وقتی آندروماک می آید، و مخصوصاً وقتی نگاهش به آن چیزی که هست نیست، باید خبرهایی باشد. دیروز عصر، از راه نرسیده، خودش را روی من یله کرد و دیگر نتوانست جلوی خنده هایش را بگیرد. تمام ماجرا زیر سر خواب عصرگاهی بود_ و همانطور که خوابهای من عجیب شده اند، خوابهای او هم غریب شده اند. گویا میانۀ خوابش جیسن (لوسیوس ملفوی) را، در آستانۀ آپارتمان تنگ در آغوش گرفته و بوسیده. درکوی نوجوان هم با فرق کج بلوندش خیره به آنها. بعد از بوسه، جیسن تبدیل شده به بردپیت!_ خب، بردپیت طفلک تیپ محبوب  آندروماک و من نیست. کمی توی ذوقش خورده بود، اما بوسه حسابی چسبیده بود.

به ش گفتم: حتما مغزت یک لحظه داشته جیسن را بلوند می کرده تا به درکو بیاید، حواسش پرت شده به جای جناب ملفوی بردپیت را نشانده.

اما هردوی ما می دانیم مغزمان سلیقه مان را بهتر از خودمان می شناسد! حالا چرا این شیطنت را کرده، بماند.

نه ناراحت شدم نه دلم خنک شد. ما امانتدارهای خوبی هستیم؛ شخصیت های فانتزی محبوبمان را به راحتی به هم قرض می دهیم!

و من همان عصر خواب خانۀ قدیمی تاریک پر از وسیله ودوست داشتنی ای را دیده بودم که اقامتگاهمان بود و کم کم فهمیده بودم جن زده و تسخیر شده است. نه می تواسنتم برای بار دوم واردش شوم و نه دلم می آمد ترکش کنم.

* خانه ای شبیه خانۀ خانم هاویشام، ولی کاملاً با سبک و سیاق خانه های شمال. حیف است دیگر! چطور آدم رهایش کند!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۱٥ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن