میگه :

_ چی میشه [عادل مشرقی] رو که گرفتن ، بعدش معلوم بشه که قاتل اصلیِ زنِ « حمید دوستدار » همون دختره بوده که نقششو مهناز افشار بازی کرده ( خیلی هم خوب بازی کرده ها _ اینو دوتامون می گیم ) . اون وقت عادل یه مدت زندون می مونه و دوباره آزاد می شه ، میره پی زندگی و عشقش ...

آه می کشه ، با یه لبخند محو .

می گم :

_ گیریم که اینطور بشه ؛ [ لیلا ] رو چیکار می کنی که هم سمّ بهش خوروندن هم گلوله زدنش ؟

( خودمم ناراحت می شم از این تصور _ به خصوص از تصور عادل بدون لیلا ... )

یه کم مکث می کنه و بعد تندی میگه :

_ خب واسه اونم می شه یه فکری کرد ؛ این که تصور کنیم سمّی که دختره ریخته توی لیوان شیر لیلا ، اشتباهی سم نبوده باشه . می فهمی ؟

« اوهوم » که میگم ، به سرعت ادامه میده :

_ گلوله رو هم به کارگردان ] می گیم بی خیالش شه ؛ یعنی بذاره شلیک بشه ها ، اما با فاصلۀ میلیمتری از کنار لیلا رد بشه . یا این که زیاد جدّی نباشه و یه خراش جزئی ... .

قبل از این که تصوراتمون کامل بشه لبخند رضایت مندی مون رو یه تلخی جبرآلود محو می کنه !

***

عادل مشرقی !

باور کن ما تقصیری نداشتیم . دیدی که تمام سعیمونو واسه عوض کردن قسمت مهمّی از سرنوشتت کردیم . ولی خب دیگه ، گاهی نمی تونیم اندوه مونو پنهان کنیم  ، واقعاً نمی تونیم .

می بینی بعضی شخصیت ها رو اگه بخوای یه خطّ سیر دیگه ای واسشون تعیین کنی ، از قالب اصلیشون فاصله می گیرن _ حالا کم و زیادش فرقی نمی کنه امّا به هر حال می خوره تو ذوقت و ترجیح میدی گرفتار همون جبر و تلخی معهود خودشون باشن . امّا تو رو هر جوری که بنویسن و هر مسیری که پیش پات بذارن ، همون خودت می مونی ؛ عادل مشرقی !



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/٢٢ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن