مدتی است توی خوابهام فعال تر شده م. دو هفتۀ پیش خواب دیدم جایی هستم مثل شهر کتاب مرکزی تهران (نه، تا حالا آنجا نرفته م! پس همانجا بود اما فقط در خواب و خیال من)  جلسه ای رسمی برپا بود و در راهرویی پهن و پر از کتاب با عجله و سرخوشانه می دویدیم که برسیم. جایی در میان مسیر از روی تخته ای پر از کتاب سُر خوردم! چون چاره ای نبود. بخشی از مسیر سر خوردنی بود. آن هم با کتابهایی که روی تمام سطح شیبدار پخش کرده بودند.

در بزرگی را باز کردم تا بدون برهم زدن نظم جلسه جایی برای نشستن پیدا کنم. اما هم نظم جلسه به هم خورد و هم گویا جای ما آنجا نبود! به جای نقد و بررسی کتاب، مجلس عروسی آرام و کم جمعیت زوجی، که هر دو خانم بودند، برگزار می شد. و من ناخواسته بخشی از مراسم را خراب کرده بودم. دری که از آن وارد شدم، نباید تا زمان خاصی باز می شد چون سنسور نورافکن و دوربین عکاسی را فعال می کرد (و هردو با فاصلۀ کمی از در قرار گرفته بودند و آماده برای مراسم) و ... با ورود من سنسور فعال شد، چتری بالای دوربین باز شد و نور روی سطح زمین پخش شد و ... زوج مشکی_ازغوانی پوش به عقب برگشتند و مرا دیدند و ... مجبور به عذرخواهی شدم ولی ته ذهنم این سؤال باقی بود که چرا کسی به من نگفت وارد نشو! چرا روی در چیزی نوشته نشده بود؟ ... ولی باز هم بابت به هم خوردن نظم مجلس ناراحت بودم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٠ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن