بچه که بودم یکی از ترسهام تاریکی بود. نبودِ نور، ناشناختگی، وهم. خیلی چیزها در آن واحد انگار سراغم می آمد و هنوز هم نمی توانم به دقت از هم تفکیکشان کنم. مثل خیلی از بچه ها و شاید هم آدم بزرگها، از جاهای معمول و آشنا هم می ترسیدم. انگار با تاریک شدن تغییر می کردند. نه تنها نور ازشان ربوده می شد، چیزهای دیگر هم، و مهم ترینشان؛ امنیت. برای همین چیزهایی بهشان اضافه می شد معمولاً. هرچیزی.

الآن بیشتر دلم می خواهد کاش می شد نمی ترسیدم. با آن دوست می شدم. یک قدم از مرز نور و تاریکی به درون می رفتم و دست دراز می کردم و هرچه بود، لمس می کردم.

فکر می کنم الآن که این خواسته را دارم، تحت تأثیر فیلم کنستانتینم. عصر دوباره بخشی از آن را اتفاقی دیدم. چقدر توصیف جان کنستانتین از قضیۀ تعادل را دوست دارم. با حرف های انجلا یاد خودم می افتم و مطمئنم یک جایی چیزی را انکار کردم و ب یخیالش شدم. ممکن بود خیلی هم قوی نبوده باشد ولی منظورم همان ویژگی ایزابل و آنجلاست. چون در شخص دیگری هم سراغ دارم که خیلی به هم نزدیکیم.

برای همین فکر می کنم ترسم از تاریکی بابت همان قضیه بوده باشد. چیزهایی هم یادم می آید حتی. و فکر می کنم اگر نمی ترسیدم، مطمئناً دستی که به درون وهم دراز کرده بودم «چیزهایی» لمس می کردند!

می خواهم بروم بیرون. از دیشب نقشه اش را کشیده بودم. در طول روز، جزئیاتش کمی کامل تر شد. برای من چیزی شبیه حماسه خلق کردن است این حرکت. چون همیشه طور دیگری بود و امروز برای روی آب آمدن و نفس کشیدن، قصد کردم متفاوت باشد. ببینیم چه می شود!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/٩/۳٠ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن