گاهی یک کار کوچک مثل باز کردن یک پنجره است؛ همین پنجره ای که لحظاتی پیش بازش کردم و صدا و هوای بیرون از حالت زمزمه وار پنهان شده پشت شیشه درآمدند و واقعی تر شدند.

با گشودن یک پنجره، گاهی به واقعیت نزدیک تر می شویم و گاهی از آن فاصله می گیریم. گاه فاصله گرفتن از واقعیت خودش واقعیت است؛ آفرینش واقعیتی دیگر، جان بخشیدن به چیزی که، به رسم، آن را تخیل می خوانند. یا حتی پذیرفتن این که به کل، یا فقط در آن لحظۀ خاص، واقعیت بیرون کمرنگ تر از واقعیت خلق شدۀ ماست.

این پنجره برای من دنیایی شده؛ مثل دری به سوی باغ مخفی، که ساعت ها پشت آن می نشینم تا زمان مناسب باز کردنش برسد. نقطۀ قوت «این خانه».

_بهار فصل معجزه است، گفتن ندارد. چند روز پیش به شاخه های نازک درختان بی شمار محوطۀ بزرگی نگاه می کردم که چشم انداز «پنجره» است، و فکر می کردم "این ها کی قرار است پر شاخ و برگ شوند و مثل آن روزها، که از پس آن ها انتهای چشم انداز من پیدا نبود، افق را بپوشانند و سبز کنند؟"

امروز «پنجره» پاسخم را داد. برگ های نورُستۀ فراوان به روشنی تلاش می کنند افق دید مرا بپوشانند. چه لطف بزرگی! به زودی چشم انداز دور دست ها محو می شود و لشکر برگ ها در این دشت اجتماع می کنند.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٦ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن