Revenant دیدم (معمولاً درمورد فیلم دیدن هام باید با «بالاخره...» شروع کنم). فیلم خیلی خوبی بود اما در دستۀ «یکبار برای همیشه» قرار گرفت. این فیلم ها معمولاً مشهور و توصیه شده اند و تمام نیرویم را جمع می کنم و یکبار می بینمشان ولی بیشتر اوقات نمی توانم بار دیگر تماشایشان کنم. مثل Birdman، فیلم های اصغر فرهادی که بسیار دوستشان دارم (البته آنها را قرار است سرفرصت و با جمع کردن انرژی فوق العاده ای باز هم ببینم)، فیلم های آلمودووار (به جز Volver جانم، که دوبار دیدم و دلم می خواهد باز هم تماشایش کنم)،...

Revenant آنقدر تأثیرگذار بود که بیشتر مدت فیلم احساس سرما می کردم! صحنه ای که اسب خالخالی مرده بود و ...، با خودم فکر می کردم اگر من بودم همچین فکری به سرم نمی زد و ممکن بود بایستم اسب را نگاه کنم زیر برف، تا یخ بزنم مثلاً.

وضعیت انسانیت در این نقطۀ تاریخ طوری بود که هرکس چشمش به هرکس می افتاد، می کشت. بین شخصیت ها از بریجز خیلی خوشم آمد و آن سرخپوست تک افتادۀ تنهاماندۀ بازماندۀ پانی که در مقطعی آقای گلس را نجات داد.

و آن حجم برف و رودخانه های خروشان پهن و گاهی سکوت چقدر زیبا بود.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/۳/۱٥ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن