« اول جوانی در دهی معلّم بودم ، وسط کوه ها . دِه درست انگار تهِ یک قیف بود ، طلوع و غروب خورشیدش یکی دو ساعت با همۀ جاهایی که در همان طول جغرافیایی واقع شده بودند فرق داشت . یک روز که داشتم مطابق ساعتم نماز عصر را می خواندم یکی از اهالی گفت : « چی ، حالا آقای مدیر ؟ یک ساعت است که آفتاب غروب کرده . » همان وقت فهمیدم دیگر نمی شود . چه بخواهم ، چه نخواهم تنها شده ام . بعد دیدم من تمام این بیست و چند سال نه رو به کعبه ، که رو به آسمان ، رو به افق نماز خوانده ام . یعنی اگر مقصود ، بُعدِ مسافت نباشد در عین حال می توانسته ام پشت به کعبه نماز بخوانم . برای این که از این طرف هم می شود به آن رسید . خب همان وقت بود که رفتم به کوه ، درست به سرِ قلّه که رسیدم نشستم و به سیری دل گریه کردم . وقتی خواستم برگردم چندتا سنگ روی هم چیدم ، درست همان جایی که فهمیده بودم گلّه برای همیشه در بیابانی بی انتها پراکنده شده است .»   ( « برّۀ گمشدۀ راعی » ؛ ص 77 )

سیّد محمّد راعی ، دبیر ، در سنین میان سالی و در سال 1348 ، سرگشتگی هایش را بیشتر به صورت جریان سیّال ذهن ، در اختیار راویِ رمان می گذارد . این جریان امّا نه آن چنان پیچیده است که فهمیدن حقایق لابه لای روایت ، نیاز به جان کندن و چندباره خواندن داشته باشد . منتها کتاب را باید چند بار خواند ! چون خود حقایق ، مثل همان کوه که ذکر شد ، مثل بار امانتی که بر دوش بشر گذاشتند ، سنگین است .

آقای راعی ، به خصوص در قبال شاگردانش احساس مسئولیّت سنگینی دارد . همیشه به طور ناخودآگاه فکر می کند که باید آنها را به مسیر درست هدایت کند تا مثل خودش و هم نسلانش دچار سرگشتگی نشوند . امّا همیشه در میانۀ راه می فهمد که این کار امکان پذیر نیست . نمی شود همه جا مدام مراقب بود . گاه سر کلاس هایش ماجرای شیخ بدرالّدین را تعریف می کند ؛ ماجرایی برساختۀ ذهن خودش که مدام چیزهایی به آن اضافه می کند . آخر شیخ هم مانند او سرگشته است و در پی یک موجود اثیری ، یا یک همراه که بتواند سرگشتگی هایش را مرهمی باشد .

راعی همه جا در جستجو است . جستجو عادت ذهنی او شده ؛ بدون این که بر آن کنترلی داشته باشد . عمدۀ فعّالیّت های ذهنی او در این مسیر ، در دو جهتِ همسو پیش می رود : یافتن نیمۀ دیگرش ؛ کسی که بتواند به او اعتماد کند و او را به آرامش برساند . و دیگر برقراری تعادل در زندگی روزمرّۀ خود و دیگران . در مسیر دوم ، ذهن او مدام مظاهر زندگی سنّتی را وا می کاود و عناصر آن را تحلیل می کند . سعی دارد تفسیری از اجزاء آن به دست دهد تا دلش آرام گیرد . بنابراین در جای جای کتاب به نکاتی بر می خوریم که عیناً از کتاب هایی مثل رساله های دینی یا مفاتیح نقل قول شده اند ؛ از جمله آداب صحیح وضو گرفتن ، آداب تدفین میّت ، حتّی نکات ریزی مانند تسلیت گفتن به بازماندگان متوفّی ، ...

او عناصر زندگی سنّتی را در تقابل با مظاهر مدرنیته _ که خواسته یا ناخواسته وارد زندگی مردم می شود و آن را دگرگون می کند _ قرار می دهد و انگار می خواهد یادمان های گذشته را در ذهن خود حفظ کند . راعی در هیچ سو به آرامش نمی رسد !

لااقل در انتهای جلد اوّل این طور است . این کتاب قرار بود دو جلد دیگر هم داشته باشد که نشد .

گفتم کتاب را باید چند بار خواند ؛ حدّاقل یک بار آن باید پس از آشنایی با تکنیک ها و ویژگی های رمان نو فرانسه باشد . چون ارتباط برقرار کردن با برخی اشارات آن راحت تر و جذّاب تر می شود .

« نه [دنیا] به آخر نرسیده بود ، امّا گلولۀ نخ چرا . بعضی ها مُمسِک می شوند ، تکّه تکّه می کِشند ؛ از سرِ احتیاط ، انگار که رزقِ مقدّرشان همین یکی _ دو وجب است . امّا بعضی ها عجله می کنند ، می خواهند ببینند اگر گلوله تمام شد باز هم همان احساس را دارند ، ... امّا راستش چه ممسک چه دست و دلباز یا عجول تقصیر هیچ وقت از گلولۀ نخ نیست ؛ که بی انتهاست ، باید باشد ، امّا همیشه انگار که سرنوشت را این طور ها رقم زده باشند ؛ آدم فکر می کند "خب ، برای من هم تمام شد " ، بگیر " چیده شد " ، درست انگار که آدم بازیگوشی همۀ هزارتوی جادویی قصّه های تو را دویده باشد و دیگر فقط همین مانده باشد که بنشیند ، مثل من ، امّا نه از خستگی تن ، یا تنگ حوصله بودن روح ، یا از بی حوصلگی ؛ که بیشتر از این که ناگهان دیده است همۀ راه در بیابانی دویده است بی هیچ نشان سایۀ خنک دیواری . » (« برّۀ گمشدۀ راعی » ؛ ص 108 )

[متن کتاب را این جا بخوانید ]



تاريخ : شنبه ۱۳۸٧/۱/۱٧ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن