دُن کیشوت و سانچو پانزا



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اینجا چه خبره؟؟



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۱ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سنم که کمتر بود گاهی فکر می کردم فلانی پیر شود چه شکلی می شود؟ برای دوران پیری خودم هم چهره ای ساخته بودم که آن موقع ها دوستش نداشتم اما الآن چندان از آن بدم نمی آید.

برای او نمی توانستم چیزی متصور شوم که نشانگر پیری باشد. حتی در اوج جدیتش.

و پیر هم نشد.

جوان رفت، با چهره ای که از سن واقعی خودش هم کمتر می نمود؛ با همۀ مصائب.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٩ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

    If I stay از آن فیلم هایی نیست که به لحاظ محتوایی و داستانی و .. بخواهم نگهش دارم یا دوباره ببینم. اما بخش هایی دارد که برای من دوست داشتنی اند:

   پدر و مادر Mia و زندگی نیمه کولی وارشان و راحت گرفتنشان، سرزندگی و در عین احساساتی بودن منطقی بودنشان، بخش هایی از گذشتۀ پدر که تکرار می شد، خانه شان و فضای اطراف آن، حتی ماشین آبی شان و جعبۀ ویولنسل Mia که به همان رنگ بود. هنرپیشۀ Mia را دوست داشتم و لباسش را در آن صحنۀ ماشین سواری توی جاده که بعدش .... شد.

   در طول فیلم Mia را مورد نوازش قرار می دادم: دخترۀ گَنده دماغ منظم کلاسیک! حیف این پدر مادر برای تو! وقتی داشتم یادداشت هایم برای این فیلم پاک نویس می کردم، به نظرم رسید چرا Mia چنین رفتاری در طول فیلم دارد: انگار درون او دو نیرو جریان دارد. نیرویی که او را به شدت منظم و طرفدار دنیای کلاسیک می کند (و این از بچگی در او بوده و تقریباً اکتسابی نیست)، نیروی دیگر هم او را سمت دنیای پدر و مادرش می کشاند. تا زمانی این دو نیرو با هم در تضادند، Mia  نمی تواند کنترلشان کند و بر اثر این تناقض دچار مشکل می شود. اما کم کم این دو نیرو در وجودش یکی می شوند و به نتیجه می رسد:

همیشه فکر می کردم ویولنسل سازیه که به تنهایی نواخته می شه. شاید به همین خاطر بوده که همیشه احساس راحتی می کردم. فقط من و ویولنسلم. اما اون شب که کنار آتش و کیپ آدام و بقیه نشسته بودم، فهمیدم که اشتباه می کردم. ویولنسل ساز تنهایی نواختن نیست، بلکه بخشی از یه چیز بزرگتره.

   الآن که عکس های فیلم را دیدم، انگار واقعاً این آبی خاص که بالاتر اشاره کردم، عمداً در فیلم تکرار می شود. چندین مورد را به یادداشت های قبلی م اضافه کردم؛ حتی لیوانی که در یک صحنه دست Mia  است، منظرۀ بیرون کافه، ... این آبی زیبا و طیف های آن همه جا حضور دارند.




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خواب را به صورت روایتی می دیدم که در ذهنم تعریف می شود؛ داستان روزگاری با شادی های محدود. 

اینکه سلول های مغز شادی های روزمره را فقط در خود انبار می کنند و فرصتی برای ما نیست تا جزء جزء همۀ شادی ها را تحلیل کنیم و از آنها بهره مند شویم. بنابراین، سازمانی شکل گرفت که سلول های مغز را از شادی ها تخلیه و خودش ذخیره می کرد. دیگر هرکس نیاز به شادی داشت، می توانست بسته ای از هر نوع آن را برای خودش بخرد. درنتیجه، هم استفاده از شادی ها محدودتر شد هم به راحتی قبل در دسترس نبود و ...

در خواب فکر می کردم به این ترتیب حجم مغز ابتدا کمتر می شود. چون سلول های بی استفادۀ آن خود به خود محو می شوند. ولی بعدتر، کسانی هستند که تصمیم می گیرند از این فضاها به نفع کارهای مغزی و ذهنی دیگر استفاده کنند.

ته خوابم هم به این فکر می کردم که طرح خوبی برای داستانی تخیلی می شود. ولی بیدار که شدم به نظرم کلیشه ای و تکراری آمد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

به دکتر گفتم: لابد شما فرق یکی شدن را با گم شدن می فهمید. ص110

___احتمالاً گم شده ام، سارا سالار، نشر چشمه

*** 

بین کتاب های پیچیده و ناسرراستی که خوانده ام، شاید از چندتایی شان خوشم آمده باشد. البته کتاب ها می خواهند شاهکار باشند یا سبک و فرم عالی داشته باشند، درون مایه ای که دارند و راه انتقال آن و ارتباطی که باهاشان برقرار می کنم برایم اهمیت ویژه ای دارد. جدای از تحسین برانگیز بودنشان از دیدگاه نقد حرفه ای، امتیاز خاص خودم را بهشان می دهم.

   همیشه ملاک درستی هم برای دسته بندی کتاب ها در ردیف آثار سخت و پیچیده وجود ندارد. مثلاً صد سال تنهایی برای من خیلی خوشخوان است اما چند نفری گفته اند سخت و پیچیده است. برای خود من آثار کلود سیمون و میشل بوتور باید اینطور باشد. یکی از کتاب های مشهور و مهم سیمون را که نتوانستم از حد چند صفحه پیش تر بروم.

   بین همۀ این کتاب ها، سخت ترینی که دوستش داشتم پاک کن ها ی رُب گری یه بوده. الآن فقط چیزهایی از آن به خاطرم دارم و باید حتماً یک بار دیگر بخوانمش، آن هم بعد از این همه سال.

آلن رُب گری یه

   بستر رمان، پلیسی است و در زمانی دایره ای شکل روایت می شود. بین رمان نو نویس ها، رُب گری یه را بیشتر دوست دارم. البته باید اعتراف کنم برای من دورۀ این مکتب به سر آمده و بیشتر مایلم به راز و سرشت دنیا و خودم پی ببرم تا اینکه در کتاب خواندن پیرو مکتب خاصی باشم. هرچیزی که به این دریافت ها نزدیک ترم کند، مرا بندۀ خود کرده است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بوق ها به صدا درآمدند و جیغ لاستیک ها از همه جا بلند شد و برای اولین بار در زندگی ام گفتم مردم این جوری می میرند. دقیقاً همین جوری. .. من و رندالف در این مخمصه با هم بودیم. یا می مردیم یا تا آخر عمر در بخش انتهایی یک بیمارستان زندگی می کردیم و پرستارها دست و پای به خواب رفته مان را ماساژ می دادند و در گوشمان حرف های امیدوارکننده زمزمه می کردند. من و رندالف، با آن ریش بزی و تی-شرتی که رویش یک کراوات نقاشی شده بود، دو برادر لرزان و نالان بودیم که دیوانه وار دنبال کمربندهای ناموجود می گشتیم و برای حمایت و دلداری به هم چنگ می زدیم. استارسکی و هاچ از نمایش اسف بار ما لذت می بردند و فرمان را تکان می دادند و لایی می کشیدند تا ترس و لرز و دعا کردن مذبوحانۀ ما را تماشا کنند. ص114

___سیارۀ میمون ها

 

یادم می آید یک بار که به دیدنش [مادربزرگ] رفته بودیم یک ریز راجع به مرگ حیوان خانگی اش حرف می زد، یک ماهی قرمز معمولی که توی یک تنگ کثیف روی لبۀ تنها پنجرۀ خانه نگه می داشته. از سر کار برگشته و وقتی دیده که تنگ خالی است نتیجه گرفته که ماهی خودش را از پنجره پرت کرده بیرون. ص36

___مادربزرگت رو از اینجا ببَر!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ٩:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

و بین نامه های توی کشو چیزی را پیدا کردم که از وجودش باخبر بودم اما فراموشش کرده بودم.

این ماجرا سر_ و البته ته_ درازی دارد. نفر سومی که، ندیده و نشناخته، می خواست وارد رابطۀ دوستانۀ چندین سالۀ ما دو نفر بشود که کلی حرف برای گفتن به هم داشتیم، و متأسفانه دوستم این اجازه را به او داده بود. این که چه بود و چه شد و من چه کردم، بماند. همراه نامۀ دوستم برگه هایی بود که آن فرد برای من فرستاده بود، از طریق او. چند شعر از سید علی صالحی و مریم حیدرزاده، شاعرهایی که اصلاً سراغشان نمی رفتم و نرفتم. من به دوستم اعتماد داشتم و فکر می کردم چنین آدمی باید دوستی داشته باشد که خیلی شبیه خودش باشد، و اینکه بیخودی رابط بین من و فردی غریبه نمی شود. اما چیزی مانع من شد تا این به اصطلاح محبت از راه دور را پاسخ دهم. فقط از دوستم تشکر کردم و در پاسخ برای آن فرد چیزی ننوشتم. 

بعدها همان شد که شد. و الآن با پیدا کردن این دست نوشته ها، تصمیم دارم بیندازمشان دور. بدون هیچ یاد و یادبودی.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   چند وقت پیش که کشو جان را مرتب می کردم و سر ذوق آمده بودم، می خواستم بلافاصله مشاهدات و دستاوردهایم را ته همان مطلب اضافه کنم، ولی نشد. چون طبق معمول، چیزهایی پیدا کردم که ساعت ها مشغولم کردند و دیگر چیزی برای نوشتن نمانده بود.

   مهم ترینشان چند نامه از دوستانم بود که طی آخرین سال های استفاده از سیستم کاغذ و قلم و ادارۀ پست برای نامه نگاری، به دستم رسیده بود و نگهشان داشته بودم. سال ها قبل هم تمام نامه های دوستانم را نگه می داشتم، کنار باقی گنجینه ام. اما طی یکی از جا به جایی های ماجراجویانه، اهل خانه از غیبت طولانی من استفاده کردند و فنگ شویی به راه انداختند و فکر کردند چون من چیزهایی را با خودم نبرده ام، پس نمی خواهمشان. همۀ آن چیزها در صندوقی آهنی بود که مانند مادر موسی به نیل سپردندش! البته چندان ناراحت نیستم. همان سال ها کلی خوانده بودمشان و اگرچه کلماتشان یادم نیست، چیزی مثل انرژی از آن ها در فضای حافظه ام باقی مانده که خوشایند است.

   نامه هایی که در کشو پیدا کردم با آن ها که از دست داده بودم متفاوت اند؛ از لحاظ فرستنده، دورۀ نامه نگاری، مطالب، ...

    همیشه خاطرم بود چندتایی نامه از آن روزگار باید توی کشو باشد ولی حقیقتش بیش از 3-4 تا را انتظار نداشتم. ولی دیدم تقریباً خیلی اند، خیلی. همان لحظه نشستم به خواندنشان. قدری از خودِ گذشته ام یادم بیاید. ما سه دوست خاص با ارتباط سافیستیکیتدی!

   کلی چیزهای جورواجور هم پیدا کردم؛ از لیست خرید کتاب های نمایشگاهی سال های مختلف گرفته تا تقویم های کوچک و ... بعضی ها را یک راست انداختم توی نایلونی که تا نیمه پر شده از آشغال و چیزهای تاریخ مصرف گذشته. بخشی را نگه داشته ام تا اول یه عکس یادگاری ازشان بگیرم بعد راهی زباله دانشان کنم و بعضی ها را باید چیزهایی از رویشان یادداشت کرد و یا شاید هم نگه داشت، هنوز.

  کارت پستال های قدیمی که خودم خریده بودم یا از طرف دوستان بوده، کلی برچسب و استیکر، کلی چوق الف و ........ وسط کار هم به هوای آوردن دستمال نمدار پا شدم و در مسیر بازگشت چایی برای خودم دم کردم و اینجا نشستم چیزهایی تایپ کردم و ... برای همین ماجرای کشو جان نیمه کاره ماند.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ۸:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای دوست داشتنی ترین روانی دنیا! هـــــــــــــــــــــاوووووووووووسسسسسسسسسس!!!

_ از دکتر پارک خیلی خوشم میاد. حرف زدنش، مکث ها و حالت چشماش، وقتی می شینه قدری قوز می کنه، بعضی وقتا احساساتش با گشاد شدن پره های بینی ش مشخص می شه. رک بودنش و باهوش بودنش، ....... خیلی چیزاش خوبه. دکتر پارک منو یاد کسی می ندازه، هنوز یادم نیومده چه کسی، مطمئن نیستم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«مادرم جوری واکنش نشان داد انگار او را شلاق زده ام. مقصودم مشخص بود ولی سلاحی که به کار برده بودم عجیب و ناشایست بود. فردا از وضعیت اتاقم متوجه شدم که همه جا را به دنبال مواد زیرورو کرده. لباس هایم که همیشه به نظم و ترتیبشان مباهات می کردم حالا بدون توجه به رنگ و نوعشان در کشوها چپانده شده بودند. بوی سیگار می آمد و روی میز حلقه های لیوان قهوه بود. مادرم پیش از این بارها مشمول بخشش من شده بود ولی گند زدن به کشوهای این جانب برابر بود با بدل کردن دوست به دشمنی قسم خورده. پَری به ته خودکارم چسباندم و برایش نامه نوشتم: ...» ص87

 

مادربزرگت رو از اینجا ببَر! کتاب خیلی خوبی بود، فوق العاده! خیلی دوستش داشتم! جایی خواندم بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم بهتر است، ولی به نظر من مادربزرگت... بهتر بود! البته اولی را هنوز کامل نخواندم؛ در همان حدی که پیش رفتم مقایسه شان می کنم که منصفانه باشد. شاید فردا بتوانم دوباره این کتاب را پیدا کنم و ادامه ش بدهم و نظر منصفانه تری داشته باشم.

   اسم کتاب را، طبق معمول بیشتر مجموعه های داستان کوتاه، از روی یکی از داستان های مجموعه انتخاب کرده اند. داستان خوبی است، اما فکر می کنم بیشتر برای جذاب جلوه دادن کتاب این اسم را روی جلد گذاشته اند؛ که الحق هم مؤثر است! خودِ من از دو سال پیش دوست داشته م این کتاب را بخوانم و حتی داشته باشم! اما بهترین داستان مجموعه از دید من، سیارۀ میمون ها بود. عاشقش شدم! آن قدر که دارم دوباره می خوانمش! و کل کتاب را با فاصلۀ اندکی می خواهم دوباره بخوانم؛ و سال بعد هم احتمالاً آن را خواهم خواند! داستان هایش طوری اند که جا دارد این کار را بکنم.

   تا اینجا داستان های سداریس از زندگی خودش، خانواده، دوستان و تجربه های جورواجورش برآمده اند. داستان ها خوب تعریف شده اند و وقتی کلمه ها را می خواندم، دنیایی از آدم ها و اشیا و احساس های گوناگون از کتاب بیرون می ریختند. به اندازه ای که کلمه دارد، پربار است. خواندن اینطور داستان ها دوست دارم، به همین دلیل هم هست که دلم می خواهد بیش از یک بار بخوانمشان. چون انگار در خوانش اول همۀ این چیزها که از کتاب بیرون آمده اند، برایم به اندازۀ حضورشان پررنگ نشده اند.

   سداریس خودش را نوشته است. درست اولین داستان از هر دو مجموعۀ بالا (داستان های طاعون تیک و بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم) تأثیر دیگری روی من داشتند. این دو داستان و نگاه کردن به چهرۀ سداریس مرا قدری عصبی می کند. یادم می آید در ک.دکی تا سرحد تیک داشتن پیش می رفتم، فقط برای تقلید از دیگران، یا فکر کردن زیادی به حرکتی که در اثر تکرار به تیک تبدیل می شود. بعد با جنونی وسواسی جلوی خودم را می گرفتم که تکرارشان نکنم، بهشان فکر نکنم، حتی یک بار هم انجامشان ندهم. دوستی داشتم که تیک داشت. از همان کودکی حرکت خاصی می کرد. بعدتر که دیدمش باز هم تیک داشت. این دفعه حرکتش متفاوت بود. و من باز هم به او فکر می کردم. اینکه چرا کاری برایش نکردند. چرا حرکتش تغییر کرده. باز هم می رفتم سمت تقلید و ... حتی اگر برایم تعریف می کردند فلانی چنان تیکی دارد، در خلوت ادایش را در می آوردم و عجیب اینکه ماهیچه های بدنم خیلی سریع همراهی می کردند. و من می ترسیدم از این آمادگی و همراهی.

   از پیدا کردن تصویر سداریس در اینترنت پشیمان شدم. فکر می کنم مجموع داستان ها و حالت چهره اش خبر از چیزی می دهد که نمی خواهم بدون داشتن راهکار مناسب یا قدرت کافی برای مواجه شدن با آن درگیرش شوم.

   داستان هایش خیلی خوب است، خواندنی و قابل تأمل. هرچه باشد به خواندنشان می ارزد.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی اوقات برای حفظ اعتدال بد نیست مردم بعضی از کارهایی را که دوست ندارند انجام بدهند. ص85

___آنی در اونلی

***

_ جلد چهارم آتش، بدون دود را که شروع کردم حقیقت بزرگی بعد از سال ها برایم مکشوف شد! بر اساس آنچه در کتاب فروشی/خانه ها دیده بودم، تمام این سال ها خاطرۀ دوران کودکی ام را اینطور ساخته بودم (شاید هم اصلاح کرده بودم_ دارم کم کم مشکوک می شوم!) که من هر 7 جلد را رؤیت کرده بودم. در حالی که آن روزگار، فقط سه جلد آن چاپ شده بود!

داستان هم طوری است که به راحتی می شود با همان سه جلد تمامش کرد. اما از جلد 4 به بعد ماجرا ادامه پیدا کرده و اوایل دهۀ 70 هم چاپ شده. جدیدترین چاپ کتاب هم دیگر 7تایی نیست، دوتاست؛ سه جلد اول در یک مجلد و چهارتای دیگر در مجلدی دیگر. با طرح جلد قرمز رنگ و تصویر کوچکی از بانویی ترکمن بر پشت جلد که آدم را یاد سولماز می اندازد، و باقی زنان مهم داستان.

* [این هم روی جلدش!] خیلی دوست داشتنی است! این را یادم رفته بود.

__ و از همان جلد 4 هم خواندنش قدری برایم سخت شد. به میانۀ جلد 5 رسیدم، دیدم نمی توانم ادامه دهم! فقط می خواهم این صد صفحۀ باقی مانده را تمام کنم و شاید تا مدت ها سراغ دو جلد دیگر نروم. ولی حتماً آن ها را هم خواهم خواند.

ته جلد سوم، دوست داشتم بیشتر درمورد صحرا و مردمش بخوانم. برای همین از جلد 4 استقبال کردم. اما دیگر خیلی دچار حرف ها و نظریه های سیاسی و حتی عرفانی شده. این بخش ها را تند تند می خوانم؛ حتی شده از روی کلمه ها و جمله ها و پاراگراف ها می پرم. من در این موراد نظریه های خودم را دارم و نمی خواهم عرفان و سیاست و .. یاد بگیرم. داستان می خواهم، داستانی قوی.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ فکر کنم خیارهایی رو که توی این قوطی کرم جدیدم ریختن از بوته ای کندن که از خیارهاش خوشم نمیاد!

بوی خوبی ندارن :/

شایدم از بوتۀ گیاهی که فقط نزدیک یه بوتۀ خیار بوده و کمی از عطر خیارها رو گرفته، اما خودش برگ ها و ساقه هایی ضخیم و پررنگ داره.. هروقت بوی این کرم می خوره به مشامم، همچین تصوری از گیاهه تو ذهنم میاد. لطافت خیار رو نداره. حتی طراوت تلخی ته خیار رو.

__ هاوس شیطااانِ مجسمه!! انقد ازش خوشم میاد بدون توپ و تانک و فقط با زبونش به اهداف شوم و پلیدش می رسه! خیلی هم خوب کاری می کنه! تنها شیطان صفت تقریباً-کامل-مورد-تأیید منه در این سال ها.

الآن فصل هشتمم. می ترسم که داره تموم میشه، می ترسم که آخرش چی میشه. شاید برای همینه که کند می بینم. شاید برای همین بیش از دو هفته پیش یه اپیسود دیدم و الآن یکی دیگه. انقدر فاصله شد که چند دقیقه طول کشید تا باهاش ارتباط برقرار کردم. مخصوصاً که توی فصل 8 خیلی چیزا عوض شده، و خیلی آدم ها.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ANNE:Did you ever go courting, Matthew

?

MATTHEW: Well, I don't knows if I have

ANNE: Never, ever, ever? [he shakes his head no] Why ever not

?

MATTHEW: Well, I couldn't do it without talking to a girl

ANNE: Well, I'm sure there were many broken hearts as a result

http://greengables-1.tripod.com/script/1part5.html



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/۱۳ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

     آن سال های دور که کتاب بیگانه ای در دهکده را می خواندم، بخش مربوط به دخالت شیطان در اوضاع دهکده و تغییر شخصیت ستاره شناس و کشیش آدولف را نمی فهمیدم. به نظرم وهم انگیز و عجیب می آمد.

 هیچ وقت هم یادم نیامد انتهای داستان چه بود. حتی در خاطرم نمانده آن را تا آخر خواندم یا نه. اما بی انصافی بود که فصل آخر تنها نصف صفحه باشد. اینکه خواننده و راوی در بهت فرو بروند خیلی خوب بود، ولی کاش قوی تر تمام می شد.

 بیشتر از هر چیزی، در این کتاب، از این صحبت ها خوشم آمد:

فیلیپ تراوم* اعمال انسان ها را در زندگی و سرنوشتشان به بازی دومینو تشبیه می کند و اعتقاد دارد زندگی انسان ها از حلقه هایی به هم پیوسته تشکیل شده (سلسلۀ علل).

مِن باب مثال، اگر کریستف کلمب در هر زمانی_ مثلاً در کودکی_ از روی ناچیزترین حلقۀ سلسلۀ اعمال خود که نخستین عمل کودکی اش آن را معین ساخته بود می جهید، این جهش مابقی زندگی اش را تماماً تغییر می داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می شد و در یک دهکدۀ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می رفت و قارۀ امریکا تا دو قرن بعد کشف نمی شد. .. من هزاران هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده ام و فقط در یکی از آن هاست که واقعۀ کشف امریکا پیش می آید. شما مردم گمان نمی برید که همۀ اعمالتان به یک اندازه مهمّند و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازۀ اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است... ص 95

 یادم هست در دوره ای از زندگی به این سلسله علل فکر می کردم و مجموع این ها با مسئلۀ جبر و اختیار نتایج جالبی برایم داشتند!

*اسمی که بچه ها برای شیطان انتخاب کردند و به باقی اهالی دهکده اینطور معرفی اش می کردند.

_بیگانه ای در دهکده، مارک تواین، ترجمۀ نجف دریابندری، امیرکبیر



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/۱۳ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت یکی از کتاب هایش را می خوانم یا بخشی از فیلم ها را می بینم، یاد اولین روزهای آشنایی م با او می افتم.

1. رؤیای سبز! دخترک رؤیاباف! پرحرف و کم توجه و چر از خیال های عجیب و غریب! همۀ این چیزها به نظر من تا آن روز عجیب و نامتعارف بودند. دختر پر حرف دیده بودم، خیالباف و کم توجه هم که خودم بودم، ولی اینکه از تلویزیون خودمان چنین چیزی پخش شود بیشتر برایم سنّت شکنی محسوب می شد. تا آن زمان همۀ آدم های فیلم و سریال ها باید الگوی خوب و کاملی می بودند و هیچ یک شبیه این موجود موقرمز نبودند!

2. مجموعۀ کوتاه آن شرلی دومین مجموعه از ساخته های کوین سالیوان بود که برای ما پخش می شد. پیش از آن خاطرۀ خوب و فراموش نشدنی قصه های جزیره و سارا استنلی، نسخۀ قابل تحمل و حتی ستودنی آن شرلی، را داشتیم و من، بیش از هرچیزی خودِ پرنس ادوارد زیبا را می پرستیدم با آن فانوس دریایی که مثل شوالیه ای درونگرا لب ساحل ایستاده بود و منظره هایی که هر گوشه اش زیبایی خاص خود را داشت و در هر فصلی به رنگی در می آمد.

3. اوایل خیلی سخت با آن کنار می آمدم. آن همه پرحرفی و حرف های نا به جا و عجول بودن و ... را نمی توانستم یک جا تحمل کنم. فقط خود مگان فالوز و عکس العمل های ماریلا و متیو و ریچل مرا قانع می کردند که مجموعه را ببینم، از طرفی هم نمی توانستم سیر داستان را به این راحتی ها بی خیال شوم. پرنس ادوارد هم که همیشۀ خدا تیر خلاص بود!

4. الآن که مجموعه را با صدای اصلی اش می بینم، فکر می کنم چقدر آن شرلی قابل تحمل تر است! مریم شیرزاد دوبلور فوق العاده ای است و صدای بسیار زیبایی دارد اما ترکیب این زیبایی بی مثال با پرحرفی ها و خیال بافی های آن برای من قابل تحمل نیست! ماجرا خیلی مبالغه آمیز می شود و اغراق خود سالیوان نسبت به کتاب داستان را تحت الشعاع قرار می دهد!

5. این بخش ماجرا کمی پیچیده و شخصی می شود؛ بیش از یک سال پیش فهمیدم آن شرلی دقیقاً تیپ شخصیتی (روانشناختی) خودم را دارد. برای همین قسمتی از من دوستش دارد و قسمتی از من می راندش. من از خیلی وقت پیش در کار راندن بعضی خصوصیات شخصیتی م بوده م و با آدم هایی که آن بخش های من را دارند شاخ به شاخ می شوم. مسئله این است که من هم پرحرف هستم اما دست کم 70% حرف هایم را با خودم در میان می گذارم. ماریلا حریف آن نشد ولی ماریلای درون من خوب مرا کنترل کرد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

MARILLA:What ever made you say that you took it and lost it

?

ANNE: You said you'd keep me in my room until I confessed. I just thought up a good confession and made it as interesting as I could

MARILLA: But it was still a lie

ANNE: You wouldn't believe the truth

http://greengables-1.tripod.com/script/1part3.html



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مرتبط با زندگی دوگانه و .. که اشاره کردم، اولین بار که کتاب شیطان و دوشیزه پریم (کوئلیو) را می خوندم، به طرز عجیبی هوس کردم توی کافه یا هتل کوچکی در شهری کوچک، ترجیحاً اروپایی، کار کنم و غروب ها و آخر شب ها بنشینم کنار مهمان ها و مسافرهای جورواجور و به حکایت هاشان گوش بدهم ... این خواسته با خواسته ها و مسیر آن روزهام نمی خواند، اما خیلی به دلم نشست. از دهکدۀ محل زندگی دوشیزه پریم خوشم آمده بود و فضای آنجا برایم تجسم می شد.

چند ماه پیش شیرجه زدم سمت این کتاب تا برای بار دوم بخوانمش. 100 صفحه خواندم و رهایش کردم، فضا و آرزوی دیرین آمده بود توی ذهنم و اتفاقاً به حال و هوا و شرایط آن روزهام خیلی نزدیک تر بود! نه از جهت اسباب و وسایل و مهیا بودن محیط و شرایط، بلکه از جهت خواسته های قلبی م و نقشه هام برای زندگی.

الآن هرچه فکر می کنم، حال و هوای دوشیزه پریمی آن روزها را به خاطر نمی آورم، شاید تبدیل شده به شکل دیگری که این روزها آن را بلوبری نایتز می خوانم. شاید سال های بعد که چشمم به این نوشته ها بیفتد اسم دیگری پیدا کرده باشد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک سری آرزوها و خیال های بچگی که گاهی می بافتیم و بعدش به خل خلی بودنشان می خندیدیم، امروز خیلی راحت و عادی به نظر می رسند؛ خیلی هاشان به واقعیت تبدیل شده اند و جزئی از زندگی روزمره حتی.

پس این خیال خل خلی را هم اینجا ثبت می کنم، باشد که به زودی واقعی شود: کاش می شد بوها را هم به اشتراک گذاشت. مثل همین بوی گیاهی که امروز خریدم و قرار است دمنوش شود و اسمش آن قدر بالهجه و سخت بود که توی گوشم هم به درستی هضم و جذب نشد چه رسد به اینکه بنویسمش یا حفظش کنم و .. باید قدری از آن را با خودم اینور آنور ببرم، به اهل فن نشان بدهم و اسمش را و کاربرد دقیقش را بپرسم.

برای من چنان بویی دارد که دوست دارم خودم را درش غرق کنم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک دفعه یادم افتاد چقدر از زندگی دوگانه خوشم می آید؛ زمانی دوست داشتم نیمی از سال را جایی باشم، با شرایط تعریف شده ای برای زندگی، و نیم دیگر سال را جایی دیگر و با شرایطی دیگر. بلاگری بود/ شاید هنوز هم باشد_ من مدتهاست نوشته هایش را دنبال نکرده ام_ نوع کار و زندگی اش همان دنیای ایده آل آن سال های من بود.

   آخرین زندگی دوگانه ای که دوست داشته م، ترکیبی بوده. اینکه نیمی از سال مثل Lizy فیلم بلوبری در سفر باشم و از کنار آدم های گوناگون رد شوم، و نیم دیگر سال مثل Jeremy در گوشه ای از کافه م در گوشه ای تعریف شده و ثابت از این دنیا، سرم به کار خودم باشم و آدم های گوناگون از کنارم بگذرند و من شیشه ای بزرگ داشته باشم برای جمع کردن کلیدهایی که جا می گذارند، و داستان هایشان را برای مدتی در جایی حبس کنم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

برای امروزم کلی برنامه چیده ام؛ بیشترشان اجباری است، مثل تمیزکاری بعد از طوفانی که کلی گردوغبار به حلق و چشمانمان فرو داد. آن همه غرغر رعد و برق و کولی بازی و فقط همین قدر باران؟؟! خسته نباشد!

   این میان قرار است اگر فرصت شود لذت شیرینی نصیب خودم بکنم که لازمه اش زودتر تمام کردن بخشی از کارهای برنامه م است.

   *می خواستم درمورد تصویر دُن کیشوت بنویسم که بین  خرت و پرت ها و گنج های کشوم یافتم دوهفتۀ پیش، ولی شاید اول اسکن کنمش تا بتوانم اینجا بگذارمش، بعد بنویسم. شاید هم باوجود خود عکس نیاز چندانی به نوشتن چیزی نباشد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٠ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   کتابی هست به اسم [فرهنگ طیفی]* که تا حدود یک سال پیش از وجود چنین چیزی در دنیا بی خبر بودم. به طور خلاصه این که برای هر واژه برابرهای مناسبی دارد و به درد نویسنده ها، مترجمان و ... می خورد. توی کارهای اخیرم چندبار پیش آمد که بهش مراجعه کردم و هربار یادم آمد باید جایی ثبت کنم که بابت معرفی و توصیه به استفاده از آن از استادمان تشکر کنم.

*فرهنگ طیفی، اثر جمشید فراروی، نشر هرمس.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٩ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من عاشق Ebru Gündeş م، بانوی خوانندۀ ترک.

فکر کنم اولین بار توی کلیپی دیدمش که آهنگ Sen sizim را می خواند. کت دامن جذب طوسی داشت با موهای کوتاه به بیرون سشوار شده (از آن مدل هایی که عاشقشان هستم). لبخند زیبا، چشمان براق و ... همه چیزش سرجا و در عین زیبایی!

کلاً من از چهرۀ بعضی خانوم های مشهور و نامشهور این جهان فانی دوست داشتنی خوشم می آید، به شدت؛ آن قدر که آرزو دارم اگر بار دیگر دنیا آمدم شبیه یکی از آن ها بشوم. Ebru هم یکی از آن هاست.

یک بار آرزو کردم کاش این خانوم عروس ایرانی ها می شد! آن قدر دوستش داشتم که دلم میخواست اینطوری به من نزدیک تر بشود! و شد. بعد از 2-3 ازدواج در مملکت خودش، چند سال پیش با آن آقا ازدواج کرد که طفلک اشکش هم در آمد. حالا دختری دارد که به احتمال زیاد_ بنا به قوانین ژنتیکی این دنیا_ بیشتر به پدرش شباهت خواهد داشت.

این سال ها Ebru ی نازنین من کم پیدا بود. ولی چند ماه پیش دیدم دوباره برگشته. با همان چهرۀ و اندام جذاب و البته به روز شده.

از خدا خیلی متشکرم که گاهی ژن ها را چنان کنار هم قرار می دهد که آدم با کمال میل خودش را در دریای ژرف زیبایی طرف غرق کند.

*این عکس قدیمی اش را خیلی دوست دارم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٩ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تمام شد! 

اکنون دیگر قطره ای از آن عصاره ی سیه فام روسیاه باقی نمانده است. ولی دردی از تو دوا نشد. 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن