_ وسط روز که آفتاب از پشت به کله م می تابید، به نظرم رسید چیزی این وسط فراموش شده. کدام وسط؟ چه چیزی؟

ناگهان قلبم لرزید! باز هم خواب دیده بودم. خوابی شیرین که وقتی بیدار شدم دوست نداشتم بیدار شده باشم.

خلاصه ش تور دور اروپا بود. و من در ورشوی لهستان از خواب بیدار شده بودم.

__ امروز خیلی خاص بود. اتفاق خوبی که بالاخره رخ داد. یک مهمان دوست داشتنی و کلی حرف و صحبت و ...

امیدوارم باز هم تکرار شود :)



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن