بابابزرگم همچین آدم پر جذبه و جبروتی نیس ولی یه وقتایی بی سروصدا یه کارایی می کنه که بدجوری روی سرنوشت آدما تاثیر میذاره

اصلا همین بی سرو صدا بودنش ..

مامان بزرگم تعریف می کنه سر یکی از بچه هاش که باردار بوده ، وسط روز داشت استراحت میکرد . بابابزرگم بـــــــــی صدا و آروم از در میاد تو _ کلا یه وقتایی این کارو می کرد . مامان بزرگم همیشه شاکی می شد « انگار به ماها مشکوکه ! می خواد مچ بگیره » ... یه همچین چیزایی _ مامان بزرگم سایه شو می بینه ، هول میکنه و بچه هه سقط می شه .

انقد از این یواشکی اومدناش شاکی بود که هر چند وقت یا بار این قضیه رو برام تعریف می کرد . گاهی م به آخر ماجرا که می رسید روشو می کرد به سایۀ جا مونده از بابابزرگم تو مسیر رد شدنشو بلندتر میگفت : « از همین کارا کردی که بچه از بین رفت دیگه » !



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٤ | ٦:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن