چشمهام برای کارهایم کم اند.

کاری مثل قلاب بافی، چشم را کاملا به خدمت می گیرد و  نمی توانم هم زمان، کتاب بخوانم یا فیلم ببینم. و برعکس، این جور موقع ها خیلی دلم می خواهد ببینم و بخوانم. کلاً یاد بدهکاریهام به دنیای دیدنی ها و خوندنی ها می افتم.

زمانی که چشم، به تمامی، اشغال شده فقط می شود گوش داد و من، برعکس، وسواسی می شوم که به «چه» گوش بدهم.

گاه امتحان می کنم بعضی چیزها را هم زمان ببینم و سعی کنم در حقشان اجحاف نشود، مثلا صحنه های خوب را از دست ندهم. این البته سرعت کاری را که چشم روی آن تمرکز دارد، مثل بافتن، کم می کند. ولی دیگر چاره ای نیست. گاهی به نعل باید زد و گاه به میخ.

یک تمرین خوب: دیروز این کار را با دیدن دوبارۀ یک فیلم ایرانی آرام امتحان کردم. هم تکراری بود هم دوست داشتم ببینمش.

اما بعضی کارها هستند که بخش بیشتری از حواس را می طلبند؛ وقتی بخواهی الگوی خوب و کم نقصی برای کار دربیاوری، در خیاطی یا بافتنی و ..، این کار چشم و گوش را با هم به خدمت می گیرد. اگر کتاب صوتی در کار باشد بخشی از داستان حتماً از دست می رود. اینجا فقط باید صدا باشد، بدون لزوم تمرکز روی مفهوم. در پس زمینه موزیکی باشد که صرفاً سکوت نباشد.

گاهی هم باید سکوت کرد و در سکوت هم سکوت را رعایت کرد؛ چون «سکوت سرشار از سخنان ناگفته است»، نه از آن جهت که شاعر گفته، از این زاویه که کلی داستان پشت درِ سکوت نشسته اند تا ذهن را اشغال کنند.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن