طی پنج فصلی که قبلاً از سریال House M.D دیده بودم، دیروز رسیدم به وحشتناک ترینش!

ماجرای پلیسی که برای بی خیال شدن استرسها و تنشهای شغلی، به کشتزار کوچک ماریجوانایش در انباری منزل پناه می برد. بداقبالی به او مرگی دردناک پیشکش می کند، مغز به بدن فرمان درد صادر می کند و او محکوم است آنقدر درد بکشد تا بمیرد! هیچ مسکنی اثر نمی کند ... مجبور می شوند او را به کما ببرند و البته دستگاه ها باز هم علائم درد را ثبت می کنند. جناب پلیس فضلۀ کبوترهای تراس را برای کود گیاهان آرام بخش جمع می کرد و نگهداری فضله ها سمی ایجاد کرد که تنفس آن باعث ایجاد نوعی عفونت در مغز شد و ... این چند ساله جور دیگری به کبوترها نگاه می کنم !!!

_همیشه از رسیدن این داستان می ترسیدم. فکر می کردم بار دوم چطور می توانم آن را ببینم. ولی دیروز از پس آن برآمدم. بعد فکر کردم شاید چون دفعۀ اول همزمان بود با دوران بیماری خودم و ناخودآگاه با تمام بیمارهای سریال همذات پنداری می کردم این خاطرۀ تلخ در ذهنم مانده.

_ این هم از بخش های خنده دار ماجراهای همیشگی دکتر محبوب من:

اوایل ماجرا، که هنوز علت اصلی بیماری تشخیص داده نشده بود، نظریه های مرتبط با گلولۀ شلیک شده به سر بیمار را بررسی می کردند. به خاطر اجزاء ریز گلوله که در سر بیمار باقی مانده بود نمی توانستند از اون MRI بگیرند. هاوس عواقب MRI گرفتن را روی یک جسد! امتحان می کند، آن هم پس از شلیک گلوله ای به همان بخش سرش!!

Cuddy:I can't even imagine the backwards logic you used to rationalize shooting a corpse
House: Well, if I'd shot a live person, there's a lot more paperwork




تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٧ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن