خب ،

اون روز دوست داشتنیِ فراموش نشدنی که تو سالن مطالعۀ اون کتابخونه _ که خیلی از سرشاری ها و سرگشتگی هامو بهش مدیونم _ نشسته بودم و ولع آلود ، مجلۀ مورد علاقۀ اون سالهام _ جناب گلستانه _ رو ورق می زدم ،

اون شماره شو می گم که ویژۀ « مارگریت دوراس » بود ( یادم باشه [پیام یزدانجو] می گه : تلفّظ درستش « دورا » هست ) ،

نشسته بودم توی آخرین دقایق زمان باقی مونده م ، تند و تند اسم کتابای دوراس رو با تاریخ چاپشون ، تو یه فیش کوچولو _ از همون پشت زردایی که اون سالها داشتم _ می نوشتم . حالا همچین کم هم نبودن و آخراش دیگه داشتم پشیمون می شدم که : « که چی ؟ اینا رو تند تند داری می نویسی واسه چی ؟ خیلیاشون _ یعنی بیشترشون _ هنوز ترجمه هم نشدن ! به چه دردت می خوره داشتن اسمشون ؟ »

دیدم چند تا بیشتر نمونده . جلوی تردید زودگذر و گرفتم ....

حالا الآن....

بعد ِ چند سال ....

یکی از کتابای مربوط به زندگی و آثار دوراس رو داری . خیالت جَمعه که می تونی سال انتشار آثارشو از کتابنامۀ انتهاش پیدا کنی .

کتابو بر می داری ...

نه کتابنامه داره ، نه یه چیزی مث فهرست اعلام و راهنما و نمایه ... که دیگه الآن ته ِ همۀ کتابای قابل توجّه چاپ می شه !

دوراس و ... اسم کتاباشو ....

یه دفعه یاد اون فیشای پشت زرد کوچولو میفتی !

اگه نگهشون داشته باشم !

ب ب ب  .... مممممممممم ...... اااااااااا ممممممممم ....... کجا بودن ؟ توی سالنامۀ همون روزا ؟ نه! .......

تو یه پاکت سفید ، کنار بقیۀ یادداشت های سیراب کنندۀ اون سالها !

نگهشون داشته بودم !

همه شونو !

حالا می تونم سال انتشار هر کتابی از دوراس رو که نیاز باشه ، وارد کنم .

از این به بعد باید بیشتر مراقب یادداشت های کوچولوی دوست داشتنی م باشم .

و یه جای ثابتِ همیشه در خاطر موندنی براشون در نظر بگیرم .

این وسط خاطرۀ شیرین اون روزای ( « دوست داشتنیِ فراموش نشدنی که تو سالن مطالعۀ اون کتابخونه » ) هستن که سلول های ذهنت رو رخوتناک کردن ! وگرنه خیلی راحت ، با یه search می شه نه تنها سال انتشار کتابای دوراس ، که ... نمی دونم خیلی چیزای دیگه رو از دل و رودۀ اینترنت کشید بیرون .



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٧/٥/٢٠ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن