1_

برای این که بتونن همیشه در کنار هم باشن ، به کاپیتان پیشنهاد کردن که پرچم مخصوص بیماری وبا رو بالا ببره تا هیچ بندری اجازۀ توقف به اونا نده .

اینطوری بود که به یُمن وبا عاشق موندند و پس از سالهای طولانی ، مرحلۀ نوینی رو در زندگی شون آغاز کردند .

* ( پ. ن. خصوصی ) : تقدیم به فرمینا داثا ی عزیز و با تشکر از سوار ِ اسب چوبی و « آ » که در کشف این کتاب همراهی کردند .

2_

« هنوز خیلی جوان بود که درک کند قلب خاطرات بد را کنار می زند و خاطرات خوش را جلوه می دهد و درست از تصدق سر همین فریب است که می توانیم گذشته را تحمل کنیم . . . » ( ص 176 )

با خوندن این بخش از کتاب می شه به یک سری تردیدها غلبه کرد و  اشتباهات شیرین ذهنی رو اصلاح کرد ؛ غلط های فاحشی که _ شاید مث یه مادۀ مخدر وسوسه کننده _ ما رو بارها و بارها در ورطۀ هولناک تجربۀ مکرر تلخی ها و دورهای بی مورد زندگی گرفتار می کنه .

درسته ... وقتی دکتر اوربینو از پاریس زیباش بر می گرده ، همین که از عرشه پا به خشکی میذاره ، واقعیت در هیأت بوهای مشمئز کننده و مناظر اسف انگیز ، یک دنیا تصور واهی بهشت گونه از زادگاهش رو در هم می شکنه و شهود جدیدی رو بهش هدیه می کنه .

* شخصاً گواهی میدم بیشتر رمان ها اگر به درستی خونده بشن ، می تونن تکلیف خیلی چیزا رو در زندگی مشخص کنن . . . . خیلی چیزا  ....

** کلاً باید دقت کرد و عشق رو از وبا تشخیص داد !



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٤ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن