_امتحان هم گاهی مث مهریه س؛ کی داده، کی گرفته؟؟

بله ما دیروز امتحان ندادیم! یعنی استاد محترم به روی مبارکشون نیاورد! فقط منظورش این بود ما خودمونو بکُشیم درس بخونیم. که چقد کار خوبی کرد!

_متأسفانه یه حسی شبیه «در شرف سرماخوردگی» دارم که هی میره و میاد. منم سعی می کنم کنترلش کنم.

_امسال خیلی سال خوبیه! از خیلی جهات و یه مورد مهمش اینه که دوستامو بیشتر می بینم. عید که بعد چند سال تونستم بهترین همکلاسای دانشگاهی مو ببینم و یه روز عالی داشتیم، نمایشگاه کتاب و دوتا از دوستای خوبم هم اونجا، وسط تابستون هم یه دیدار غیرمنتظره که یکی از دوستام همت کرد و از راه دور اومد، بازگشت پیروزمندانۀ پرکلاغی جونم که امکان دیدارشو بهتر و آسون می کنه، دوتا ملاقات خوب پارک ملتی طی تقریبا یه ماه و نیم، .. برای این آخر هفته م یه قرار خوب دارم! این خیلی عالیه!

_گاهی به «خودِ» 3 ماه پیشم که فکر می کنم می بینم چقد تغییر کرده! رفت و آمدش به دنیای واقعی بیشتر شده، حیطۀ پرداختش به دنیای مجازی فرق کرده، «متروفوبیا» ش از بین رفته تا حد بسیااااااااااارررررررر بالایی (این خیلی مهمه)، و امکان آزمونهای جدیدی براش پیش اومده.

_اما فانتزی ای که برای امسال داشتم این بود که احساس می کردم یه طوری میشه بتونم برم به سرزمین افسانه ای محبوبم. هنوز برام روشن نیست تعبیرش چی میشه. می تونم یه حدسهایی بزنم اما حیفه، زوده بخوام نتیجه گیری کنم. شاید یه غیرمنتظرۀ دیگه هم پشتش باشه. نمی خوام محدودش کنم!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱ | ٥:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن