از رازها ( یا گفته های در ِ‌ گوشی ) اندروماک :

مرا به سوی سرزمین های ناشناخته می راند

از بلندای ترس ها و تردیدها

بدون هیچ دستاویزی به اعماق فرو می افکند

و فرصت باز اندیشیدن و یافتن گریزگاهی نمی دهد .

همواره باید در این اندیشه باشم

که به ریشه پوسیده گیاهی چنگ بزنم

تا دقایقی چند

بیش تر فرصت نفس کشیدن داشته باشم .

همه زیبایی ها

در پس سایه هایی لرزان

از روشنایی به تیرگی در می آیند

موج بر می دارند

و با تلنگری ناچیز می شکنند

و خرده هایشان حتی

از دستانم می گریزند .

برای دوست داشتن دو چهره وجود دارد

همیشه در مقابلم

دو نیمه دست نیافتنی پدیدار می شود .

بر لبه هر پرتگاهی

یاد قله ای حک شده است

که روزگاری با هم بر آن پای نهاده بودیم .

نه اندوه ، اندوه است

و نه دوست داشتن ، دوست داشتن .

واژه ها

خطوط لغزان دروغین شده اند

تا مرا از لحظات جدا کنند

و واژگون

میان دو معنای متناقض

بیاویزند .

چگونه است که میان دو معنا واژه ای نیست

تا خود را تسکین دهی

و از گوشه تیره ، به سوی روشن داستان ره بسپاری ؟

همه پرندگان از خواندن باز می ایستند

به نقطه ای نامعلوم چشم می دوزند

و افق ها درهم می شوند

امواجی هول انگیز سر بر می آورند

از جایی که تنها آواز جوشش چشمه های آرام شنیده می شد .

خلأ  همه چیز را در بر می گیرد

کلمات به جایی نمی رسند

و چون برگ های خزان زده در پایم می ریزند .

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٥/٧/٢ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن