یه بار، دقیقاً وسط یه هیرو ویر، موسای جان و اژدهای درون منو بردن خیابون انقلاب و من از بین اون همه کتاب بازماندۀ روز از ایشی گورو رو براشون انتخاب کردم، بیشتر به خاطر فیلمش و آنتونی هاپکینز آرومش و مترجمش_ دریابندری_ و سلیقۀ نشر کارنامه در انتشار کتاب.توی مترو چند صفحه ای ازش خوندم. بین کار یه خبطی کردم و با شنیدن صدای آشنایی سرمو برگردوندم و همزمان «اونا» هم منو دیدن. «اونا» حسن نیت داشتن اما من هیچ وقت حوصله شونو نداشتم. گاهی وقتا هم که اومدم باهاشون راحت تر باشم دیدم نمی تونم ادامه بدم پس از همون اول چرا امید واهی بدم بهشون؟ اینطوری بهشون توهین هم نمی شه. واقعاً خیلی سخته کنار اومدن با این موارد و کنترل کردنشون. یه کم  شُل اومدن برای آدمی احساساتی، که من باشم، می تونه برابر باشه با تحمل یه رابطۀ اجباری و حداقل در نصف موارد ناخوشایند و اضافی، یا خراب کردن ارتباطی که می تونست دست به عصا و با سلام و صلوات هم پیش بره.

بگذریم. هرچی م بخوام به کتاب برگردم بازم «اونا» حضور دارن! چون «اونا» بلافاصله بعد دیدن من جاشونو عوض کردن و اومدن در دیدرس من نشستن، به رسم ادب. من اون روز حوصلۀ خودمو هم نداشتم. بیشتر می خواستم خودمو پرت کنم تو صفحه های کتاب تا کمی انرژی بگیرم ولی اینطوری نمی شد. خلاصه رفتاری در حد خر قُل مراد از خودم نشون دادم، طوری که خودم هم باورم نمی شد! این شد که باتلر عزیز رو همون جا بین صفحه ها رها کردم و بعدش هم کتابو دادم یه نفر بخونه و اونم یادش رفت بهم برگردونه. یادم باشه به یه بهانه ای بهش یادآوری کنم شاید بلایی سرش نیاورده باشه. البته شخص محترمی هست و اگرم نتونم کتابمو پس بگیرم مهم نیس.

اینطور شد که روز من هنوز به پایان نرسیده؛ یعنی چون بازماندۀ روز رو نخوندم، انگار در روزی زندگی می کنم که هنوز و فعلاً ساعاتی ازش باقی مونده.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٧ | ٧:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن