روزهایی که هنوز نیمی از سن حالا را نداشتم، برایم گفتند گرگ ها وقتی شکار گیرشان نمی آید و گرسنه می شوند، دور هم می نشینند و منتظر می مانند.. به هم نگاه می کنند ... بالاخره یکی از آن ها خوابش می گیرد، و باقی حمله می کنند و می خورندش.

من بلافاصله گفتم: « پس اگر من گرگ بودم، زودتر از بقیه خورده می شدم»

آن روزها فکر می کردم قوی بودن ها و خاص بودن های معمول، باید خیلی دور از دسترس من باشند. اما بعدها شد که من هم در حلقه بنشینم و شاهد خواب رفتن تعداد دیگری باشم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن