت گذشته ام مربوط می شوند و بدون آنکه حذفشان کنم، دوست داشتنم را هم به آن اضافه می کنم.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۸/۱ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن