«بی نظمی این روایت را به بزرگی خودتان ببخشید. چون به جای روال عادی وقایع، دنبال جای پای آدم ها می گردم.» ص55

برای سفر غمگین دیروز با مترو، کتابی برداشتم که از پیش می دانستم روحیه ام را بهتر نمی کند. درآمدی که جناب غبرایی،برادر گرانقدر مترجم مرحومِ کتاب، بر آن نوشته هم در این چند سال مرا محتاط تر کرده بود؛ طوری که میوۀ خوانده شدنش تا حالا نرسیده بود.

اما دیروز، از روی عجله و تنها بابت قطع کتاب_ که جیبی و ظریف است و در کیفم جا می شد_ آن را برداشتم و پیه بار سنگین آن را به تن مالیدم و به جای موسیقی و سریال، بعد از مدت ها در مترو کتاب خواندم. با وجود «جنگل چاقو و خون و پلشتی*» و «فجیع ترین وضعی»* که نویسنده برای انتقال مفهوم موردنظرش انتخاب کرده، از نوع روایت ماجرا و زبان آن بسیار خوشم آمد. ترجمه هم نسبتاً خوب و خوش خوان است و این شد که در رفت و برگشت، اندکی بیش از نیم این کتاب جیبی 193 صفحه ای را خواندم.

نمونه ای از توصیف های بدیع و توجه برانگیز کتاب، گرچه شاید بیش از حد تلخ باشد:

«مدتی بی هیچ اتفاق ناگواری برای ماریو گذشت. اما برای کسی که سرنوشت دنبالش کرده هیچ راه گریزی نیست، حتی اگر زیر سنگ هم مخفی بشود؛ بنابراین زمانی آمد که گم شد و هیچ جا نتوانستیم پیدایش کنیم و بالاخره از توی خم روغن دمر بالا آمد. رُساریو پیدایش کرد. در وضعی پیدا شده بود شبیه جغدی درحال دزدی که وزش تندِ باد چپه اش کرده باشد. با سر رفته بود توی خم و دماغش به لجن ته خم فرو رفته بود. وقتی بیرونش کشیدیم، رشتۀ باریکی از روغن از دهنش بیرون می ریخت، مثل نخ طلا که کلافش انگار داشت از توی شکمش باز می شد. موهایش، که در تمام عمر همیشه رنگ خاکستری کدری داشت، چنان برق زنده ای گرفته بود که انگار موقع مرگ احیا شده است. از عجایب مرگ ماریو کوچولو یکی هم این بود.» ص 62

به نظرم رسید جناب غبرایی سعی کرده اند در بازبینی شان بر متن قدیم ترجمه، تنها آن را بپیرایند چون نثر فقط یک دست و خواندنی است وگرنه امضای نثر خودشان را ندارد (که خب، کار درست همین است). از جهتی، گاه موقع خواندن متن، انگار بعضی اجزای جمله سرجای خودشان نیستند. اما این مسئله خلل و ضعفی در کار ایجاد نکرده. به نظر می رسد سبک روایت راوی_ اول شخص_ به این ترتیب لحاظ شده و سایۀ حضور او را همیشه پشت سر خودمان احساس می کنیم. دست آخر این که، کدام جزء زندگی پاسکوآل سرجای خود بوده که واژه های زندگی نامه اش باشند؟!

* از درآمد کتاب، به قلم مهدی غبرائی

_خانواده ی پاسکوآل دوآرته، کامیلو خوسه سِلا، ترجمۀ فرهاد غبرائی، نشر ماهی.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۱ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن