از اول هفته دوباره اینطوری شدم، و می دونم تا آخر هفته که کارم تموم بشه این سایه همینطور منو تعقیب می کنه.

احساس «برادر خورشید، خواهر ماه»!

شدیدترین حالتش وقتی بود که برای بار چندم این فیلم از تلویزیون پخش می شد و من که اصلاً سبک شناسی کامل رو نخونده بودم و فرداش امتحان داشتم، کتاب به دست اومدم وسط هال و یه چشمم به متن کتاب بود و یه چشمم به صفحۀ تلویزیون و گوشم به آوازهای نصفه نیمۀ فیلم.

یه دفعۀ دیگه ش هم روزای قبل امتحان کارشناسی ارشد بود و من مدام CD فیلم Face off رو میذاشتم برای تماشا. آخرش مامانم گفت «سندباد پاشو برو درستو بخون دیگه»!!

هفتۀ قبل هم خودمو تا می تونستم با سریال خفه کردم ولی دیروز دلم مدام بهانۀ انیمیشن های محبوبم رو میگرفت.

بله، من سرنوشتمو پذیرفتم، این بخشی از شخصیت و سرنوشت منه! :دی :دی



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن