دست هاش انگار امتداد صداش بودند،همیشه درحال حرکت.

ص68

***

1. این یک ماهه کتاب دیگری از جومپا لاهیری عزیز خواندم؛ گودی. باز هم ماجرای مهاجرت و تفاوت نسل ها، چه در وطن و چه در غربت. و این بار موضوعش قدری عجیب بود؛ بیشتر به رابطۀ مادری پرداخته شده بود. مادر داستان پررنگ تر و عمیق تر پرداخت شده بود، بعد همسر و فرزند قرار داشتند. در وجود همه شان آن گودی اولیه بود که به تدریج، هریک به صورتی، پر شده بود. اما جایش مشخص بود. در انتهای داستان، وقتی زن به زادگاهش بر می گردد و محل گودی را جستجو می کند، چیزی نمی یابد. آن را پر کرده اند، محله به روز شده است. عین گودی درون خودش که با انتخابش کم کم پر شد اما ماهیت خلأ را نتوانست تغییر دهد. به جستجوی آن، در تاریکی دست به درون خود می اندازد و چیزی به چنگ نمی آورد. هست ولی نمی یابدش.

رستگارترین شخصیت سوبهاش (شوهر/پدر) است که فراتر از وظیفه اش عمل کرده و رابطۀ عاطفی اش هم جای اشاره و ایراد ندارد.

_ از نیمۀ داستان تا انتها، گوری برایم تحمل ناپذیر بود. ممکن بود به او حق بدهم اما چنین آدمی را نمی توانم بپذیرم یا دوست داشته باشم.

_ کتاب خوبی بود و از خواندنش راضی ام. خوبی ش این بود که باوجود موتیف های همیشگی داستان های لاهیری در آن، همان مهاجرت و ...، وجه پررنگ همان رابطۀ مادر/فرزندی بود که در هر بستر دیگری هم می توانست رخ بدهد.

2. دیشب یک اپیسود از سریال جدید آسپرین را دیدم. از فضای آن خوشم آمد. شخصیت اصلی آن در خلأ خاصی به سر می برد که برایش کلافه کننده است.

این عکس مرا یاد دکتر هاوس عزیز می اندازد!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/٤/۱٢ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن