گاه مطالب گذشتۀ وبلاگم را می خوانم، به صورت هدفدار. مثلاً همین الآن که خرداد ماه 95 است، مطالب خرداد 94 را می خوانم. اگر فرصت بود به اردیبهشت و تیر 94 هم نگاهی می اندازم. چون به دلیل عادت ذهنی/سپر مدافع، یادم می رود چه سفرهایی با قالیچه ام داشته ام. معمولاً نتیجۀ خوبی دارد. جزئیات کارهایی که زمانی کرده ام و اتفاق ها، مثل گوی های کوچک و بزرگ غلتان، از لابه لای به-یاد-سپرده هام سر می خورند و به اتاق های متفاوت ذهنم می روند. یادم می رود چه احساس خوبی داشته ام، چه کارهای خوبی کرده ام، معنای واقعی یک شکل نبودن روزهام فراموش می شود. این کار حدوداً به یادم می آورد که برای چیزهایی که ثبتشان کرده ام، چه خیزی برداشته بودم و نتیجه اش چه شده بود.

خیلی کمتر هم پیش می آید که مطالب ماه مشابه را از سال پیش تر از پارسال بخوانم. متأسفانه بیشتر روزمره های 92-3 را در فیسبوک ثبت کرده ام. حتی وقتی در بطن فیسبوک بودم هم دسترسی جامع و جمع و جور به مطالب، مثل اینجا میسر نبود. کاش مطالب هرروز را جمع می کردم و اینجا هم ثبتشان می کردم. البته کار نشد ندارد.

این از قدرت واژه است که وقتی ثبت می شود آثار نهان و پیدای انکارناپذیری دارد. معمولاً هرچیز را که بنویسیم، دیرتر فراموش می کنیم. انگار با ثبتشان، چیزی با لباس کلمات زاده می شود که کار خاص خودش را شروع می کند و دنیایی می سازد که گاهی باید برای کشف و درک آن وقت گذاشت.

_ مطالب 2 سال پیش را که خواندم، دلم برای قلب جوهری جان تنگ شد! بیشتر هم برای جلد 3 نفسگیر و باشکوهش.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/۱۸ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن