یه وقتایی هست ، به چیزایی بر می خورم که حرفای مهمی برام دارن . نوشته هایی هستن که ممکنه اتفاقی باهاشون رو به رو شده باشم ، انفاقای روزمره که کسی نقلشون می کنه ، ... یا گاهی که به جریان زندگی م فکر می کنم و ممکنه به نتایج وحشتناکی برسم ... وحشتناک ؛ چون اگه بخوام رو راست باشم در چنبره ی چیزی لمیدم که اصلا برام خوشایند نبوده و نیست .

کوتاه این که من خیلی ساده تمام شواهد و آثار مشهود رو تا بتونم ، حذف می کنم . حتی به معنی واقعی و عینی کلمه ، کمد و کشوهایی دارم که اون آثار رو بی هیچ نظمی می ندازم توشون و نه چندان راحت ، درشونو می بندم . اون قدر که تموم این موارد ،‌حالا روی هم رفته برای خودشون یه هویت پیدا کردن . بخشی از ذهنم رو به صورت مدام و تکرار شونده به خودشون اختصاص دادن و در پناه یک پروژه ی در دست اقدام ، اجتماع و قوانینی برای خودشون دست و پا کردند .

با وجود تمام این ها در کنار هم _ حضور شواهد و آثار اشاره شده و حس من در قبالشون _ من یه برنامه رو همیشه دارم در ذهنم مرور می کنم :

باید یه روز بشینم این کمد این وریه و اون قفسه های اونجا رو مرتب کنم .

مسخره ست : خیلی خیلی راحت ، تمام چیزایی که می تونستن سر وقت خودشون انجام بشن یا حتی وقتی ناتمام رها شدن ، از بین برن و دیگه دغدغه ی ذهنم نباشن ، خودشون به یه آیتم تبدیل شدن که باید براشون وقت گذاشت !

حالا حتما این وقتی که باید براشون گذاشت ، قراره یه روزی روزگاری وقت یه سری از کارای دیگه ی منو بگیره . 

خب بدترین قسمت همه ی این ماجراهای درهم رونده ، اینه که  میام حضورشون رو نفی می کنم  در حالی که می دونم وجود دارن و گاه گاه موذیانه به سمتم هجوم میارن .

اما چند روز پیش شعری از پابلو نرودا دیدم که گوشه ی یه وبلاگ نوشته شده بود . خود این شعر هم از اون چیزایی بود که من بلافاصله سیو و بعد پنهانش کردم . اما تا امروز چند بار حضور خودش رو اعلام کرد . این بار دیگه شوخی نبود ؛ ذهنم با یک مراجع خیلی جدی و صادق و محترم رو به رو شده بود که وادار به اعترافش کرد .  

« مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فراندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس خود را بکشیم
هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ی عادت های خویش شویم و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش درمیآورد
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم
هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم
اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم
بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم
بیایید امروز خطر کنیم
همین امروز کاری بکنیم اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم !
شاد بودن را فراموش نکنیم .
پابلو نرودا ، شاعر شیلیایی »

این قضیه چند پهلو داره ؛ یکی کارهای نیمه تمام هست ، دیگه ش گرفتاری در جریان روزمرگی و بی برنامگی ، بعدش برنامه هایی که برای زندگی ش داره آدم و می بینه که مهم هاشون سر موعد انجام نشدن و دیگه خیلی خیلی دارن از موعد مقرر دور می شن و شوخی بردار هم نیستن اتفاقا ، چیزایی که فقط به خود آدم ربط نداره و به اشخاص دیگه م مربوطه بنابراین مراحل چونه زدن و سر و کله زدن و اقناع و قانع و راضی و رضـایت و ... پیش میاد ، تذکــرهایی که آدم بابـت همه ی این تأخیــرها یا سهل انگاری ها یا تغییر رویه دادن ها از زندگش می گیره به شکل های مختلف ، ...

مهم تر از همه ی اینا واکنش خود من در قبال تمام این موارده . همه ی اینا به علاوه واکنش شخص من یه مجموعه ی پیچیده پدید آوردن و اشاره ی من دقیقا به این مجموعه با سر و ته و میان نامشخص هست .

سانتیاگو ی گم شده : به کسی می گن که صحبت کردن از گنج پنهان دیگه اون مفهوم و انگیزش پیشین رو براش نداره . گاهی احساس خطر می کنه از این بابت ؛ اما یه عادت موذی پیش می بردش .

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن