فیلم بین حرفه ای نیستم و ادعایی ندارم. بیشتر چیزهایی که دوست داشته باشم یا از پیش بدانم با دل و ذهنم ارتباط برقرار می کند، می بینم. احتمال دارد مواردی را که اینطور بوده اند، سوای ارزشمند بودن/ نبودن شان بیش از یک بار ببینم.

امروز اتفاقی بخشی از گذشته ی اصغر فرهادی را دیدم. یادم آمد چقدر این فیلم را دوست دارم. فکر کنم بیشتر از دیگر فیلم هایش (آن هایی که دیده ام). نیمۀ دوم فیلم که هی داستان پیچیده می شود؛ انگار خوانش جدیدی برای حادثه پیش می آید. این بوده؟ نه، آن بوده. نه، فلانی می گوید ... ولی درنهایت، هرکسی با افکار و کرده هایش سرجای خود ایستاده. در همان نقطه ای که تصمیم گرفته کار خبطی بکند و احتمالاً بعدش هم پشیمان شده یا نمی تواند تبعاتش را بپذیرد. چقدر این داستان را دوست دارم.

جدایی هم برایم ارزش خاصی دارد ولی آنقدر سنگین است که نمی دانم کی می توانم راحت ببینمش. دربارۀ الی را شاید راحت تر ببینم و چهارشنبه سوری را. باید فرصتش را پیدا کنم. فیلم های دیگرش را ندیده ام. شاید آن ها را بگذارم در اولویت.

علت نوشتن این یادداشت مهم ترین ویژگی فیلم های فرهادی است که بین خیلی ها اشاره به آن باب شده؛ پایان باز. شاید بعضی ها از آن شاکی باشند. این ها کلاً با پایان باز مشکل دارن، چه فیلم باشد چه کتاب. نمی گویند «من» خوشم نمی آید یا با آن ارتباط برقرار نمی کنم. فقط محکوم می کنند و می گذارند کنار. حتی چند سال پیش، یکی بدجور شاکی بود که چرا من از برخی آثار با پایان باز خوشم می آید. البته من لزوماً روی نوع پایان تعصب ندارم. هرچیزی که خوب از آب درآمده باشد دوست دارم. اتفاقاً درمورد آثار فرهادی گرامی دلم می خواهد بگویم پایان باز لازمۀ آن هاست. چون اصلاً فیلم آنجا تمام نشده. روایت ماجراجویانۀ اکشن و هالیوودی نیست که شروع و تمام شود. همۀ ماجرا از جایی دورتر شروع شده که روایتش به درازای زندگی آدم هاست. شاید بعضی موارد حتی نسل ها طول بکشد، چه در نسل های گذشته و چه آینده. مثلاً همین فیلم گذشته. یعنی باید انتظار داشت در انتها، انگشت بیماری که در کماست، تکان بخورد؟ اگر هم تکان بخورد، احتمال روی دادنش در آن لحظه باید خیلی کم باشد. ممکن است چند روز دیگر تکان بخورد و ممکن است بیمار را از دستگاه جدا کنند اضلاً. و از طرفی، اگر همان لحظه انگشت تکان بخورد، خیلی ها شاکی نمی شوند که چقدر ماجرا هندی و لوس و بی منطق و فلان بوده؟ ماجرای احمد و مادر دخترها و خود بچه ها چه؟ قرار است در همان چند روز تصمیمی بگیرند و همه رستگار شوند؟

یا اگر در انتهای فیلم جدایی، پاسخ ترمه را نمی شنویم، این خیلی طبیعی است. شاید باید خودمان را با تمام پیشینۀ شخصی مان جای او بگذاریم و ساعتی در آن شرایط زندگی کنیم، و بعد روزها به آن فکر کنیم تا بتوانیم پاسخ بدهیم. پاسخی که خودمان دوست داریم از زبان ترمه بشنویم.

خیلی خوشحالم که همیشه می شود در آثار هنرمندانی تأمل کرد که می دانند ویژگی مناسب کارشان چیست و براساس همان لازمه و اقتضای درخور دست به آفرینش می زنند.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٢۸ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن