_ لیست امید و اسکار بردن لئو دی کاپریو و ...

__ مدتیه دارم فکر می کنم، به اون یادداشتم که تو یکی از روزای سال 80 فکر کنم نوشته بودم. شاید هنوز بهار بود. یکی از روزایی که نرفتم دانشگاه و برای دل خودم تو خونه درس خوندم و فکر کردم و نوشتم. با اون همه امید و موفقیت که داشتم، نگران مسئلۀ بزرگی بودم؛ نگران ثباتی که هنوز نیومده بود، هنوز وقتش نشده بود برسه. انگار میوه ای دردانه باشه روی شاخه ای دور از دسترس، روی درختی که خودم کاشتمش و «به جان دادمش آب» و اون روزا با همۀ ناشی گری مراقبش بودم و بهش چشم دوخته بودم.

درمورد این ثبات قبلاً هم نوشته بودم، و بگذریم که تو این سال ها چی پیش اومد و تندباد یا تنه خوردن های اشتباهی خودم حتی اتصال میوه به درخت رو لق کرد. گاهی حتی فکر کردم افتاده. شاید هم افتاد اما شکوفۀ دیگری به جاش رویید و میوه شد و ...

الآن فکر می کنم می تونم بگم چیدمش و باید با هر جزئش کاری بکنم، بخشی ش رو آروم آروم بخورم و مزه مزه کنم، بخشی ش رو خشک کنم توی انبار بذارم، با قسمتی ش مربا درست کنم برای روزای بی محصولی، ... و به فکر میوه های بیشتر و مرغوب تر باشم. حالا شاید هم یه باغ پروپیمون نشه، شاید در حد همون هر از گاه، یه میوۀ مطلوب باشه و تا مدت ها منو سرگرم کنه.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٢/۱۱ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن