_ جسته و گریخته، چشمم به یادداشت های قبلی م درمورد مجموعۀ آتش، بدون دود می افتد و دلم می خواهد بعضی جلدهایش را داشته باشم. 1 را که حتماً! چون به نظرم زیباتر از دیگر بخش های داستان نوشته شده.

شاید هم مجلد 1 از مجموعۀ جدید را، که سه جلد را با هم دربر گرفته.

__ دیروز رفته بودم یکی از کتابفروشی های محبوبم _من همیشه جلوی قفسۀ کتاب ها زیاد مکث می کنم، کتاب ها را با چشم یا دست بالا پایین می کنم ببینم کدامشان را این بار باید انتخاب کنم، ممکن بعضی کتاب ها را بیش از یک بار لمس کنم حتی_ فکر کنم فیگورم از پشت شبیه گاگول هایی شده بود که کتاب را نمی شناسند و نمی دانند چه باید بخرند و ممکن است حتی کتاب ها بر اثر جادوی کتاب-نخوانی، جلوی چشمشان مثل هویج و شلغم جلوه کند، چون خانم جوان مسئول در مقام پرسش دومش از من، بعد از بیش از یک ربع، پرسید: «خودتون کتاب می خونین؟» سعی کردم نصف نگاه عاقل-اندر-سفیه م را کنترل کنم و نگویم: «دلم خواسته معطل کنم و وقت خودم است و به خواندن/نخواندن ربطی ندارد! بفهـــــــــم!» ولی فقط گفتم: «بعله!» ایشان در حرکتی انتحاری، از این کتاب پرفروش های به نظر عوام پسند امریکایی به من معرفی کرد که پشتش نوشته بود حتی رکورد فروش هری پاتر را هم شکسته. یه طوری روشنفکرانه ردش کردم ولی ته دلم بود بگویم: «به حرمت همان هری پاتر _که این کتاب غلط کرده رکوردش را شکسته_ نمی خرمش!»

[کتاب موردنظر]

___ واقعاً این مسئولان قفسه های کتاب بابت زارت و زورت های بی ربطشان حقوقی چیزی می گیرند که دوست دارند عقاید ناپخته شان درمورد کتاب را با میخ طویله بکنند تو چشم آدم؟ ایندفعه پاسخ قلمبه تری بهشان خواهم داد!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٥/٤ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن