آن سالها، که زمان چایی های عصرانه با مادر بود، با تفاله های چایی فال می گرفتیم. اگر برگ چایی روی آن شناور می شد، نامه یا پیغام داشتیم و اگر ساقه، شخصی به دیدارمان می آمد. گاهی در سرنوشت دست می بردیم؛ لیوان را طوری تکان می دادیم که مهمان ناخوانده برود در قعر آن جا خوش کند. از ظاهر ساقه قد و قوارۀ مهمان را می سنجیدیم و حدس می زدیم که می تواند باشد. معمولاً قدبلندها و خوش تیپ ها را نگه می داشتیم و امیدوار و منتظر می ماندیم. گاهی هم که خیلی تنها و دلتنگ بودیم به قلقلی ها و کوتاه تر ها هم راضی می شدیم. آدمهای قدبلند معمولاً کنارآمدنی تر بودند؛ انگار سرخپوستی به افق زل زده باشد، زیاد به دنیای حقیقی وصل نبودند که آزارنده باشند. اما کوتاه تر ها بیشتر به جزئیات دقت داشتند و همیشه در زندگی  دیگران سوراخی برای انگشت چپاندن در آن پیدا می کردند. برای همین وقتی چندان حوصله شان را نداشتیم یا در تنهایی مان بی نیازی مهمان بود، ما هم از زور انگشت استفاده می کردیم؛ آن قدر به تفاله کوتوله ضربه می زدیم که برود به قبرستان کوچک تفاله های ته لیوان.

چند روز پیش «مهمان» خوش تیپی روی چایی شناور بود. تعبیر شد؛ البته فقط مهمانش، خوش تیپ نبود! امروز هم یک خوش تیپ قدبلند دیگر رفت ته لیوان. ماندم چه کسی قرار بود مهمانمان شود که منصرف شد!

اینجور موقع ها دیگر وقت تمرکز در گوی بخارگرفته مان می شود!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن