دیروز، طبق معمول اوقات مشابه خاص، کنج جان به در بردن از بلای همیشگی اختیار کرده بودم! و چون از نتیجۀ کارم تاحدی راضی بودم، برای جایزه تصمیم گرفتم فیلم Risen را ببینم. همان اول که با صحنۀ صحرایی در زمان زندگی مسیح رو به رو شدم، نفسم بند آمد. نه که فیلم خیلی عالی و مطرحی باشد، کلاً من اینطورم که از داستان های دوران قدیم و با درون مایۀ مذهبی- پیامبرانه خوشم می آید. فکر می کنم به شنیده های مهیج دوران کودکی ام مربوط باشد و به آن کتاب از هم پاشیدۀ قطور معماگونه که در روزگار نوجوانی، قدری از آن را خوانده بودم و بعد هم به طرز شگفت انگیزی یک نسخه از آن را به دست آوردم و ... به یادداشت های پانوشت-طور آن، که ماجراهای خاندان یعقوب و موسی را روایت می کرد ..

فیلم ماجرای روزهای بعد از مصلوب شدن حضرت عیسی را روایت می کرد و برخاستنش از مرگ و ملاقاتش با حواریون. در این میان، سرداری رومی هم در پی حقیقت ماجرا بود و ...

دوتا از هنرپیشه های محبوبم در آن بازی می کردند، یکی شان البته الآن دیگر چندان محبوب نیست (برادر هنرپیشۀ نقش ولدمورت) و دیگری بازیگر نقش درکو ملفوی، که اتفاقاً اینجا نامش لوسیوس است!

وسط روز هم نیمۀ باقی ماندۀ کتاب کم جان شنل پاره* را خواندم و با وجود سرد بودن و امیدبخش نبودن، دوستش داشتم.

جمله های پشت کتاب، طبق بیشتر اوقات، پرکشش و مهیج بودند اما متن اصلی به تصور من، با توجه به آن جمله ها، ربطی نداشت. با این حال خیلی ارزش خواندن داشت و همان جمله ها هم  به خوبی در کتاب جای گرفته بودند.

*شنل پاره، نینا بربروا، ترجمۀ فاطمه ولیانی، نشر ماهی.

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/۳/۸ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن