ماه بر فراز مانیفست تموم شد.

اواخرش منم دوست داشتم همراه آبیلین چند قطره اشک بریزم.

بیشتر بخش های روایتی ش خوب بود مخصوصا دو زمان بودن و دو زاویۀ دید داشتنش روند داستان رو جذاب تر کرده بود نسبت به اینکه بخواد خطی روایت بشه. اما بعضی بخش ها به نظرم خیلی کامل پرداخت نشده بود. به اندازه ای که داستان سربسته و مرموز روایت میشد، جاذبه برای دنبال سرنخ بودن برای همۀ این اجزای پنهان وجود نداشت. طوری هم نبود که بخواهیم به راحتی و با چشم پوشی به طرح باز داستان ربطش بدیم. می شد بعضی جزئیات رو بهتر تعریف کرد و داستان رو غنی تر کرد. یکی ش همین ماجرای پرل آن.

روی هم رفته کتاب و ماجرای خوبی بود که از خوندنش خیلی خوشحال شدم. احساس آبیلین رو خیلی خوب می فهمم و دوستش دارم. بیشتر از اون گیدئون رو دوست داشتم. از خواهر ردمتا و که در آخر شخصیتش باز شد خیلی خوشم اومد و همچنین این شگرد یه دفه رو شدن شخصیتش. ولی باز هم جای پرداختن داشت. دوشیزه سادی رو هم تقریبا از اول ورودش به داستان دوست داشتم. اینا نقاط قوت داستان هم بودن.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن