داشتم به مهم ترین دغدغۀ زندگی م، «ثبات و بی ثباتی»، فکر می کردم که به خاطر آوردم همان ابتدای دهۀ پیشین شمسی، چند خطی درموردش ثبت کرده بودم، جایی. و همان روزها مصمم بودم بعدترها، مثلاً روزهایی که «الآن » من باشند، آن چند خط را به یاد بیاورم و خودم را با خودِ آن روزها بسنجم. همان وقت مشکوک بودم که آیا می شود به ثبات معقولی دست یافت یا نه. برای همین، تعریفش کردم. ثباتی که آن روزها می خواستم و در صورت قرار گرفتن در آن احساس آسودگی می کردم چنین بود و چنان بود.

خیالم که راحت شد، روندی را که در پیش گرفته بودم با انرژی و تلاش بیشتری ادامه دادم و به جاهایی رسیدم که زیر پاهایم محکم تر شدند و سطح مقاومی که رویش ایستاده بودم وسیع تر.

چند سال بعدش که می دیدم پله ها و سطح های صاف بی خط و خش دارند یکی یکی از زیر پاهایم در می روند یا ترک بر می دارند، درنهایت به هرچه دم دست بود چنگ می زدم، از ریسمان معلق پرتکان گرفته تا نردبان و پلۀ باریک و ... هر چیز هموار یا ناهموار. این هم خاصیت روزگار و نتیجۀ انتخاب های خودم بود. گاهی غر می زدم و گاهی کنار می آمدم، آن قدر که تا حد ممکن، این اصطکاک ها لبه ها را صیقل دادند.

اما دغدغۀ ثبات، هنوز هم سراغم می آید و گاه آن قدر نزدیک و همراه است که سایه اش را پررنگ تر از سایل خودم می بینم. می بینم که دارد بر من غلبه می کند، روی شانه هایم جا خوش می کند و مدام سعی دارد میخ خودش را بکوید. لابد قیافۀ من را که دیده، فکر کرده قرار است برایش شمشیر بکشم!

بعدِ این هفتۀ متغیراحوالی، امروز بیشتر یاد سالنامۀ زرشکی و یادداشت ثباتی افتادم. قبل از این که دست ببرم سمتش و برگه هایش را جستجو  کنم، دوباره ثبات را برای خودم تعریف کردم؛ حتی با معیارهای آرامش دهندۀ تعریف گذشته، من بیش از نیمِ آن چه برای ثبات لازم بود داشتم. باقی چیزها تجربه و مکاشفه هستند و ابزاری مانند چند دست کفش آهنین و سوهان و ... می طلبند؛ باید پشت سنگ و صخره ها را به دقت نگاه کنم و ناهمواری ها را تا جایی که لازم است سوهان بزنم (نه بیشتر).

یادم باشد پذیرفته ام با داشتن/ نداشتن بعضی چیزها باید به شایستگی کنار بیایم؛ در حدی که اگر همان 10-14 سال پیش می توانستم در گوی بلورین سیبل تریلانی امروز خودم را ببینم، ازتعجب شاخ در می آوردم! باید هر داشتن/ نداشتنی، هر رسیدن/ نرسیدنی چیزی در خود داشته باشد. که بعدها جایی برای گله و حسرت باقی نماند.

_ این را با ورق زدن و به دنبال «ثبات-نوشته» گشتن پیدا کردم، که تعریف جدید را تأیید
می کند:

« آن چه باید حفظ کرد شاید این باشد که هرگز نباید از پیشروی ایستاد و هرگز نباید گفت این جا خوب است، همین جا می توان ماند.» کازانتزاکیس؛ مقدمۀ مسیحِ بازمصلوب

خوب است! اولین مکاشفه در این باب نشان می دهد چندان بیراه نرفته ام؛ هر زمان، هر تعریفی داشته باشم و تمام و کمال به آن برسم، وقت بازتعریف و به راه افتادن است. همان چیزی که پیش تر می دانستم، اما هر چند گاه نیاز است دوباره آن را یادآور شوم.

آن چه سال 80 نوشته بودم:

امروز صبح نرفتم سرکلاس عربی. حوصله شو نداشتم. خودم هم که نشستم سر کتاب و جزوۀ عربی، اصلاً میل نداشتم بخونم. بستمش، گذاشتمش کنار.

دنبال چیزی می گردم که اینجاها نیست؛ نه سر کلاس عربی، نه توی جزوه هایی که فقط برای گذروندن واحدها می خونیم... لااقل توی چیزهای ملال آور و بی ربط به من نیست. یک چیزی را توی خودم گم کردم و نمی دانم کجا باید پیدایش کنم.

هنوز هم جای خودم را در دنیا نیافته ام. اما چیزی به روشنی روزهای آفتابی به من
می گوید که بالاخره، پیدایش می کنم. هر زمان که از این جستجوها رها شدم و هیچ میل و اشتیاق یا کنجکاوی در من، مرا به سمت کتاب ها، نوشته ها، .. نکشاند جای خودم را یافته ام. یک جای دنج و خلوت و دریچه ای که می شود از ن به همه جای جهان نگریست و هیچ چیز کوچک را از قلم نینداخت.

_ این خود تعریف آن روزهایم نیست. فقط یک کلید است، راهنما و یادآور برای تعریف روشن و واضحی که همان لحظه در ذهنم نوشتم و ثبت این کلمه ها روی کاغذ کمک کردند همیشه آن تصویر را به همان روشنی به خاطر بیاورم.

__ یادم آورد لحظاتی هم بوده اند که از همۀ چیزهای دوست داشتنی و شوق انگیز زده
می شدم و ترفندی لازم بود تا بتوانم درک کنم چرا و چطور همۀ این ها را دوست داشته م و دارم.

ته نوشت: آدم این همه به هم ببافد، بعد ته ذهن و دلش به کازانتزاکیس حق بدهد و منصفانه، به همان جمله بسنده کند. ولی اگر کلنجار و حدیث نفس نباشد که چنین نتایجی هم حاصل نمی شود!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٧ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن