_ گویا نمی شود با [این خانواده] شوخی کرد. تقدیرشان اینطور است. دو هفتۀ پیش، به شوخی نوشتم که برای به پایان بردن ماجرایشان گویا باید سفر دیگری داشته باشم که تا امروز امکانش پیش نیامد. صبح از روی شوخی، کتاب را برداشتم، اما بیش از دو فصل نتوانستم ادامه بدهم. پاسکوآل داشت داستانش را روایت می کرد، تلخ ترین بخش زندگی اش را، اما انگار از پس کلمه ها  با بدبینی به من خیره شده بود.

کتاب را بستم و 1-2 اپیسود سریال دیدم.

__ پرکشش بودن کتاب، به رغم تلخی ش، من را یاد چیزی می اندازد. احساسی که انگار تُک زبان آدم باشد و .. مثلاً بخواهی بگویی «شبیه نوشته های مارکز است، ولی فکر کن داری مارکز-نوشته ای تلخ و به دور از هر امیدی را می خوانی». هرچند نمی شود با مارکز مقایسه اش کرد. فقط آدم را تا حوالی حال و هوای آثار نویسنده ای می برد، وگرنه سبک و فضای خاص خودش را دارد.

 

*خانوادۀ پاسکوآل دوآرته، اثر خوسه کامیلو سِلا



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن