_هنوز هوا روشن نشده بود. تصمیمم رو گرفتم و خونه موندن رو ترجیح دادم. فقط دلم واسه دوتا استاد گوگولی مگولی تنگ میشه که مدتیه چهارشنبه ها رو بهترین روز هفته م کردن. ولی خب چیکار کنم؟ دستور از بالا رسیده ( از مخم، احساسم،.. )

_هوا که روشن تر شد پردۀ اتاق رو کنار زدم و دیدم عجب مهی همه جا رو گرفته! یه حس خاص_ نزدیک به جادویی_ توی فضا هست. یه لحظه یاد فیلم های آلمانی افتادم ( نمی دونم چرا آلمانی؟ نه فیلم شناسم نه چیزی که بتونم بگم براساس اون همچین حسی اومد سراغم). یه چیزی بهم القا کرد الان این منظره چیزی هست که توی آلمان میشه پیدا کرد! هاهاها! دقت که می کنم گویا قطرات ریز و تند بارون هم درکاره. خوب شد نرفتم! نه که از بارون و بیرون رفتن توی هوای سرد فراری باشم ها، باوجود علاقه م به روزای آفتابی و گرم، برای من هر هوا و فضایی جادوی خاص خودشو داره. فقط به نظرم رسید ضعف امروز جایی واسه بیرون رفتن، اونم طی این مسافت طولانی، باقی نمیذاره. امروز از اون روزای خونه موندن و غوطه ور شدن در جادوی فضاست.

_عجب توهمی! دستمو از پنجره بردم بیرون . هیچ بارونی درکار نیست. اما هرچی دقت می کنم، می تونم قطره های ریز رطوبت رو توی هوا ببینم که عمودی حرکت می کنن!

_ باید بگم پنجرۀ این اتاق رو به یه فضای باز ظاهرا بی انتهاست. این خیابون پشتی می خوره به یه فضای سبز (خب الان که فصل سرماست درختا کرک و پرشون ریخته ولی اسمش «فضای سبز» ِ).. بله، یک فضای سبز که ته اون هم یه ردیف درخت همیشه سبز هست و اون دور دورها حرکت گاه گاه قطار مترو و حرکت پیوستۀ ماشینا به راحتی دیده می شن. اصن خیلی جادوییه! شاید بتونم همین جا عکسش رو بذارم :)

_ ته تهش هم فکر کردم استاد اولی مون به قدر نوک سوزن ممکنه از نبودنم متأسف بشه (چون مهربونه ولی بیشتر از این هم وقت نداره، چون مطالبش خیلی مهمن) و استاد دومی که درونگراست، به روش نمیاره ولی می دونم حداقل اعصابش راحته چون من پررو، سر بخش ترجمه هی وسط حرفش نمی پرم و تز غلط غولوط نمیدم.

_ ته ترِش اینکه: کلاً همیشه فقط به جزوه ها و یادداشت های خودم اعتماد دارم. ولی امروز به خاطر خودم هم که شده ز خیر این قضیه می گذرم و به یادداشتهای دیگرون پناه می برم. خیلی سخته ها، کنار اومدن باهاش راحت نیست ولی چاره چیه.

اینم عکس منظرۀ بیرون!

الان آسمون سفیدتر شده! مه قدری غلیظ تر! از اون هواهای گرفته رازآلود که آدم مورمورش میشه و منتظر اتفاقای جالب و خاصه. باید یه عالمه داستان مخصوص امروز باشه. حتی اگه واقعی نباشن و توی ذهنت ساخته بشن یا کتاب بخونی و فیلم ببینی. نه، امروز روز جزوه نوشتن و درس خوندن نیست! امروز باید پشت در باغ اسرار مخفی بمونه. روزی در کنار لایۀ معمول روز بودن خودش باشه. روزی که هیچکس اونو نبینه به جز من. روز هشتم هفته که شده پنجمینش!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٦ | ٧:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن