داستان خانواده ای از اهالی موسیقی که به یک باره دود می شوند! فقط ژولی می ماند و بار بزرگ اندوهش. می رود که ناشناس زندگی کند (آپارتمان خالی اش و وسایلی که به مرور در آن می چیند واقعاً دوست داشتنی اند!). اما گذشته هی در کارش سرک می کشد.

موسیقی متن فیلم، انگار همان نت هایی هستند که در ذهن شخصیت ها، و بیشتر ژولی، نواخته می شوند.

باز هم آن قدر گفتگو و کلام در فیلم کم است که برای این یکی دیگر چیزی از متن فیلم یادداشت نکرده ام. فقط نکته های دیداری و .. را نوشته ام. موسیقی هم شخصیت خاص خود را دارد و جایگاهی والا.

و صلیب، شاید نشان عشق بین زن و شوهر بوده، که ژولی آن را به پسر  می دهد ( چون نمی خواهد چیزی از گذشته با خود داشته باشد) و بعدتر که ماجرا روشن می شود، لنگه اش را بر گردن آن زن می بیند.

*سه گانۀ رنگ ها: آبی، کریستُف کیشلوفسکی



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن