خواب کورتی رو دیدم؛ جناب فُنه گات. اولش که توی خانۀ قبل از قبلی بودیم و از همین طوفان های گردوخاکی هر روزه بود و.. از پشت پنجره ها چیزی پیدا نبود. با خودم می گفتم این راننده ها چطور می رانند؟ توی این گردوخاک که چشم چشم را نمی بیند! به سرم زد نکند اشکال از شیشه هاست! چون من از پشت پنجره می بینم اینطور به نظر می رسد.

برای امتحان فرضیه ام رفتم وسط خیابان و دیدم باوجود طوفان، امن و امان است. وقتی دید واقعی به دست آوردم و برگشتم توی خانه، دیگر منظرۀ پشت پنجره ها گردوخاک زرد کورکننده نبود؛ اقیانوسی آآآبی و زیبا و آرام بود که خورشید بر آن می تابید، و پنجره ها هی آبی تر می شدند. چون خانۀ ما تبدیل شده بود به چیزی شبیه اتوبوس خانم فریزر (همان انیمیشن اتوبوس جادویی و سفرهای علمی) و داشت در اعماق اقیانوس پایین می رفت.

بعد از این مسافرت، انگار که تختۀ ارواح داشته باشیم، اما از نوع دیگر، پیامی شامل مربع ها و دایره ها و خط های عمودی ظاهر شد. نمی دانم چه کسی فهمید قضیه چیست، اما در نهایت معلوم شد پیام از طرف کرت فُنه گات است و به زبان و شاید هم خط ترالفامادوری. البته من اینطور اصرار می کردم چون پیام ها را هرطور می خواندیم به زبان عجیب و غریبی بود. الآن یادم نیست محتوای آن دقیقاً چه بود، مضمون آن طلاعاتی بود که با اجازه و خواست خود ترالفامادوری ها برای ما فرستاده شده بود و یادم هست آخرین بخش پیام ترجمه نمی شد و همه دنبال سرنخ بودند. آخرش یکی از در آمد و چیزی گفت و آنقدر با اطمینان گفت که همه قبول کردند ولی من دلم می خواست به آن ها بگویم جوانب دیگر قضیه را درنظر بگیرند...



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٠ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن